• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
و من باز کل خاطره نویسیم رو پاک کردم...






فقط اینکه امروز تیر ماه بود و بارون اومد. رنگ نور خورشید از پشت پنجره همونی شد که سالها دنبالش بودم.
اتفاقی افتاد که خوشحالم کرد.
آدم های خوبی هم دور و بر منن.

غر چی رو میخوای بزنی خانوم؟
 
مود آرایشگر شدن چیست؟
مودی است که گاهی به من دست می دهد.

بله... من فارغ از همه درس خوندن ها و فلان... گاهی دوس دارم آرایشگاه داشته باشم.
وقتی خیلی کوچولو بودم عاشق این بودم که با مامان بریم آرایشگاه و موقعی که کار مامان تموم میشد من خیلی ناراحت میشدم. چون مثلا آرایشگر داشت سایه چشم عروس رو تکمیل میکرد یا مش فویلی اون یکی رو شسته بودن و میخواستن سشوار بزنن و حالا که موقع دیدن محصول نهایی شده بود ما میخواستیم بریم... :(
بالاخره وقتی ده ساله بودم رفتم و به آرزوی خودم تحقق بخشیدم. رفتم دستیار آرایشگر شدم. مراحل کامل آرایش عروس رو دیدم حتی تا مرحله نصب تور و لباس و همه چی توی آرایشگاه بودم.
و این یکی از زیبا ترین خاطرات منه. وقتی بزرگتر شدم هم این تجربه که برم و آرایشگر بودن رو تجربه کنم رو داشتم. وقتی کنکور تموم شد...یا همین دو سال پیش...
من عاشق آرایشگر بودنم. انگار صورت آدما و موهای آدما برای من یه تابلو نقاشیه. اینو وقتی فهمیدم که رها که یه میکاپ آرتیست بود داشت راجع به چهره باهام صحبت میکرد. من حتی پیش یه گریمور صورت رفتم دوره دیدم(۵ جلسه:)))
بابا من واقعا آرایشگری رو دوس دارم.

دیروز م. گفت شنیدم نازنین و اکرم زدن تو کار آرایشگری و بیوتی تراپیست و اینا...
این دو تا همکلاسیای دوران ابتدایی من بودن.
ما هر کدوم راه خودمونو میرفتیم ولی یادمه چقدر مامان مواظب بود من با این دو نفر زیاد قاطی نشم.
میگفت تو با کیمیا دوس شو... دختر خانوم دکتر فلانی... با مینا دوس شو خیلی خانواده دارن..
و یادمه چقدر اکرم و نازنین دوس داشتن باهام دوس بشن. (گاهی چقدر شرایط خانواده ها جوری هست که دو تا دختر که کلاس دوم سومن نمیتونن با هم دوست بشن چون یکیشون مامانش گفته اگه باهاش دوس بشی دختر بدی میشی...بله میدونم اکرم حامله شد و اصلا کار مامان رو بد نمیدونم... بچه نیاز به مراقبت داره ولی کاش همه بچه ها بتونن با هم دوس بشن و دیواری بینشون به خاطر مامان باباهاشون کشیده نشه... )
چقدر خوشحال شدم شنیدم نازنین آرایشگر شده و اکرم بیوتی تراپیست.
من وقتی این خبر رو شنیدم حتی یه لحظه هم به این فکر نکردم که آخیش ما درسمون رو خوندیم و موفق و فلان و کلا توی این فکر بودم که عه... این داره بخشی از رویای منو زندگی میکنه...
بعد از تلفن پاشدم رفتم میز آرایشمو نگاه کردم...کشو پایینی رو باز کردم...دست کردم عقبش... دیدم قبلا که دوره میکاپ میرفتم یه بسته مژه دونه ای خریدم... برش داشتم گذاشتمش روی میز.
و نتیجتا امروز پاشدم رفتم آرایشگاه... صورتمو بند انداختم و گفتم مژه بذار مهسا برام!



(نازنین یه بار بعد از چندین سال باهام صحبت کرد... فهمیدم چه دنیای درون زیبا و عمیقی داره...کاش دیواری نباشه بین بچه ها...فقط ازشون مراقبت کنین...)
 
این ترم یه درس داشتم که دوس داشتم نمره ۱۶ رو ۱۷ کنم.
واسش یه اعتراض نوشتم. حالا استاد ق. امروز پیام داده :
سلام
به كجا چنين شتابان؟
مستحقي اما چه كنم كه بسته دستم.
سفرت به خير! اما، تو و دوستي، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به پاريس و رم و برلين
برسان سلام ما را.
پيروز باشيد.

