• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اعتراف میکنم زمانی که به خدا اعتقاد داشتم حالم بهتر بود . احساس تنهایی که الان دارم رو اون موقع نداشتم . اما خب ، نمیشه چشم رو روی حقیقت بست
 
اعتراف میکنم با یه روح دوست شدم و نمیترسم. یه فاتحه براش بخونین، کسی رو نداره.
 
اعتراف میکنم زمانی که نمیرسم زبان بخونم با دوستام هماهنگ می کنیم و سر کلاس همش میگیم اینترنت ضعیفه که ازمون چیزی نپرسه
وای خدا جررر
 
اعتراف میکنم از همین اول سال اولین پاچه خواری مو انجام دادم اونم برای دبیر ادبیات:D.------>>> راستش اعتراف میکنم که این اولین پاچه خواری امسال نبود یه چند تا ریز پاچه خواری هم بود که این یکی که امروز انجام دادم خیلی سنگینه نسبت به اونا

=))=))=))
 
اعتراف میکنم که تو جمع چهارنفرمون (که البته بشتر بود و من اینقدری میدونستم ) میتونسم کاری کنم حال همه الان خوب باشه اما کاری کردم حال هممون بد شد و غیر قابل بخشش همه از هم دور شدیم :)
 
اعتراف میکنم شبا قبل از خواب حس میکنم یه چیزایی تو حیاطمونه و وقتی تو شب کابوس میبینم و از خواب میپرم یه صور ت نارنجی رو میبینم که بغلم رو تخته و بالشتم رو هوا شناورهه و برای همین از ترس گریه میکنم و بابامو صدا میکنم:}
 
اعتراف میکنم بعضی وقتا توی مباحثه ها وقتی که معلوم میشه من درست گفتم زیادی تیکه میندازم تا حدی که اون فرد ممکنه ناراحت شهo-:#
 
اعتراف میکنم عاشق پاییز نیستم من فقط پاییز رو دوست دارم و عاشق اتفاقاتیم که تو پاییز افتاده و من میدونم و خودش :)
 
اعتراف میکنم وقتی یه نفر خیلی خیلی قربون صدقه م میره مورمور میشه بدنم:)
 
اعتراف میکنم وقتی یکی ازم تعریف میکنه انچنان ذوق میکنم که مثلا چی شده :)
از اثرات تنهایی زیاد و کمبود محبت
 
اعتراف میکنم هیجانات زندگیم کم شده و شدیدا دنبال هیجانم و ممکنه همین روزا باز یه گند بزنم :/
 
اعتراف میکنم دلم برای بابابزرگم تنگ میشه و با درددل کردن باهاش شروع میکنم اخرش هم باهاش دعوا میکنم که چرا نمیای به خوابم و تهشم با"اصن قهرم" مکالمه رو به پایان میبرم!


مرحوم در تمام این مدت::|
 
اعتراف میکنم یه دفه چون چند جلسه پشت سر هم نرفتم کلاس زبان و به معلممون الکی گفتم بابام کرونا گرفته:/

اعتراف میکنم اون فلش سیاهه که گفتم مدرسه بهم جایزه داده رو خودم از اون مغازه کنار کانون زبان با عیدیام گرفتم!
(واقعا جالبه هیشکی بهم نگفت آخه مگه مدرسه فلش جایزه میده!!!)

اولین بار تو زندگیم دارم حقیقتو راجب این موضوع روشن میکنم
اون روز پنجشنبه که زینب اومد کلاس زبان دنبالم و باباش مارو رسوند کتابخونه، بعد از کتاب خونه رفتیم یه جای دیگه...
دیدن یه آقاعه که فروشنده ی لوازم آرایشی رومینا بود
خدایا لطفا منو ببخش! نباید باهاش میرفتم
 
به دلیل مهارت داشتن در پنهانکاری اعترافا زیاده...اعتراف میکنم جلسه آخر ِ یکی از ترمای کانون زبان ، با دوتا رفیقای صمیمیم برنامه کردیم زودتر جیم بزنیم بریم پیتزا بخوریم(تایم شب برداشته بودیم اون ترم ، واسه شام و اینا رفتیم)...بعد جای خیلی لوکسی هم نبود و اینا ولی اوکی بود...بعد یه زیرزمین ِ کمی مخوف بود که پرنده هم پر نمیزد و خب ترسناک بود یکم :‌)) و پیاده هم اون روز رو بایستی میرفتم خونه و خودمم حساب کردم و خب اینم اعتراف داره که پول کش رفتم :‌)) ولی خب پول میزارن تو خونه واسه خرج کردن...مگه نه؟پس عذاب وجدان نداره :‌-"
تازه ایستادم تا مادر پدر رفیقام هم بیان بعد برم :‌)) یه چیز جالبم این بود بابای یه دوست دیگم(اکثرا باشون میرفتم چون مسیرمون یکی بود)اومد دنبالش منم رفتم و پیاده نرفتم :‌)) اینم یه اعتراف دیگه :‌))
(اگه پیاده میرفتم و خیلی میدویدم یه ربع طول میکشید و خب معلوم نبود چی در انتظارم باشه خونه)
و خب همه‌ی اینا یه طوری هندل شد که اصن کسی کوچکترین بویی نبرد :‌))
 
اقا یبار با @zahra_a بحثم شده بود (تقصیر خودم بودش) از عمد اون پروفی که دخترِ تنگ ماهی سرشه گذاشتم پروفم اذیتش کنم
ببخشید که تو این مدت مدیریتت اذیتت کردم خیلی قلب بهت
 
Back
بالا