• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

نیروهایی هستند که به‌نظر شرّ می آیند ولی در واقع به تو می‌آموزند که چگونه «افسانۀ شخصی»‌ات را محقق کنی.
آنها هستند که ذهن و ارادۀ تو را آماده می‌کنند، چون یک حقیقت بزرگ در این جهان وجود دارد:
تو هر که باشی و هر چه بکنی، وقتی واقعاً چیزی را بخواهی این خواست در «روح جهان» متولد می‌شود. و این مأموریت تو در روی زمین است.

کتاب «کیمیاگر »
 
تصور می کنم چنانچه از گرگ نمی ترسیدیم،هرگز فکر جاودانگی روح برایمان مطرح نمیشد.در زندگی بشر اساس عقاید مذهبی،ترس بوده و هست و خواهد بود....

چرا مسیحی( مذهبی) نیستم....برتراند راسل
 
| یادآوری خاطرات تلخ گذشته اغلب کار معقولی نیست. این خاطرات مثل مین‌های خنثی‌نشده‌ای هستند که در میدان وسیعی دفن شده‌اند؛ میدانی که دور تا دور آن سیم خاردار کشیده شده‌ است. با این حال هر لحظه ممکن است از سر بدشانسی و بی‌احتیاطی محض کسی برود آن طرف سیم‌ها و یکی از آن‌ها منفجر شود و زندگی را -که خیلی هم چیز معرکه‌ای نیست- حداقل برای مدتی، از آنچه هست تحمل‌ناپذیرتر کند |


کتاب بهترین شکل ممکن
 
هیچ وقت به گوشتان نمیخورد ورزشکاری حس شامه اش را در یک تصادف مرگبار از دست بدهد، آن هم به یک دلیل، چرا که روزگار عزم جزم میکند چنان درس جانانه ای به ما بدهد که تا آخر عمر نتوانیم به کارش ببندیم برای همین است که ورزشکار پاهایش، فیلسوف عقلش، نقاش چشمهایش، آهنگساز گوش هایش و آشپز زبانش را از دست می دهد.

درس من؟ من آزادی ام را از دست دادم.


«جزء از کل»
 
انسان بودن انسان به فکر است و انسان هر چه بیشتر زندگی را به فکر کردم بگذراند، بهره ی بیشتری از انسان بودن دارد. و هر چه کمتر و کمتر به این فعالیت شریف مشغول باشد به دیگر هم جانشان خود - که همان حیوانات عزیز باشند- نزدیک و نزدیکتر میشود.

*************

هر کس که بیهودگی زندگی را درک نکند، در واقع خودش باید بسیار بیهوده باشد.

*************
بهتر است سقراطی ناخرسند باشیم تا یک خوک خرسند.

سه فلسفه زندگی / پیتر کریفت
 
« همان نگاه اول فهمیدم ایرانی‌ست .
ایرانی ها نگاه روشنی دارند و طرح چهره‌شان طوریست گویا همیشه لبخند میزنند ، حتی اگر از کسی خوششان هم نیاید . تو هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی درباره تو چه فکر می‌کنند. »


کتاب کیمیا خاتون
 
پدر و مادر ها آدم های عجیبی هستند.
حتی اگر فرزندشان مزخرف‌ترین بچه‌ی دنیا باشد، باز هم فکر می‌کنند او بهترین است.
ماتیلدا
 
مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب‌ها دنبال جواهر می‌گردم.

- از میان نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور، پس از جدایی
 
اولین تاثیر فقر، کشتنِ فکر است...
‏یعنی اگر شما به اندازه کافی برای حیات خود پول نداشته باشید، برده بی‌اختیار پول خواهید شد!
‏همان شرایطی که طبقه متوسط به آن "گذرانِ زندگی" می‌گویند.