اصلا خیلی شکست عشخی خوردم...ولی در عین حال بامزه بود... :)) بابا استاد...نمره بده... این همه وقت گذاشتی شعر نوشتی برام...یه نمره اضافه میکردی... البته خدا رو شکر یه واحدی بود...
ولی من یه روزی استاد شدم نمره میدم...
اما استاد ق. کلا مهربونه... مثلا یکشنبه که ازش خواستم ریکام بده نوشته فلان تاریخ که برای شما دیر نیست؟
ولی شعور میچکه ازش. مثل بعضی استادا نیست که نمره م رو از ترم ۷ وارد نکرده... یا جواب سربالا نمیده به دانشجو...
کلا ذوق دارم برم دانشکده ببینمش یکشنبه...
استاد میشید اینطوری بشید.

د. برام فرستاده که هر ایرانی به جای خواندن 504 لغت، ۵۰۴ بار abandon را خوانده است.
بهش نوشتم: و وقتی به کلمه ی abundant رسید, abondan را هم قاطی میکند...
چیست این زبان اینگیلیسی؟
زبان انگلیسی فقط همون بچگی هامون که خانوم شکیبا میخواست واژه shoulder رو بهمون یاد بده و گفت دختر پسرای گلم دیدین توی عروسی ها میگن شله شله؟ و همزمان برامون شونه ش رو رقصوند...شولدر...تکرار کنین...شلدر :))
هیچوقت شولدر فراموشم نشد!
باید رقصید و زبان رو یاد گرفت...یه اهنگ داره کامیار...وان تو د لفت... وان تو د رایت....آره همون... اینجوری منظورمه :)

و اینکه بیاین برای اینکه با کلاس باشیم جان عزیزانمون رو در خطر نندازیم. امروز خانوم ز. از معایب سزارین داشت میگفت...
چرا ما به خلقت خدا دست میزنیم هی؟؟ عح...
از شیوه نگاه خانوم ز. به زندگیش خوشم میاد... اون روز که بهش گفتم کاش بشه گفت ایشالله عزیزم میری میبینی مثل من... برام آرزوی خوب کرد.
مرسی ازش.


من این شیوه جدید مخ زنی رو بگم برم:
با دقت بخون و نوت بردار!:))
چند روز پیش داشتم میرفتم باشگاه و یهو یه آقایی که از این موتور هایی که شبیه اسکوترن و رنگش زرد اینا بود افتاد دنبالم...گفت خانوم خانوم!! گفتم بله گفت شما اسمتون فاطمه نیست احیانا؟ منم گفتم نه... و رفتم. دوباره ایست کرد گفت حضرت عباسی فاطمه نیستی؟
گفتم نه والا... از کوچه تا خود باشگاه افتاده بود دنبالم هی ترمز میکرد میگفت شماره تو نمیدی حالا؟ منم گفتم نه و تموم شد ولی بامزه بود.
حالا منو بگو این وسط فکر میکردم واقعا منو با یه فاطمه ای اشتباه گرفته و ماسکمو دادم پایین بگم اشتباه گرفتی...
از دست خودم بعضی وقتا خنده م میگیره...و تعجب!


بای من برم زبان!
 
نیمکت آرامش و نقطه ی صفر مرزی


دانشکده م. کتابای ارشد رو دادم کتابخونه.
حسین ع و حسین ت داشتن میخوندن واسه کنکور. دیدمشون.
فقط یه دونه از نمره هام نیومده. امیدوارم زودتر بیاد تا منم بیفتم تو پروسه آزادسازی هر چه سریعتر.
اینجا نشستم روی یه صندلی دراز آهنی...همون صندلیه که ترم ۳ توی سالن امتحانا بود و ما با رویا و هدی و فاطمه مینشستیم منتظر شهرزاد و محمد تا بیان از روی کیس با هم بخونیم. و اونا نمیومدن و ما با هم فکرامونو میریختیم روی هم و آرام میشدیم.
همون نیمکته که نشسته بودم روش و نمیدونستم چه منبعی بخونم و کیارش یهو اومد گفت این کتابو ببین...فکر کنم به دردت بخوره... و آرام شدم کمی. همون نیمکته که از کلاس شنا اومدم دانشکده و چشمام میسوخت چون استاد اجازه نمیداد عینک بزنیم! و اینقدر خسته بودم که رفتم سالن امتحانات و دیدم بچه ها دور میز دارن ناهار میخورن و غفاری هم طبق معمول از داستان های مهاجرتش میگه که مثلا عشق و حال و همایش آیلتس رفتمو همایش اپلای رفتمو...:)) همونجا بهشون گفتم بچه ها من دو دقیقه میخوام روی این نیمکته بخوابم. منو بیدارم کنین ساعت ۱ کلاس دارم و چشامو بستم و آرام شدم کمی.
من اون روزا خیلی خسته بودم. یادمه چقدر هر شب بیدار بودم. هی کیس رو بالا پایین میکردم و سر در نمیاوردم و ...
ولی تموم شدش اون روزا.
الان روی این نیمکت جادویی نشستم. نیمکت آرامش. کنار یه کولر خنک. همونجایی که با مانتو سبزم اون تابستون دکتر ی. رو دیدم که ازم پرسید دانشجوی پرتلاش هنوز دانشگاه شروع نشده اینجا چیکار میکنی؟ گفتم مسابقه س استاد:)) همونجایی که دکتر ر. آدرس دفترشو گفت نوشتم توی دفترچه بنفشم. همونجایی که الآن منتظر استاد ق. نشستم برای ریکام‌.
من پیشبینی میکردم این روزا رو.
دیشب یهو صفحه لپ تاپ رو با بی انگیزگی بستم. یهو قاطی کردم. یهو همه چیزای ذهنم به هم ریخت. یهو دیدم کجام اصن من؟نفسم حبس شد. لپ تاپو هل دادم یه گوشه.
هی ریز ریز عرق میکردم رفتم یه لیوان مسی برداشتم. توش عرق نعنا ریختم با آب یخ. یه خورده خوردم. خوابیدم.
حالا دانشکده م. بی هوا... به سوی مقصد...
کفش آهنین می بایدت رو راست میگفت.
زمین میخوری و پا میشی. داره از سر و صورتت چیکه چیکه خون میریزه ولی پا میشی از جات...
انگار اینجا... نقطه ی صفر مرزیه...
 
از پنج شنبه هفته ی قبل میگم فردا از دیروز بهتره
الان دوشنبس
و هر روز گو* تر از قبله
 
توی دنیای امروز انگار خودت نبودن و بازیگر بودن سود بیشتری داشته برای آدما.
اما میدونی چیه؟
انگار!
یک روز هم بهم توصیه شد خودم رو نشون ندم!
من آدم های فیک زیادی دیدم. مثل آقایان و خانم ها (از الف تا ی. )
میدونی از کجا میفهمم؟
اونجاهایی که توقع یه واکنش عادی داری از آدما و حدی از انسانیت رو میطلبی یا اصلا توقعی نداری ولی میبینیش کامل. اونجایی که تعارفای الکی یا لهجه انگلیسی با کلمات فارسی کسی که ایرانیه رو میبینی...اونجایی که دیدم با منشی انگلیسی تایپ میکنه و با من فارسی!!!! اونجایی که ن. داشت ارائه میداد و استاد بهش پوزخند زد و بعد دوست صمیمیشو دیدم و من دیدم که رفتار های فیک سرایت بخش هست. وقتی که من داشتم در مورد نگاهی که به زن هست و فکر خودم حرف میزدم اما حرفم هنوز تموم نشده بود که دیدم ن. سریع از اتاق غذاخوری خارج شد. وقتی ایکس شیرینی خور نبود...وقتی ایگرگ در مورد خیابان های فرانسه حرف میزد و آدرس میداد... وقتی وای و کیو بعد از اینکه منو با لباس رسمی واسه عکاسی دیدن از اینکه من به پوشیدن لباس های رسمی علاقه ندارم چشماشون از تعجب گرد شده بود... وقتی آدما فکر میکنن خوردن کله پاچه بیکلاسیه... وقتی آدما فکر میکنن پوشیدن لباس خارجی حتی اگه زارا باشه ته کلاس و پرستیژه... وقتی آدما جلوی یکی خوبن و وقتی اون شخص رفت پشت سرش مسخره ش میکنن و تو فقط نگاهشون میکنی...
وقتی
وقتی
وقتی
وقتی

