- ارسالها
- 59
- امتیاز
- 834
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
پی ناقهاش رفتم آهسته ترسمچون موسم حج رسید برخاست
اشتر طلبید و محمل آراست
فرزند عزیز را به صد جهد
بنشاند چو ماه در یکی مهد
غباری به دامان محمل نشیند
پی ناقهاش رفتم آهسته ترسمچون موسم حج رسید برخاست
اشتر طلبید و محمل آراست
فرزند عزیز را به صد جهد
بنشاند چو ماه در یکی مهد
مرا در منزل جانان چه امن عیش چو هردمپی ناقهاش رفتم آهسته ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارممرا در منزل جانان چه امن عیش چو هردم
جرس فریاد میدارد که بربندید محمل ها
زنده کنی جان من جان چو تفتان منمرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
این جان پاره پاره را، خوش پاره پاره مست کنزنده کنی جان من جان چو تفتان من
روح دهی مردهام مردهی گریان من
حالیا مصلحت وقت در آن میبینیماین جان پاره پاره را، خوش پاره پاره مست کن
تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا
می و معشوق و گلزار جوانیحالیا مصلحت وقت در آن میبینیم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرکمی و معشوق و گلزار جوانی
ازین خوشتر چه باشد زندگانی
هرکسی در دل من جای خودش را دارداز چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک
امن و شراب بیغش، معشوق و جای خالی
بر سینه نهد عقل چنان دلشکنی راهرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
رشتهای بر گردنم افکنده دوستبر سینه نهد عقل چنان دلشکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذی را
دوست آن باشد که گیرد دست دوسترشتهای بر گردنم افکنده دوست
میکشد آنجا که خاطرخواه اوست
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفتدوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
در حلقهٔ گل و مل (خوش) خواند دوش بلبلاوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
بگفتا من گلی ناچیز بودمدر حلقهٔ گل و مل (خوش) خواند دوش بلبل
هاتا الصبوح هبوا یا ایها السکارا
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
از پی دیدن رخت، همچو صبا فتاده امدر آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که (خاک) کوی تو باشم
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتمن مست و تو دیوانه ما را که برد(خانه)
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
چشم مخصوص (تماشا)ست اگر بگذارندمست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
