• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اشعار طنز

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع neda.m
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : اشعار طنز

به نقل از Hydrus :
نبرد سهی و رسی! :)
چنین یــــــــاد دارم کـــــــــه گوشم شنید مر اين داستــــان را ز گــــــــــــــردآفرید:



چــو خورشید در آسمـــــان سـر کشید سیه زاغ – خاک تــــو سرش– پر کشید




تهمتـن ســــــــــوی آینــــــــه شــــــد روان پس آنگـــــــــه بپوشید ببــــــــــــــر بیان




دو دوری بچرخیــــــــــــد و خـــــــود را بدید "چه خوشگل شدم" گفت و از جـــا پرید



در آن آینـــــــــــه عکس خـــــــود بوس کرد خودش را برای خــــــــودش لــــوس کرد



سبیــــــــل خودش را بسی شــــــــانه زد بــــــه زیر بغـــــــل نیز افشـــــانه(۱) زد!



نهـــــــــــــاد آن یل نامی و تــــــــاج بخش یکی چـــــــــار پایه بــــــــه نزدیک رخش



ســـــــوارش شـــــــــــــــــد و بعـد ویراژداد بـــــــه جولان هــــــــوای درســاژ(۲) داد




از آنســـــــــــــو شنـــــو حـــال سهراب یل کـــــه در خوشگلي بود ضــــــــرب المثل




در آورد سهــــــــــــــراب تی شرت بــــــزم پس آنگــــــه بپوشید خفتـــــــــــــان رزم



بر آن زلـــــــــــــــف عقــــــــــرب بمالید ژل بزد تیـــــــــر مژگــــــــان خــــــــود را ریمل



دو ســاعت جلــــــــــــو آینـــــــــــه ایستاد به موهــــــــــای زیبـــــــــاش حالت بداد



بگفتا کــــــــه امروز بــــــــا ماست شانس به میدان سپس رفت بـــــــــا یک آژانس




دو خوشگل به نــــــــــــاز و ادا و قمیش به میدان رسیدند بــــــــــــا ایش و ویش



خرامـــــــــــــــان دو یل پیش هم آمدند و با غمـــزه مشغــــــــول کل کل شدند!



چنين گفت سهراب یل : کای خــــــرفت کنـــــــون مــــــــــرگ آمــد خِرت را گرفت



بگـــــــویی اگـــــــــر حـــرف بی تربیت همينجا جــــــــرت می دهم از وسط(!)



تهمتن بشـــد قرمـــــــــــز و گفت : وا! چه حرفــــــــــای زشتی! پنــــا بر خــــدا




چرا گــــــرد و خـــاک اين وسط مي کني؟ منو جر بدي؟؟... تــــــو غِلط مي کني!!




جلـــــــــو رفت رستم ورا کــــــــــــرد : اَخ! دمــــــــــاغ حریفش کمــــــــی گشت پخ!



بزد جیـــــغ : مُردم ! کجــــــــــــــایی ننه؟ بیـــــــــــــا! این هیولا منـــــــــو می زنه!




بــــــرو گمشــــــــــــــــو اکبیری بی کلاس که ایران و توران همــــــــه ش مال ماس!




در این بیــــــــن و در حیص و بیص نبــــرد تهمتــــــن دوبــــــــــــاره یکی حمله کرد




کشیـــد آنزمــــــــــان گیس سهــــــراب را بیـاورد بـــــــــــر چشــــــــــــــــم او آب را



سپس یک لگــــد زد به ســــــــــاق جوان که اشک از دو چشمــــــان او شــد روان



سُهی چونکه این ضربه خــورد از رُسی! بگفت:این تویی یـــا "پائولو روسی"؟!(۳)



جلـــــــــو رفت سهراب یــــل ســـــــوی او گرفت از تهمتـــــــن لُپِ چـــــــــون هلو !