این مسئله مدت ها منو درگیر خودش کرده بود. اینکه ما انسان ها تا چه حد مجازیم خودمون نباشیم و تحت چه شرایطی به صلاح هست که کمی ادا در بیاریم؟
این مسئله تا حدی داره برای من حل میشه.
من مدت زیادی درگیر این مسئله بودم که چرا من برای یافتن شریک عاطفی مناسب باید روی ارزش های خودم پا بذارم؟ مگه من یه رابطه خوب نمیخوام؟ نمیفهمیدم منظور این پست های اینستاگرام چیه که مثلا: جلوی مادر شوهرت آدامس نجو!!! یا مثلا: این اصطلاحات کافه ای رو بلد باش جلوی جاریت کم نیاری!
من وقتی فرهنگ مردمان خاور میانه رو نگاه میکردم فکر میکردم ایران فرق داره... یعنی به واسطه آمریکایی بودن کشورمون در یه زمانی شاید این عقیده در من شکل گرفته بود که مرگ خوب است اما برای مردم. به تازگی متوجه شدم من در بد جور خاور میانه ای زندگی میکنم. من توی مدرسه دچار دوگانگی ارزشی شده بودم. اینکه خانواده من درسته یا نه؟ ما خانواده بدی هستیم یا نه؟ نماز خوندن خوبه یا بده؟ چرا بابا نماز نمیخونه؟ چرا بابا از خدا دوره؟؟؟(البته که بعدا که بزرگتر شدم و با بابام صحبت میکردم فهمیدم خدا باید واقعا توی قلبت باشه نه تظاهر کنی... از اونجایی که دیدم چطور خالصانه توی محل کارش انرژی میذاره) چرا خانوم معلم موهاشو رنگ میکنه اگه خانوم قران گفته رنگ کردن مو گناهه؟ چرا معلمای من ابروهاشونو برمیدارن ولی من بردارم بد میشه؟
من یه تصمیم گرفتم. داشتم به صحبت های دکتر هلاکویی گوش میدادم و این ایده به ذهنم رسید. من سعی میکنم خودم باشم در ارتباط با آدم ها. مخصوصا با کسی که میخوام باهاش رابطه عاطفی داشته باشم. میدونی...من باید مسئولیت صد در صد زندگیمو قبول کنم. آنچه هستم رو به طرفم نشون بدم و در عین حال خودارزیابی داشته باشم و اخلاق های بد رو کنار بذارم تا بتونم یه پارتنر عاطفی مناسب با خودم برای خودم انتخاب کنم.
شما هر چقدر سطح انسانیت خودت رو بالاتر ببری میتونی با آدم هایی در اون سطح مراوده داشته باشی. زمانی که من مفهوم انسانیت و آزادگی رو عمیقا درک نکرده باشم نمیتونم این حس رو نه از دیگران بگیرم و نه به اونا نشون بدم. میدونی چرا؟ چون تا قبلش برام سوال نشده پس دنبالش هم نبودم تا بدونم انسانیت یعنی چی؟ بعد هم یادش نگرفتم. خیلی ساده س این مسئله.
خب برگردیم به بحث. وقتی ما ندونیم رابطه عاطفی خوب چیست؟ خودمون رو برای داشتنش مجهز نمیکنیم. یا اگر درک اشتباهی از این مفهوم داشته باشیم خودمون رو اشتباه مجهز میکنیم. مثلا: من فکر میکنم رابطه عاطفی یعنی رابطه ای که قرار است در آن دختر پسر را به اصطلاح تیغ بزند و پسر قرار است بکند و در برود. نتیجه ی این فکر چی میشه به نظر شما؟ من به عنوان یه دختر سعی میکنم از سیاست های اقدس خانومی پیروی کنم و طوری رفتار کنم که سود را حداکثر کنم(نخندید لطفا... بهش میگن اقتصاد رفتاری...) مثلا پسر را خوب میتیغانم و بعدش سعی میکنم حامله شوم بعد که حامله شدم (یا اصلا نشدم!!) پسر را مجبور میکنم تا با من ازدواج کند. یا اصلا پسر را از لحاظ احساسی وابسته میکنم تا با من بماند.
بیاید یه لحظه استاپ کنیم ( به قول آقای دکتر: پلیز استاپ...پلیز استاپ...) پس عشق چه میشود؟ محبت کجا میرود؟ ما آدما داریم چیکار میکنیم؟

اینطوریه که باید به قدری از درون قوی باشم و احساس انسانیت٬ عشق٬ محبت٬ آزادی در من نهادینه شده باشه که وقتی وارد یه زندگی مشترک شدم نخوام سیاست های چرکین رو به کار ببندم تا شوهرم سر زن و زندگیش باشه. من اون موقع مانند یک همسر و دوست برای همسرم هستم و و همسرم برای من متقابلا. ما حد و مرز های خودمون رو داریم و بحث های ما برای خالی کردن حرص سر همدیگه نیست. ما دعوا نمیکنیم با هم چون چ چسبیده به را...انگار یاد گرفتیم بحث هامون علت داره و ما این صحبت ها رو داریم تا به نتایج منطقی برسیم.
و عشق عشق عشق


مسئله اصلی در زندگی الان من یافتن جایی هست برای زندگی... که تا قبل از ۲۵ سالگی کار کنم و پول دربیارم و بتونم با اون پول خونه اجاره کنم و چند تا سفر و کنسرت...تا این اولین طبقه هرم مازلو تکمیل بشه تا بعد ببینیم خود شکوفایی که مازلو گفته چی هست اصن.
فلذا برای اینکه متن بالا اتفاق بیفته خیلی راه مونده هنوز... نیاز به رشد بیشتر.



بعد هم اینکه من قول دادم متن انگلیسی بنویسم...هنوز نمیتونم عمق حرفامو با انگلیسی بزنم...ولی امروز یه متن انگلیسی مینویسم هر جور شده.
جواب ایمیل هم خسته م بدم. انگار گیر کردم و جلوتر رفتن سخت شده. لیسنینگ گند زدم و نمیدونم چطور این کتابا رو تموم کنم. هوا هم گرمه.
بله اینجوریاست...شعره هست میگه: و اَه همین مزخرفات...
 
