- ارسالها
- 529
- امتیاز
- 12,675
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۴
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گرهتنها دل ما نیست که در آب و آتش است
هر سوخته ای، دیده ی تر داشته باشد
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گرهتنها دل ما نیست که در آب و آتش است
هر سوخته ای، دیده ی تر داشته باشد
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کننددر عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گره
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
در عشق جان سپاران مانند ما هزارانواعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند
از واعظان توقع نداشتم : (
البته این شعر خودش مال قدیمه
در عشق جان سپاران مانند ما هزاران
هستند لیک چون تو در خواب هم ندیدیم
هعییی واعظان هم واعظان قدیمالبته این شعر خودش مال قدیمه
![]()
من داستان آن گل سرخم که عاقبتمن نه منم نه من منم
عا شق زار او منم بی دل و یا ر او منم
با غ و بها ر او منم من نه منم نه من منم
یار و نگار او منم غنچه و خار او منم
بر سر دار او منم من نه منم نه من منم
لاله عذار او منم چاره ی کار او منم
.
.
.
.
مولانا من نه منم
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زندمن داستان آن گل سرخم که عاقبت
دلسوزی نسیم سرش را به باد داد
گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن
نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد
این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست
لطف شما رسیده به ما مرحمت زیاد!
فاضل نظری
در کجا علم سخن یاد گرفته ای که هنوزدرین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
...
...
...
در این سرای بی کسی...هوشنگ ابتهاج(سایه)
تو هرچه کنی داعی تومدر کجا علم سخن یاد گرفته ای که هنوز
ظاهرا معنی برگرد نمیدانی چیست؟
یک روز میایی که من دیگر دچارت نیستمتو هرچه کنی داعی توم
هرچند که تو آمین نکنی
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداختیک روز میایی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
نردبان این جهان ما و منیستمست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود؟
بندهء من شو و برخور ز همه سيم تنان
تو شبی بر انتظاری ننشسته ای چه دانینردبان این جهان ما و منیست
عاقبت این نردبان افتادنیست
لاجرم هرکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
تنـــت بــه نــاز طبـــیـبان نیازمـند مباد وجــود نـازکــت آزرده گـزنـد مبادتو شبی بر انتظاری ننشسته ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشقتو شبی بر انتظاری ننشسته ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
میشود حتی برای دیدن پروانه هاتا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
یک نفر آمد صدایم کرد و رفتدر دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرماي
تو مپندار که من شعر به خود میگویمیک نفر آمد صدایم کرد و رفت
در قفس بودم، رهایم کرد و رفت
مرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارمتو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
من ندارم نظری در پی چشمان کسیمرا عهدیست با جانان ک تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم