• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اعتراف میکنم یه بار تو کلاس زبان به خاطر اینکه نیم ساعت دیر رسیدم گریه کردم:|
هنوز هم همنجوری ام
 
اعتراف میکنم، خود به خود حرف میزنم، از خود به خود حرف زدنم خندم میگیره و نسبتا خود به خود شروع میکنم به خندیدن. زیبا نیست؟ *.*
 
اعتراف میکنم تصورم قبل از سمپادی شدن از سمپاد یه چی دیگه بود

و اعتراف میکنم تصورم از مدرسه رفتن این بود که مدارس همه شبانه روزی هستن و فقط آخرهفته ها میتونیم بریم خانواده هارو ببینیم
 
اعتراف می‌کنم اخیرا زیادی راجب یه موضوع فکر می‌کنم و به نظرم این بده.
 
اعتراف میکنم چند وقته عادت کردم به همه ح.ب ها یه ری اکشنی میدم و اگه اون وسطا با یه حرفی هیچ حسی نداشته باشم یا ندونم الان باید بخندم یا ناراحت شم(:-") یا بخشی موافقم و با بخشی مخالف، و هیچی نمیدم، تا یه هفته عذاب وجدان میگیرم:|
اعتراف ميکنم بعد خوندن اين اعتراف حالا منم اين عادت رو گرفتم :neutral_face:
 
اعتراف میکنم حوصله ی بیشتر ادمای دورمو ندارم...
خسته کننده اس حرف زدن باهاشون...
 
اعتراف میکنم نصف بدبختیای ادمای دور و برم گردن منه....:D
و اعتراف میکنم از ی چند تا بینی ک شکستم پشیمونم.....:-"
 
اعتراف می‌کنم هنوزم نگاه می‌کنم که هر ارسالم چند‌ده‌تا لایک گرفته یا نه.
 
اعتراف میکنم درگیرم با تعداد پستایی که میزارم
که آی نمیدونم رندش بکنم
که آی زیادش نکنم
که آی این عددش قشنگع دیگه پست نزارم
و جدیدا هم منتظرم ببینم از هر چندتا پست یه ستاره میدین😂
 
اعتراف میکنم که یه خواهر برادر خیالی دارم که باهاش همکلاسیامو(و خیلیای دیگه) سرکار گذاشتم،اینجوریه که خواهر و داداشم باهم دوقلون متولد 76 (داداشم بزرگتره دو دیقه) و اپلای کرده آلمانه الانم خواهرم منتظره کاراش جور بشه که بپره و ترک وطن کنه پیش داداشم:-"
 
اعتراف میکنم خواب دیدم یه پیرزن تنهام که میخوان ببرنم خانه سالمندان و گریه میکردم میگفتم منو از خونه م نبریییین:))
 
اعتراف میکنم با اینکه خودم تعارف کرده بودم، ولی ناراحت شدم که بابابزرگم اومد نصف ابدوغ خیارمو خورد:)


حالا درسته اگه نمیخورد من داشتم غذای چهارنفرو میخوردم ولی ناراحت شدم:)
باید میگفت اندازه پنج نفر درست کنم:))
 
اعتراف میکنم دلیلم تو بچگیام برای انداختن مروارید تو دماغم فیلم بازی کردن بود:))
با قدرت عطسم و پس سری های مادر بیرون اومد وگرنه الان تو مغزم داشت رژه میرفتت
 
اعتراف میکنم تا مدتها فکر میکردم فالو کردن در سایت یه کار از روی دوستی و مرامه و تاثیری نداره:)
به عنوان کسی که یه مدت مدیر بوده
منم این فکر رو میکردم
(تاثییرش همون خوراک خبریه دیگع؟)
 
اعتراف میکنم سوم ابتدایی که بودم بدون هیچ دلیلی به یکی از هم کلاسیام که خنگ بود و هیکل درشتی داشت ولی بی آزار بود به صورت کاملا آزمایشی و برای اینکه ببینم چی میشه فحش بدی دادم و اونم اومد منو بزنه که معلم دیدش و چون من شاگرد زرنگه بودم و آدم آرومی هم بودم حرفشو باور نکرد و زد تو گوشش و در حالی که داشت زار زار گریه میکرد فرستادش دفتر معاون مدرسه.
لازمه اضافه کنم پسره صرع داشت و هفته ای یکی دو بار تشنج میکرد.
 
اعتراف میکنم ادما تو دردسر انداختنمو کتابام نجاتم دادن...
 
Back
بالا