همیشه احساسات خوبم به قدری قوی هست که اتفاق میفته.
مثلا دیروز که کلی هوس انبه کرده بودم و حسابی دلم انبه میخواست یهو دایی ع. در خونه رو که باز کردم اومد داخل و یه جعبه گنده انبه گذاشت روی اپن آشپزخونه‌.
البته گاهی اوقات هم اتفاق نمیفته ولی بعدش که به اون اتفاق خوب فکر میکنم میبینم بهتر که اتفاق نیفتاد.
داشتم با خودم میگفتم کاش برای مهاجرت هم اتفاقات هوسی میفتاد. مثل همین جعبه انبه... مثلا هوس کنی بری فلان کشور درس بخونی یهو در خونه رو باز کنی و توی اون کشور باشی. نه که از یه نفر بشنوی وقت سفارت بعد از یه ماه درخواست نتونسته بگیره و تازه اگرم جوابشو بدن تازه میخوان بهش بگن رفتی لیست انتظار...
خداوندا حکمتت شکر.
راسته ولی شاید خدا خودش بهتر میدونه...

داشتم با مامان امروز صحبت میکردم بعد برای هر دو مون سوال شد چرا Shawn the Sheep
و چرا The shawn sheep نه؟؟
و اینکه بعد از n سال زبان خوندن انگار نه انگار...
دواش انگار رمان خوندن و مقاله خوندنه...

یه تمثیل جالبی هست. میگه یه درخت برای اینکه به دیگران سایه برسونه و میوه بده رشد نمیکنه. اون واسه زنده موندن خودش اب میخوره و رشد میکنه و از نور خورشید میگیره و بالنده میشه. بعد ها که سایه داد دیگران میان زیر سایه ش و وقتی میبینن چه خوبه ازش تکثیر میکنن. داستان اینه که آره... شما نخواه کسی قدر شما رو بدونه... تو خودت خوب باش...دیگران از تو تقلید میکنن. خوبیاتونو توی چشم دیگرران نکنین. این وظیفه دیگران نیست که قدر شما رو بدونن.
خانوم و آقای محترم...خودت و خودت و خودت باید قدر خودتانو بدونین. نیاز به قدردانی نداشته باشین.
مثل اون خیری باشین که ناشناس کمک میکنه.
مثل بابا لنگ دراز
ورژن مذهبی میخواین: خرما دادنای شبانه امام علی.
این چند وقت داشتم به این فکر میکردم. اگه یه روز پول داشتم یا هر کمک دیگه ای وقتی خودم از این شرایط گذر کردم به دیگرانی که مسیر طی شده منو میخوان برن کمک کنم.
مثلا پول بدم مدرکشونو آزاد کنن.
پول امتحان ایلتسشونو بدم یا تافل
راهنمایی کمک و...
و اینا در شرایطیه که خودم در حال حاضر دنبال کمک مالی دانشگاهم...
نمیدونم زدن این حرفا درسته یا چی...
شایدم بیرون از گود نشستم و میگم لنگش کن.
شاید خودمم اون روز کمک نکنم.
ولی الان اینطوریم که اگه میتونستم کمک خواهم کرد.
 
اتفاقات خوب زمانی میفتن که ما بخوایم. مثلا شیرینی خامه ای امروز.
مثل جعبه انبه
مثل دورهمی که امروز بود.
مثل دیدن سارا.
مثل هدیه گردنبند و گوشواره فیروزه که بهش دادم.
مثل وقتی که شروع کردم به گفتن از علایقم و سارا و خاله ب. هم تایید میکردن.
بعد فهمیدم فقط خودم نیستم که پنیر گاوی دوس دارم. از اون پنیر محلی هایی که مثل پاستیل میشه فشارشون بدی و برگردن سر جاشون.
مثل اینکه چه کارا بکنیم واسه زندگی
مثل دعاهای خوبی که برام کرد.
مثل اینکه بهم اطمینان داد مسیرم درسته تا اینجا.
من الان در حالی که توی بالکن خونه خاله نشستم و منتظرم سحر بشه آهنگ گوش میدم و آهنگ گوش میدم.
مثلا اون آهنگ تهی که میگه: اینو بدون و بفهم و یادت بمونه تو لامصب!


امروز امیر(پروفسور) رو دیدم. بعد از ازدواج تپل شده بود. امیر همون کسی بود که خیلی خوش اندام بود. با یه دست بارفیکس میرفت و من که مثلا ۶ سالم بود حس میکردم امیر چقدر قویه. خانوم نازی هم داشت.
توی جمع امروز دیدم چقدر همه نوه های مامانبزرگ بزرگ شدن و چقدر مامانبزرگم پیر...
اما بامزه بود. مادربزرگم وقتی نمیخواد با کسی حرف بزنه میگه گوشام نمیشنوه چی میگی... و خیلی بامزه میشینه کنار کسی که دوس داره و گوش میده و صحبت میکنه. مثل امروز که نشست کنار پسر محبوب فامیل یعنی امیر. و گل گفت و گل شنید. امیر، متخصص آنکولوژی، سرشو خم کرده بود کنار صورت مامانبزرگ و گوش میداد. ایده میداد. نظر میداد. میشنید. و مادر بزرگ میفهمید امیر چی میگه. امیر یه لحظه هم داد نزد...اما...
طلوع شد الان
حالا میفهمم چرا مادربزرگ امیر رو دوست داره.