یکی نیشگــــــــون از لُپــــــــــــانش گرفت تـــــــــو گویی کـــــه از درد جانش گرفت



چنین گفت رستم به هـــــول و ولــــــا: عجب ناقلایی تو !شیطــــــــــــــون بلا!!




به ناگــــــــاه خـــــــم شد به روی زمین درآورد کفــــــــش خودش را بــــــــه کین





بزد بــــــــر ملاجش یکی لنگــــــــه کفش که شـــــــد قسمت عمده ی آن بنفش!



بشــــــــد ضربه ی مغــــــــزی آن پور پاک ولـــو گشت حیوونکی روی خـــــــــــــــاک



بگفتـــــــــــا : نشــونت ميدم اي خشن! الهي تو چشمات بره خــــــــاک و شن!!



ز بچه محلهـــــــــــای مــــــــا یک نفـــــــر برد ســـــــوی رستـــــــــم از اینجـــا خبر



که : ای آقـــــــــــــا رستم بیــــا زود بــاش کــه سهرابتــــــــــــــو کرده اند آش ولاش



چو رستم شنید این یهـــــــو جیغ کشید یقـــــــــــــه هفـــــــــت پیراهنش را درید




بزد چنگ بر لپ که : رستــــــــــم منم! الهي خـــــــــدا بشکنــــــــــــــه گردنـــم!




بگفتــــــــا : بابایی! منـــــــم پــــــــــور تو! چـــــــــــرا وا نکردی چش کورتـــــــــــــو!!



پی کشتـــــــــــن پــــــــــور خــــــود آمدی دیگه با تــــــــــــو قهرم ...تو خیلی بدی!



به مـــامـــــانی خــــود نگفتم اگــــــــــــــر یــــــــــــــــــه آشی برایت نپختم(!) اگــر



بزد جیغ رستــــــــــــــم از این فعـــــل بد: ایشالّا (!) خداونــــد مرگــــــــــــــم دهد!





اوا خاک عــــــــــــالم! ...تو هستی بابا؟! بمیرم الهـــــــــی !..نگفتی چــــــــــــرا؟



چو گرييد آن شبـــــه " لي وان کليف"!(۴) کلينکسي آورد بيـــــرون ز کيـــــــــــــف!!



کلينکـــــــــــس را اول از هم گشــــــــــود سپس از دل و جــــــــان يکي فين نمود!



ز فین فین رستــــــــم در آن پهــن دشت "زمين شش شد وآسمان گشت هشت"!



چو " وي جي"(۵) در آغــــــــوش گـــــرم پدر ـ برفت اینچنین جــــــــــان سهـــــــراب ، در!
ببخشید این شعر معلم ما بودا ;D (آقای عاملیان طلای کشوری ادبی)
لطفا شاعراشم بگین B-)
 
پاسخ : اشعار طنز

مناظره با جناب خر



روزی به رهی مرا گذر بود
خوابیده به ره جناب خر بود
از خر تو نگو که چون گهر بود
چون صاحب دانش و هنر بود
گفتم که جناب در چه حالی
فرمود که وضع باشد عالی
گفتم که بیا خری رها کن
آدم شو و بعد از این صفاکن
گفتا که برو مرا رها کن
زخم تن خویش را دوا کن
خر صاحب عقل و هوش باشد
دور از عمل وحوش باشد
نه ظلم به دیگری نمودیم
نه اهل ریا و مکر بودیم
راضی چو به رزق خویش بودیم
از سفرۀ کس نان نه ربودیم
دیدی تو خری کشد خری را؟
یا آنکه برد ز تن سری را؟
دیدی تو خری که کم فروشد ؟
یا بهر فریب خلق کوشد ؟
دیدی تو خری که رشوه خوار است؟
یا بر خر دیگری سوار است؟
دیدی تو خری شکسته پیمان؟
یا آنکه ز دیگری برد نان؟
دیدی تو خری حریف جوید؟
یا مرده و زنده باد گوید؟
دیدی تو خری که در زمانه؟
خرهای دیگر پیش روانه
یا آنکه خری ز روی تزویر
خرهای دیگر کشد به زنجیر؟
هرگز تو شنیده ای که یک خر؟
با زور و فریب گشته سرور
خر دور ز قیل و قال باشد
نارو زدنش محال باشد
خر معدن معرفت کمال است
غیر از خریت ز خر محال است
تزویر و ریا و مکر و حیله
منسوخ شدست در طویله
دیدم سخنش همه متین است
فرمایش او همه یقین است
گفتم که ز آدمی سری تو
هرچند به دید ما خری تو
بنشستم و آرزو نمودم
بر خالق خویش رو نمودم
ای کاش که قانون خریت
جاری بشود به هر ولایت..........
 
