اگر درختی بودم میان درختان دیگر، اگر گربهیی بودم میان جانوران دیگر، باز هم مشکل حل نمیشد و زندگی مفهومی نداشت چراکه همچنان بخشی از دنیایی میشدم که با وجود آگاهی کامل نسبت به آن و خواستهای آشنایم، باز با آن مخالفت میکردم. همین منطق خندهآور است که مرا با کل آفرینش مخالف کرده است و یارای انکارش را ندارم. باید آنچه را که میپندارم حقیقیست و به باورم روشن مینماید را بپذیرم و حتی اگر علیه خودم باشد تاییدش کنم.چه چیز جز خودآگاهی اساس برخوردو گسستگی میان ذهن من با دنیا را تشکیل میدهد؟
...باز هم روی شیوه پافشاری میکنم: مسئله سماجت است. انسان پوچ در نقطهیی خاص از راه خود برانگیخته میشود. تاریخ حتی در دورانی که خدایان هنوز وجود نداشتند، هم باورهای دینی داشت و هم پیامبر. همواره از انسان خواسته شده «پرش ایمانی» خود را انجام دهد و پاسخ انسان تنها این بوده که همه چیز را به درستی درک نمیکند، همه چیز برایش روشن نیست و میخواهد تنها کاری را انجام دهد که خوب میفهمد. به او گفته شد این غروری به گناه آلوده است، اما او برداشت درستی از سرانجام گناه نداشت و پندارش چنان نیرومند نبود که آیندهی حیرتبار خود و دوزخ را هضم کند. از دست دادن زندگی جاوید برایش مهم نبود و با وجودی که گناهانش بر شمرده میشد باز احساس بیگناهی میکرد.
-افسانه سیزیف، آلبر کامو/ترجمه سلطانیه