داستان مادربزرگ مادریمم گفتن داره... اینکه از کجا به کجا رسیده... چیکارا کرده... چقدر سعی کرده قوی باشه... و بغض سختی که اون شب هنگام گفتن خاطراتش به منو مامان توی چشماش دیدیم...یه کوچولو لرزش صدا و کمی چشمان نم دار...اما قورتش داد...اما...

شما زمانی که داستان زندگی آدما رو بشنوین هیچکدوم رو مستحق مجازات نمیدونین. حکایت اون دفعه که به مسیح گفتن برو
گناهکار ترین انسان شهر رو انتخاب کن بردار بیار. رفت گشت و گردید و اومد گفت: خودم!

امروز داشتم خودمو بین بچه ها و نوه ها میدیدم. حس خوبی بود. غرور و برتری و من بهترم نبود... یه حس اوکی و خوبی بود. حس اینکه : عه...! من...! منو نیگا!

کلا انگار خاله هام مامانم هستن. از اونجایی که وقتی حرف پول اون داستان شد سرمو گذاشتم روی پاهای خاله ب.
فرق آدمای مادر و غیر مادر مشخصه. حتی اگه ۶۰ سالشون باشه... زنان مادر بخشنده، وسیع، قوی، مدیر و مدبر، دقیق، نرم و لطیف و هم دل هستن با بازوان گشوده برای در آغوش گرفتنت.
زنان دیمیتر... که خدابانوی حاصلخیزی هستن و اون بخش از وجودشون رو بیشتر زندگی میکنن.
و کشاورزی از عوامل استقلال هر کشوری است.
از زنان دیمیتر زندگیم ممنونم. مرسی که هستید.
که اگه نباشید، بی شما هرگز...
 
یکی نوشته بود انگار دوره ی ناز کردن و ناز کشیدن تموم شده... داشتم با خودم فکر میکردم ناز داریم تا ناز. گاهی اوقات طرف اونقدر نازززززز میکنه که همه رو خسته میکنه و خب طبیعتا اینجور ناز اومدنا کلا خریدار نداره. به هر حال اطرافیان هم کاسه ی صبری دارن یا نه اصلا به قول فیروز مشتاق(مدیریت قالیشویی مشتاق) تشت صبری دارن.
ناز اومدن زیباست گاهی. ناز اومدن پیام اصلیش اینه که یه کم توجهت رو بهم بیشتر کن. این نوع ناز اصلا بد نیست به نظرم. من هر وقت ناز میکنم و یکی نازمو میخره واقعا حالم خوب میشه. البته خودمونیما زیاد و بیش از حد ناز کردن واقعا ناز کشنده رو فرسوده میکنه...دیدین این دخترایی که همش ناز میکنن و مامان باباهاشونو کلافه میکنن.سر هر چیزی ناز میکنن...به نظرم این نوع ناز نه الان که هیچوقت خریدار نداره. مردم که بیکار نیستن ناز تو رو بخرن فقط بعد تو بیشتر ناز کنی...:/
ولی در کل خوب گفته هر کی گفته زن ناز داره و مرد نیاز. اصلا زندگی بدون ناز زیبا نیست.
نتیجتا ناز کنید ولی مکفی. ناز ِ مکفی.


داشتم به این فکر میکردم که لوسیون بدن با خودم چی ببرم شمال چون به هر حال شمال مرطوبه خودش و لوسیون نیاز نیست. از طرفی بدن یه بوی عرق خاصی میگیره که اگه لوسیون بزنم با رطوبت بدن مخلوط میشه بوی خوبی میده که زنگ زد کنسل شد. یعنی داشتم بین بادی اسپلشا و لوسیون انتخاب میکردم که نشد.
البته ته دلم اینطوری بودم که اگه بریم زود برمیگردیم به خاطر کنکور. حتی خاله ب. با اینکه میدونه کنکور فرمالیته س بازم براش مهم بود. ولی واسه من مهم نیست کلا. عوضش قول گرفتم بریم کلی بمونیم.خوب شد ولی...واسه ۲ یا ۳ روز هم الکی خودمونو به راه ننداختیم...
تازه خوشحال هم هستم ساک نبستم. فکر کن الان باید همه وسایلو برمیگردوندم سر جاش! قطعا آدم حالش گرفته میشه...
عی کروناااااا...کی میریییی...