جورج اورول
 
مهم نیست تا کجا فرار کنی، فاصله هیچ چیز را حل نمیکند. وقتی طوفان تمام شد یادت نمی آید چطور از آن گذشتی، چطور جان به در بردی؛ حتی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است؛
وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر همان آدمی نیستی که به درون طوفان قدم گذاشت…
-کافکا در کرانه
 
احساس می کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم ولی اینقدر جلو رفتم که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش می کنم این یادت بمونه مارتین اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی هیچ وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاريکه. نترس از این که هیچی به دست نیاری.

«جزء از كل»
 
پختگی آدمی یعنی بازیافتن جدیتی که در کودکی به هنگام بازی داشته است.

غروب بت ها...فردریش نیچه
 
«چه روزهای کثیفی! خورشید هر روز در چرک و خون طلوع می‌کند و در لجن مرداب غروب می‌کند. صبح‌ها دلم نمی‌خواهد بیدار شوم و شب‌ها نمی‌توانم درست بخوابم. روزم در دل‌مشغولی و شبم در خواب و بیدار می‌گذرد...»

- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
 
_ شرافت یک چیز تجملیـست ، مخصوص کالاسکه نشین هاست.
+ نه، شرافت آخرین ثروت فقراست، این همان دلیلیست که ما برایش مرگ را میپذیریم .

« عادل ها ، آلبرکامو »
 
وقتی خیلی تلاش می‌کنی کسی را فراموش کنی، خودِ همین تلاش کردن به یک خاطره‌ی فراموش‌ناپذیر تبدیل می‌شود. حالا باید بکوشی تا این فراموش کردن را فراموش کنی و این چنین، یک خاطره‌ی فراموش‌نشدنی دیگر هم ایجاد می‌شود.


«جزء از کل»
 
آقای میریل! باید سرنوشت همه آدم‌هایی را که در شهرهای کوچک زندگی می‌کنند، بپذیرید. شهرهای کوچک جایی است که در آنها دهان های بسیاری برای حرف زدن و مغزهای کمی برای اندیشیدن وجود دارد.

«بینوایان _ویکتور هوگو»
 
حال اگر ان پیاله که خداوند از اسمان بر لبان پسر خود نشاند حتی بر او تلخ بود، چه ضرورتی دارد که من بزرگی بفروشم و وانمود کنم که به کامم شیرین است؟ و در ان ساعت هراس‌انگیزی که تمام وجودم در تردید میان بودن یا نبودم می‌لرزد، در ان لحظه که گذشته مثل رگه اذرخش یک ان ورطه‌ی تاریک اینده را نشانم می‌دهد و بعد تاریکی زمین را فرا می‌گیرد، و جهان همراه من سقوط می‌کند، چه حاجت به ان که شرمگین باشم؟

-رنج‌های ورتر جوان.
 
تاج میان تهی ، شقیقه های فناپذیر یک پادشاه را در بر می‌گیرد.مرگ را در دربارش نگه می‌دارد.و آنجاست که رذیلت نشسته است. حکومتش را مسخره می‌کند و به جاه و جلالش‌ میخندد . به او اجازه میدهد تا نفسی کوتاه بکشد ؛ مورد وحشت باشد و با نگاهش بکشد . خودپسندی و خودخواهی را به درونش میریزد. انگار که گوشت و پوستی که زندگی ما را در بر گرفته است چیزی جز غلافی غیرقابل نفوذ نیست.
و طنزی که در انتها می‌آید. از میان دیوار های قلعه اش میگذرد و بدرود ای پادشاها!
سر هایتان را بپوشانید و هیچ موجودی از گوشت و خون را به سخره نگیرید. احترام ، سنت و وظیفه تشریفاتی را به دور افکنید. چرا که تمام این مدت درباره من اشتباه می‌کردید. من مانند شما با نان زنده ام، احساس نیاز میکنم . به دوستانی نیاز دارم و غصه میخورم.
با این شکل و اوضاع ، چطور میتوانی به من بگویی من یک شاه هستم ؟

نمایشنامه ریچارد دوم– ویلیام شکسپیر
 
Back
بالا