شعر طنز


لصفا وقت بذارین و تا آخر هم بخونین و بعدشم اگه خوشتون اومد لایک کنید:



شعر طنزی گفته ام خیلی قشنگ نقد کن اما بدون فحـش و جنـگ

دختری با مادرش در رختخــــــواب درد و دل میکرد با چشمی پر آب

گفت مادر! حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کــردم مادرم‼

سن من از 26 افزون شده قلب من آتش گرفته خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دختـرم بخت تو هم وا میشود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهـر یکی را تور کن

گفت دختر:‌ مادر محبوب من‼ ای رفیق مهـربان و خوب من

گفتـه ام با دوستـانم بارهـا من بدم می آید از این کار ها

در خیابان یا میان کــوچه ها سر به زیرم با وقارم هر کجا

کی نگاهی میکنم بر یک پسر مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و داود خطـر

با سه تاشون رفته بودیم سینما بگـذریم از باقی این ماجـرا

یک سری هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله یه زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهــاد بود البته وسواسی و حساس بود‼

بعداز این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا

یعد اون من عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شـــدم بعد نادر عاشق ناصــر شدم

مادرش آمــــد میان حــرف او گفت: ساکت شو دیگه بی چشم و رو!

گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشــد پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم برسرت خیلی بدی واقعا که پوز مادر را زدی (-̮̮̃-̃)

:-h
ممنون
مال من نیست
 
پاسخ : اشعار طنز

سید امیر سادات موسوی، طلا یک جهانی المپیاد نجوم :دی ، یه شاعر طنز نویسه که احتمالا توی برنامه های تلویزیونی هم دیدینش ...
این هم وبلاگشونه

آورده‌اند: عاقبت این نیز بگذرد!
یعنی رئیس محترم! این میز بگذرد

این منشی عزیز که پیشت نشسته است،
این عشوه‌های وسوسه‌انگیز بگذرد

اخبار کارهای تو از پیش رویِ خلق
با جوجه‌های آخر پاییز بگذرد

از خشم زخم‌خورده‌ی ستارخان بترس
وقتی خبر ز سر در تبریز بگذرد...

حیف است فحش سهم تو باشد، اگر کسی
از روبروی باجه‌ی واریز بگذرد

حتی به نرم بودن این صندلی مناز
کز صندلی‌ت سوزن نوک‌تیز بگذرد

من مانده‌ام غرور تو از چیست این وسط؟!
هر چیز هست، عاقبت آن چیز بگذرد

وقتی گذشت عهد سکندر چو برق و باد
یعنی سریع دوره‌ی چنگیز بگذرد

گفتم به دکتری چه کنی گر مریض تو
کارش ز قرص و نسخه و تجویز بگذرد؟

با خنده گفت بنده به او عرض می‌کنم:
آسوده باش! عاقبت این نیز بگذرد!
 
پاسخ : اشعار طنز

این کارو برای جشن روز دانشجو به سفارش یکی از دانشگاه های قزوین گفتم
طنز نیست البته فکاهست :D



سلامی به دانشجوان جوان
به جوینده ی مدرک و آب و نان

سلامی به این قشر خوب و عزیز
به دانشجوی خفته در پشت میز

به آنان که در عمرشان از قضا
نخوردند جز سلف جایی غذا

همان ها که رفتند در صف جلو
گرفتند یک فیش ساچمه پلو!

