• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
و من تنهای تنها مانده‌ام اینجا
نه طوفان است
و نه غربت
نمی‌گویم که شب تاریک
نمی‌گویم زمستان است
من اینجا در میان روشنی‌ها مانده‌ام تنها
من اینجا از غم ناباوری‌ها مانده‌ام تنها
من اینجا از غریبی در کنار آشناها مانده‌ام تنها
 
و من تنهای تنها مانده‌ام اینجا
نه طوفان است
و نه غربت
نمی‌گویم که شب تاریک
نمی‌گویم زمستان است
من اینجا در میان روشنی‌ها مانده‌ام تنها
من اینجا از غم ناباوری‌ها مانده‌ام تنها
من اینجا از غریبی در کنار آشناها مانده‌ام تنها
طوفان به من رسید ولی چون درخت زرد
چیزی نداشتم که بخواهم زیان کنم
 
طوفان به من رسید ولی چون درخت زرد
چیزی نداشتم که بخواهم زیان کنم
تک درختی سبز بودم ، برگ و باری داشتم من

پیش چشم اهل معنا ، اعتباری داشتم من
 
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
معرفت نیست در حرف و زبان،

در عمل می‌درخشد چون جان.

دست گیر و دلت پر ز نور کن،

این‌ست معرفت، ای خوب‌جهان
 
سعدیا گر چه سخندان و مصالح‌گویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست
کاری که نه زو امید داری

باشد سبب امیدواری

در نومیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است
 
شکرشکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
 
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
 
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
 
Back
بالا