یاد اون ماسک صورته افتادم... رفتم یه داروخونه توی همون تکسچر و خاصیت پیدا کرم ۶۸ تومن... واقعا خوشالم... این تموم بشه میرم میگیرمش.

از اتفاقات خوب این چند روز هدیه گرفتن کفش columbia و milka و toffifee بود. آه...مادرجان...از کجا میدونستین...

من یه عادتی دارم. گیر نمیدم روی یه چیز. به دنبال به کرسی نشوندن نیستم. رها میکنم. این عادتمو خیلی دوس دارم که ذهن خودمو خسته نمیکنم.

دیشب م. با یه جمله کاری کرد که منی که کنار کاناپه تکیه داده بودم عین یه مایع سر بخورم بشینم زمین بعد کم کم چشام گرم بشه و برم توی بغلش و به رسم هر دفعه گریه کنم. بهش گفتم ببخشید به خاطر گریه هام... میگه من هر وقت گریه هات رو که میبینم میدونم داری خودتو از درون شست و شو میدی. پاکسازی میکنی. واسه همین اصلا ناراحت نمیشم که هیچ تازه خوشحال هم میشم.
آره...شمام گریه کنبن بچه ها جون... گریه خوبه... زیاد نه ها....از اینایی که اشکشون دم مشکشونه...گریه کنین چشا و مغزتونو بشورین. حالتون خوب میشه.
اینکه یادبگیریم توی خودمون نریزیم یه سوپر پاوره به نظرم.

یادمه اون روز که رفتم دوش بگیرم یه خورده آبو سرد تر کردم و بازوهامو گرفتم کنار گوشام. شده بود عین وقتایی که شیرجه میزنی توی آب...همونجا که بدن عادت نداره به سردی آب استخر و اینکه آب از کنار گوشات به سرعت رد میشه...

داشتم نوه هارو نگاه میکردم...دیدم یکی همون درس خونه س...یکی همون نگرانه س... یکی همون تپلیه س... یکی همون ریلکسس...یکی همون آرومه س...یکی همون سخنوره س... منم همونیم که لباس لختی و راحت میپوشه و لاک میزنه و میرقصه س...
بعد همه مون یه روز پیر شیم خیلی بامزه میشه اگه همین اخلاقامون حفظ شده باشه... عین یه جعبه مدادرنگی ایم هر کدوممون.

موقع خواب بود که س. بهم گفت بیا این لباسارو بپوش. س. سایزش ۳۶ هست. بعد من پوشیدم و اندازه م بود. چون بالاتنه ۳۶ ام ولی پایین ۳۸. بعد اینطوری گفت که این لباسا بیشتر به تو میاد تا من... باورم نمیشه س. اینو گفت.
د. یه بار گفت تو گونی هم بپوشی بهت میاد :))


اونروز که دیدم ناهار تموم شد و همه رفتن و من موندم و پوزخند س. یه کوچولو یه جوری شدم. یا اون شب که م. گفت کلا آرومه این دختر... راستش من با آروم بودنم اوکی ام. کلا اینکه یواشم و آرومم ناراحتم نمیکنه هیچوقت. اینکه هی میگید هی میگید حالمو بد میکنه. خوبه من بگم تندین تندین؟
هر کی یه جوره خب... توی این دنیای پر سرعت که با یه سرچ توی نت و یه فشار دادن دکمه کلی کارا انجام میشه تازه من هنر کردم که سرعتم پایینه... بخوام مثل شما باشم که دنیا روی دنیا بند نیست...
دنیا گاهی نیاز به زندگی در لحظه داره. به کمی آرومی و سکوت... به کمی صبر... به کمی جاری بودن.
گاهی هم نیاز به خروشان بودن... تند بودن...
خلاصه مهم نیست... بگذار بگویند ستاره یواش و آرام است.درکی از زمان ندارد. فکر میکند قرار است ۱۰۰۰ سال عمر کند. اینطوری موفق نمیشود... این صبر و حوصله اش کار دستش میدهد...آنوقت هم برایم حرص بخورند که ای بابا...هنوز تمام نشد؟ پس کی؟ دیر شد که! سریع باش! تو تمامش نمیکنی...نمیرسی ها!
رسیدن و رسیدن و رسیدن...
به چی؟
به کی؟
به کجا؟
خودشان هم نمیدانند.
اسمش را هم شاعری گذاشته "گذشتن و رفتن پیوسته"
 
خب امروز اينجوري بود كه ساعت 3:42 دقيقه بامداد از خواب پريدم. ديدم چراغ نوتيفيكيشن گوشيم چشمك ميزنه و نمي دونم چرا يك يقيني داشتم كه فاطمه (آخرين دوستم و صميمي ترينشون كه چند ماه قبل بهم زديم) پيامك داده. ( و خب كاملا درست بود و تولدمو تبريك گفته بود) يه تيكش گفته بود تولدت به اندازه اي كه حتي شايد خودم و خودت نمي دونستيم كه براي هم مهميم مبارك. راستش اين قسمتش برام يك مقدار گنگ بود و درست نفهميدم چي مي خواست بگه ولي حس كردم مي خواد يه منظوري راجب گذشته خودم و خودش بهم برسونه. بگذريم. بعد كلي دل به دل كردن حدودا ساعت ده صبح بهش پيامك دادم و خب تشكر كردم. هيچ چيز ديگه اي نداشتم. هيچ چيزي.

