• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دو منزل یکی کرد و آمد دوان
همی تاخت بر سان تیر از کمان
شاهنامه فردوسی
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد
تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی
تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد
 
نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد
تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی
تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد
در هیچ فرو رفتم و در هیچ گرفتار
بازنده شدن در دل و بر لب همه انکار
 
رسوا شدم از عشق تو ای شاهد دلدار
پنهان نتوان کرد غم دل به رخ یار
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا زجانان یا زجان باید که دل برداشتن
 
در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست
اگر جهان همه دشمن شوم چه غم دارم؟
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون
 
نرگس چشم تو این دل طوفانی من
غمزه روی تو و این همه رسوایی من

نیست در شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کَشِ سرمست که پیشِ کرمش
عاشقِ سوخته دل نامِ تمنا ببرد
 
نیست در شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کَشِ سرمست که پیشِ کرمش
عاشقِ سوخته دل نامِ تمنا ببرد
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
 
ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده‌ست او
همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
 
وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
تو دل بستی به معشوقی که خود معشوقها دارد
رها کن ای دل غافل خدای بت پرستت را
 
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
من نخواهم که مرا دل ببرد یار عزیز
نه بهرحال که باشد دل من یار عزیز

-سعدی
 
  • لایک
امتیازات: riri
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت ...
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
 
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
تنها صداست که می‌ماند
صدای تو با صدای من
با هم آشنا شد
و به هم پیوست

از فروغ فرخزاد
 
Back
بالا