• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چرا عاقل کند کاری، که باز آرد پشیمانی
زلیخا مرد از این حسرت، که یوسف گشت زندانی
 
چه میشد خدایا...
چه میشد اگر ساحلی بودم؟
شبی با دو بازوی بگشوده ی خود
تو را می ربودم
تو را می ربودم...

فروغ
 
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را...
مولانا.
 
آدم های صبور یه خصوصیت عجیب دارن ...
بی نهایت لبخند می زنن ...
این لبخند شاید تو نگاه اول حس گذشت بده ... اینکه «هر زخمی زدی ، هر‌ چیزی که گفتی فدای سرت ...
من فراموش می کنم »...
ولی آدم های صبور هیچوقت هیچ چیزی رو فراموش نمی کنن ...
زخمارو می شمارن ...
حرفارو مرور می کنن و همچنان لبخند می زنن ‌...
یه روز که صبوری دیگه جواب نداد ، با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن برای همیشه فراموشت می کنن ...
انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی ...
آدم های صبور تا یه جایی میگن فدای سرت...

حسین حائریان
 
بار اولی که لبخندت را دیدم
فهمیدم بقیه آدم ها فقط ادایش را در می آورند...

مریم قهرمانلو
 
در زبان فرانسوی ،
به جای اینکه بگویند ؛ من "دلتنگتم"
میگویند :
Tu me manques!

یعنی " تو از من کم شدی !"

قشنگتر از این هم میشه گفت؟!
 
میکشم قفسی
میفروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانیست
دل تنهاییتان تازه شود

چه خیالی چه خیالی....
میدانم
حوض نقاشی من بی ماهیست..
 
من از تمام دنیا فقط آن دایره ی مشکی چشمان تو را میخواهم....
 
-اونا هر روز برای خواب دیدن اینجا میان؟
+نه!اونا میان که بیدار بشن
رویا تبدیل به واقعیت اونها شده

یه شات از فیلم inception
 
گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنی
حال من خوب خرابست
به آن دست نزن!

عباس معروفی
 
بی اختیار دست هایش را گرفتم
ضربانم تند تر از همیشه زد!
جور دیگری نگاهم کرد
به گمانم
به دنیا آمده بود
که ویران کند بنیان مرا....
 
بخند
که خنده ی تو
دوای تمام دردهای من است...
 
دلم یک اتفاق تازه میخواهد..
نه مثل عشق و دل دادن؛
نه در دام غم افتادن؛
دگر اینها گذشت از ما..
شبیه شوق یک کودک..
که کفش نو به پا دارد
و گویی کل دنیا را..
در آن لحظه به زیر کفشها دارد٬
دلم یک شور بی اندازه میخواهد!
فقط گاهی..
دلم یک اتفاق تازه میخواهد..
 
من بعضی وقتا کارایی میکنم که هیچ وقت قرار نیست متوجه اونا بشی

مثلا این که من بعضی وقتا شبا توی خلوت و تنهایی خودم به عکسات نگاه میکنم و به رویا میرم...
 
اگه میخواین یک باور غلط تموم شه از خودتون شروع کنین . همه ی بچه ها به بابانوئل اعتقاد داشتن و منتظرش بودن همیشه ولی بابا نوئل ها بودن که کلی در انتظار می ایستادن تا از من امضا بگیرند. 《 شرلی تمپل بازیگر کودک سینمای کلاسیک》
 
ارغوان می‌بینی؟
به تماشاگه ویرانی ما آمده‌اند…
مانده‌ایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجره‌ی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
آن شب افشاری
با کسایی و قوامی و ادیب
تا قرایی و فرود
وان درآمد از اوج
شجریان، لطفی
چه شبی بود، دریغ
زندگی روی از این غمکده گردانیده است
ارغوان
در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟

“هوشنگ ابتهاج”


شنیدن فایل صوتیش صدها برابر زیباتر از متن[+]
 
Back
بالا