سلامی به هوشنگ و صفدرقلی
به این دوستداران استانبولی

به یک چشم اشک و به یک چشم آه
همان بچه های کف خوابگاه

نرسیده دستان آن ها به مرغ
همان زندگان با سوسیس تخم مرغ

همان خوب ها و همان نیک ها
شب امتحان دستشان "پیک" ها

سلامی به آن خانه آباد ها
سلام عرض کردم به استاد ها

به مردان و زنهای جدی معاب
به نام آوران حضور و غیاب

همانی که سلفش هم از ما جداست!
به گوینده ی "بیست مال خداست"!

به زحمتکشان حراست سلام
خطاپوش های یل با مرام

همان ها که در دستتان بارها
بدیدند آن گوشه سیگارها...

نباشد فقط بحث سیگار ها
که حتی در آن پشت دلدارها...

سلامی به دانشجوی بی خطر
سلامی به آرت! و به فاز هنر

سلامی به آن دختران لوند
پسرهای با ریش و موی بلند!

سلامم به این خوشگلان بارها
سلامی حسابی به معمارها...


به دانشجوان عزیز حقوق
تیریپ خفن، پالتوی عهد بوق!

به دانشجوان مکانیک و برق
همان ها که در جزوه گشتند غرق

گلابی شنیدند از خاص و عام
به دانشجوان صنایع سلام!

سلامی به عمرانیان زرنگ
همان دوستداران بیل و کلنگ

سلامی به این جزوه ننوشته ها
به دانشجوی سایر رشته ها!

سلامی به پیران و فرتوط ها...
سلام عرض کردم به مشروط ها...

به ده ترم در کسب علم آمده
ادب بر بزرگان دانشکده

به آن که پی علم بود از نخست
ز گهواره تا گور دانش بجست!
 
پاسخ : اشعار طنز

شاعران طنز پرداز ایران چند وقتیست به دلیل جنبه ی بالای استاد "علیرضا قزوه" شعر هایی موسوم به "قزویات" در مدح ایشان به زبان طنز سروده اند که بنده توجهتان را به یک نمونه ی آن جلب می کنم:
با سر آمد علیرضا قزوه
شد سر آمد علیرضا قزوه

همه باید به یک طرف بروند
تا شود رد علیرضا قزوه

شعرهایش در ابتدا بودند
یک مجلد علیرضا قزوه

چاپ آثار او پس از چندی
شد مجدد علیرضا قزوه

نیست جایی و نیست ارگانی
که نباشد علیرضا قزوه

شک ندارم که بیش تر از صد
شغل دارد علیرضا قزوه

بیت رهبر علیرضا قزوه
توی مرقد علیرضا قزوه

هر کجا می روی پی کاری
می رسد عد! علیرضا قزوه

کنگره نیست کنگره، وقتی
که ندارد علیرضا قزوه

هیچکس مصرعی نخواهد خواند
تا نیاید علیرضا قزوه

نمره ی دیگران اگر شد بیست
شد ولی صد علیرضا قزوه

به یقین رشد کرده از هر حیث
خاصه از قد علیرضا قزوه

شکر ایزد که زن گرفت و نماند
یک مجرد علیرضا قزوه

بوق تک تک تمام شاعر ها
بوق ممتد علیرضا قزوه

یک نفر گفت: مخلصیم آقا
گفت: باشد، علیرضا قزوه

وای بر حال تو اگر با تو
بشود بد علیرضا قزوه!

من که می ترسم از عواقب آن
به محمد، علیرضا قزوه!

قزوه یک شاعر است اما، کاش...!
هیس! آمد علیرضا قزوه

ناصر فیض
 
کاش یکم‌ کوتاه تر بودن شعر ها...
 
Back
بالا