مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تنها دل ما نیست که در آب و آتش است
هر سوخته ای، دیده ی تر داشته باشد
در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گره
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
 
در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گره
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند


از واعظان توقع نداشتم : (
 
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند


از واعظان توقع نداشتم : (
در عشق جان سپاران مانند ما هزاران
هستند لیک چون تو در خواب هم ندیدیم
هعییی واعظان هم واعظان قدیم:<البته این شعر خودش مال قدیمه:))
 
در عشق جان سپاران مانند ما هزاران
هستند لیک چون تو در خواب هم ندیدیم
هعییی واعظان هم واعظان قدیم:-<البته این شعر خودش مال قدیمه:))
من نه منم نه من منم

عا شق زار او منم بی دل و یا ر او منم

با غ و بها ر او منم من نه منم نه من منم

یار و نگار او منم غنچه و خار او منم

بر سر دار او منم من نه منم نه من منم

لاله عذار او منم چاره ی کار او منم
.
.
.
.
مولانا من نه منم
 
من نه منم نه من منم

عا شق زار او منم بی دل و یا ر او منم

با غ و بها ر او منم من نه منم نه من منم

یار و نگار او منم غنچه و خار او منم

بر سر دار او منم من نه منم نه من منم

لاله عذار او منم چاره ی کار او منم
.
.
.
.
مولانا من نه منم
من داستان آن گل سرخم که عاقبت
دلسوزی نسیم سرش را به باد داد

گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن
نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد

این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست
لطف شما رسیده به ما مرحمت زیاد!

فاضل نظری
 
من داستان آن گل سرخم که عاقبت
دلسوزی نسیم سرش را به باد داد

گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن
نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد

این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست
لطف شما رسیده به ما مرحمت زیاد!

فاضل نظری
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
...
...
...
در این سرای بی کسی...هوشنگ ابتهاج(سایه)
 
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
...
...
...
در این سرای بی کسی...هوشنگ ابتهاج(سایه)
در کجا علم سخن یاد گرفته ای که هنوز
ظاهرا معنی برگرد نمیدانی چیست؟
 
یک روز میایی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود؟
بندهء من شو و برخور ز همه سيم تنان
 
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود؟
بندهء من شو و برخور ز همه سيم تنان
نردبان این جهان ما و منیست
عاقبت این نردبان افتادنیست
لاجرم هرکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
 
نردبان این جهان ما و منیست
عاقبت این نردبان افتادنیست
لاجرم هرکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
تو شبی بر انتظاری ننشسته ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
 
تو شبی بر انتظاری ننشسته ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
تنـــت بــه نــاز طبـــیـبان نیازمـند مباد وجــود نـازکــت آزرده گـزنـد مباد
 
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
 
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرماي
 
تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
مرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
 
مرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
من ندارم نظری در پی چشمان کسی
به اسارت نبرم من دل خندان کسی
کاروان نیست که دل هرکه که خواهد آید
فکر کردی دل من هم شده ویلان کسی
 
Back
بالا