• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببرد
خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی
که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
تو که ای آخرین کمر باریک
پُرترین استکان من هستی
آه ای قد کشیده رو به درون
پلکان های از خودت بیرون
اگر از ارتفاع می‌ترسی
از چه رو نردبان من هستی؟
تو اگر ناامیدی از همه‌چیز
و اگر خُرد می‌شوی در خویش
بخشی از پوچی جهان من و
پوکی استخوان من هستی
 
تو که ای آخرین کمر باریک
پُرترین استکان من هستی
آه ای قد کشیده رو به درون
پلکان های از خودت بیرون
اگر از ارتفاع می‌ترسی
از چه رو نردبان من هستی؟
تو اگر ناامیدی از همه‌چیز
و اگر خُرد می‌شوی در خویش
بخشی از پوچی جهان من و
پوکی استخوان من هستی
یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَش
می‌سپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش
گر چه از کویِ وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفتِ دورِ فلک از جان و تَنَش
گر به سرمنزل سلمی رَسی ای بادِ صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز مَنَش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلفِ سیاه
جای دل‌های عزیز است به هم بر مَزَنَش
 
یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَش
می‌سپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش
گر چه از کویِ وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفتِ دورِ فلک از جان و تَنَش
گر به سرمنزل سلمی رَسی ای بادِ صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز مَنَش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلفِ سیاه
جای دل‌های عزیز است به هم بر مَزَنَش

شب سردیست، هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه‌‎ پیشانی من، دلبر بارانی من
 
شب سردیست، هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه‌‎ پیشانی من، دلبر بارانی من
نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن
 
نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن
نمیدانم چه میخواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است وافسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمیدانم چه میخواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد
 
درد دل با تو نگویم میدانی چرا؟
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری!!!
 
درد دل با تو نگویم میدانی چرا؟
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری!!!
یعنی از الا و لا بالاستم
نقطه‌ام بارا ببا گویاستم
بین یکی تا واقف از کارت کنم
مظهر کل عجایب کیست من
مظهر سر غرائب کیست من
صاحب عون نوائب کیست من
در حقیقت ذات واجب کیست و من
کژ مغژ تا راست رفتارت کنم
 
یعنی از الا و لا بالاستم
نقطه‌ام بارا ببا گویاستم
بین یکی تا واقف از کارت کنم
مظهر کل عجایب کیست من
مظهر سر غرائب کیست من
صاحب عون نوائب کیست من
در حقیقت ذات واجب کیست و من
کژ مغژ تا راست رفتارت کنم
من از دیار منزوی او اهل فردوس
یک سیب و یک چاقوی زنجانی دلم رفت
 
اگر چه زنده‌رود آب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را
ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما
(مولانا جلال الدین محمد بلخی)
 
امل گوید که آمد رهبر من
اجل گوید که آمد خنجر من
(فخرالدین اسعد گرگانی)
نه فقط از تو اگر دل بکنم میمیرم
سایه ات نیز بیفتد به تنم میمیرم
گمانم از مستر نظریه
 
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
 
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ
خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن
ابوسعید ابوالخیر
 
ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ
خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن
ابوسعید ابوالخیر
نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش :بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زانکه می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
 


ای مرغِ بهشتی! به کدامین لبِ بامی
پر می‌زند از شوقِ تو آغوشِ نظرها


(حزین‌‌لاهیجی)
ارزو کرده ام... از تو ...متنفر بشوم
هرکه از هرچه بدش امده امد به سرش
در دلم خواستن مرگ کسی نیست ولی
کاش هر کس به تو دل بست ...بیاید خبرش
 
ارزو کرده ام... از تو ...متنفر بشوم
هرکه از هرچه بدش امده امد به سرش
در دلم خواستن مرگ کسی نیست ولی
کاش هر کس به تو دل بست ...بیاید خبرش
شعر من مزه خاکستر و الکل می داد
شعر من را وسط زندگی ات هل می داد
 
اه ای تو در جان و تن من جاری
دلم ان سوی زمان با تو ایا دارد وعده دیداری؟
چه شنیدم؟تو چه گفتی؟اری؟
 
اه ای تو در جان و تن من جاری
دلم ان سوی زمان با تو ایا دارد وعده دیداری؟
چه شنیدم؟تو چه گفتی؟اری؟
یک نفر نان داشت اما بی نوا دندان نداشت
ان یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت
آن که باور داشت روزی میرسد بیچاره بود
آن که در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت
دشت باورداشت گرگی درمیان گله ست.گله باورداشت
اما من نمیدانم چرا باور.... سگ چوپان نداشت
یک نفر پالان خر را در میان خانه پنهان کرده بود
آن یکی با بار خر میرفت و خر پالان نداشت
یک نفر فردوس را ارزان به مردم میفروخت
نقشه ها که او داشت در پندار خود شیطان نداشت
هر کجا دست نیازی بود بر سویی دراز
رعیت بیچاره بخشش داشت اما
خان نداشت
 
Back
بالا