• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
تلخ کنی دهان من، قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من، آب به این و آن دهی
جان منی و یار من، دولت پایدار من
باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی
مولانا:)
 
تلخ کنی دهان من، قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من، آب به این و آن دهی
جان منی و یار من، دولت پایدار من
باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی
مولانا:)
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
لازمه بگم حافظ؟
 
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
لازمه بگم حافظ؟
روزها رفتند و من
دیگر خود نمی دانم کدامینم
آن منِ سرسخت مغرورم؟!
یا منِ مغلوب دیرینم؟!
(فروغ فرخزاد)
 
روزها رفتند و من
دیگر خود نمی دانم کدامینم
آن منِ سرسخت مغرورم؟!
یا منِ مغلوب دیرینم؟!
(فروغ فرخزاد)
من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه
من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه
اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم
اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم
 
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

حافظ
ما را برای رونق بازار میخواهی
ای باغبان! تا چند گل را خوار میخواهی

اسفند و فروردین ما فرقی نخواهد داشت
تقویم را بیهوده در تکرار میخواهی

فاضل نظری_رازدان_آنها
 

یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل
این بار اگر اصرار کنی، وای به حالت


فاضل نظری :-"
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمی ارزد
 
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمی ارزد
در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست...
خیام
 
در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست...
خیام
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت
حافظ
 
تاریک شد از مهر دل افروزم روز
شد تیره شب از آه جگر سوزم روز
زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من
در امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
حافظ
 
زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من
در امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
حافظ
تـمـنـای وصـالـم نـیـسـت عـشـق مـن مـگـیر از من
بـه دردت خـو گـرفـتـم نـیـسـتـم در بند درمانت
 
تند خويى مده از دست كه در گلشن حسن
گل بى خار به نرخ خس و خاشاك رود
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
حافظ
 
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
حافظ
دولت همه ساله بی جلال تو مباد
همت همه ساله بی جمال تو مباد
منوچهری دامغانی
 
تنــم از واسـطه دوری دلـبر بگــداخت
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت

«حافظ»
تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت
سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را
پروین اعتصامی
الف لطفاً
 
تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت
سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را
پروین اعتصامی
الف لطفاً
آتش زهر و ریا خرمن دین خواهد سوخت
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست؟
 
Back
بالا