صبح هم كه 5 بيدار شدم و يه دو ساعتي تو سايت ول چرخيدم و بي هنذفري هايده گوش دادم. انصافا چسبيد.

نون گرفتن سر صبح در حالي كه چهار ساعته بيدار و گشنه اي حس عجيبي بود و خب امروز براي اولين بار تجربش كردم. بعدشم رفتم مغازه عمو جان دوتا بستني و ويفر براي داداشم خريدم (هر چند عموجان خودش بعد از ظهرا مياد صبح ها پسرش هست) و اومدم خونه

اگر بگم به عمرم انقدر تبريك تولد دريافت نكرده بودم كه امروز دريافت كردم حقيقت محضي بيش نيست. در هر حال خوشحالم كه توي اين جمع هستم. خيلي خوشحال شدم امروز.

امروز كلاس زبان يه خانوم ديگه اي به عنوان معلم اومده بود. مي تونستم سر كلاسش وراجي كنم ولي نمي دونم چرا اينكار نكردم. ديگه اون انرژي و انگيزه قبلي براي وراجي سر كلاسا رو ندارم. هههعععيييي. هيچي ديگه درس جواب داديم (به عنوان داوطلب ._.) و به خوبي و خوشي تموم شد.(از تو دماغم در نيومد)

بعد از كلاس رفتم بيرون. اول رفتم مغازه عموجان قدري صحبت كرديم. بعدش رفتم يك دوري زدم. داروهامو گرفتم. رفتم اون مسجدي كه آقاي عين هميشه اونجا ميره و خادم هيئتش هم هست. يه نگاهي انداختم به مسجد. (داخل نميرم) دوتا بچه گربه خيلي كوچولو ديدم تو حياط مسجد خيلي گوگولي بودن.
و خب وقتي برگشتم دوباره رفتم مغازه عموجان. (بازم بهم آبميوه داد و هر چي خواستم حساب كنم نذاشت و گفت نه امروز تولدته فلان چنان) بازم راجب ماسك باهاش صحبت كردم و خب گفت نمي تونه با ماسك نفس بكشه. هيچي ديگه قدري هايده در مغازه عموجان گوش كرديم كه صاحب دبستانم يكهو اومد تو مغازه و جالب اينجا بود كه منو ميشناخت بعد اين همه سال و اينكه من حجاب گرفتم و ماسك زدم و فلان و چنان. هيچي ديگه با عموجان شروع كردن راجب من تعريف و تمجيد كردن. من: ._.
بعد كارتش رو اومد بده عموجان، عموجان بهم گفت 150 تومن براي خانوم بكش. من در دلم: برگ هايم تته پته تته پته. هيچ ديگه كارتو كشيدم و در كمال تعجب همون اول كه كشيدم جواب داد (امروز كائنات دست به دست هم دادن من ضايع نشم) هيچي ديگه رسيدو اومدم پاره كنم تو دلم گفتم به خدا اين الان از وسط جر مي خوره و باز هم برگ هايم. بسيار حرفه اي با همون كارت جداش كردم (حس اون ايموجي با عينك دودي بهم دست داد) بعدشم اومدم خونه. اومدم تو اتاقم لباسمو عوض كردم و وقتي رفتم تو هال ديدم داداشم داره آبميوهه رو ميخوره. من: ._.

به هر حال روز بسيار خوبي بود و خب ما نيز بسيار شادمان بوديم و خب قدري امروز به خود استراحت داديم
 
۱.۱.۱۴۰۵
دوی ظهر بیدار شدم
یک نگاهی به مقاله‌ی مزدک خوشگلم انداختم. دیدم به یه شعبون نامی رفرنس زده. پس دوتا مقاله‌ی شعبونو دانلود کردم.
یه سیب خوردم.
مقاله‌ی اول شعبونو خلاصه کردم.
یه سیب دیگه خوردم.
سروته مقاله‌ی دومم هم آوردم.
رفتم کیک موزی درست کردم. خراب شد. انداختم تو سطل آشغال. به روی خودمم نیوردم که خراب شده. هیچکس نفهمید که تلاش کردم برای کیک پختن.
پلو بختم با ماهی مونده‌ی دیروز کوفت کردم.
الان مقاله‌ی مزدک نازم جلوم بازه. ولی حال ندارم ببینم چی سروده.
 
Back
بالا