فقط خدا عاشق بنده هاشه
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچکسی ، هیچکسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ، شعاره
این روزا دخترا فراری میشن
بنز نشد ، سوار گاری می شن
دختره تازه اول بلوغه
دلش شبیه ترمینال شلوغه
هرکی براش بوق میزنه ، هول میشه
تمام اعضای تنش شل میشه
اول میگه محل ندم ، رد می شه
بعد میگه محل ندم ، بد میشه
وامیسته زل میزنه توی چشماش
میگه چشاتو در میارم از جاش
خم میشه بند کفششو ببنده
زیر زیرکی نگاش کنه ، بخنده
ور میره و ور میره و ور می ره
حوصله نر خر سر می ره
حوصله شمام داره سر میاد
ولش کنم بابام داره در می آد
بریم به قرن پنج و شیش هجری
یه روزگاری که پر از جنونه
چشای عاشقا دو دبه خونه
به روزگار قیس یک لا قبا
همون که اصلا نمی خوابید شبا
همون که پیغمبر عاشقا بود
تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود
بچه مزلف و زپرتی نبود
اهل ادا اصول و قرتی نبود
نه اهل کافه و عرق سگی بود
نه اهل شلوار مدل بگی بود
زن که می دید چشاشو درویش می کرد
شیطونو از دور خودش کیش می کرد
فقط تو فکر لیلی خودش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود
نه دستخط ساده ای ، نه عکسی
نه تلفنی ، نه نامه ای ، نه فکسی
بباد صبا که رد می شد خل می شد
دو باره دیوونه و منگل می شد
آ لیلی لیلی لیلی لیلی می گفت
آ لیلی لیلی لیلی خیلی میگفت
از اون طرف لیلی صداشو می شنید
صدای ضجه خداشو می شنید
می گن که صبح زود توی مطبخ
نذر سلامتی قیس اخمخ
یه آش نذری پخت با دو دستش
کاسه مجنون رو زدش شکستش
عشق نگفتم آش و کشک و دوغه؟
نگفتم عاشقی همش دو روغه؟
هیچکسی هیچ کسی رو دوست نداره؟
دوست دارم ، عاشقتم ، شعاره؟
بسه دیگه بریم پی کارمون
خدا خودش باشه نگهدارمون
عاشق هر کسی فقط خداشه
فقط خدا عاشق بنده هاشه
گفت و گوی عاشقانه
مرغکی خوشگل میان بسترش درد دل می کرد شب با شوهرش
غصه ها می گفت از عشق و جنون شکوه ها میکرد ز دنیای درون
گاه از شیرین حکایت می نمود یک زمان می گفت این مجنون که بود
ساعتی می گفت تاجت را برم هیکل مانند کاجت را برم
لحضه می گفت قر بانت شوم ده اجازه تا که دربانت شوم
گاه هم با اشوه ای چون نو عروس چشمکی میزد برای آن خروس
توی کارش آنچنان استاد بود گوییا معشوغه فرهاد بود
الغرض انقدر گفت و گفت و گفت تا که خر گردید شوهر مفت مفت
پس نوک خود برد سوی گوش او گفت ای شوهر کنون با من بگو
از چه هر ساعت به وقت صبح و شام میروی با شوق روی پشت بام؟!
دایما آواز می خوانی چرا؟ چیست از این کار مغصود شما؟!
حتم دارم بین تو با مرغ ها رازکی مخفی بود ای ناقلا!
تو ، به غیرت شهره بودی یک زمان پس چه شد آن غیرتت ای پهلوان؟
بین صد ها مرغ نا محرم چرا؟ سر دهی آواز فورا ، بی حیا!
تا شنیدی قدقد مرغی ز دور عاشق او می شوی آن هم چه جور!
کو عزیزان پلیس صد و ده؟! خیس کردی جای خود را مگه نه؟!
آن خروسک ناله ای زد ناگهان از ته دل عینهو شیر ژیان
نعره که نه قوقولی قوقو نمود مولوی هم کی چنین شعری سرود؟!
گفت بس کن ای عجوز حیله گر عیب خود را هم ببین یک مختصر
من اگر از روی دیوار کسی روز شب ها رفته ام بالا بسی
اولا دارد ثواب این کار من مثل زنگ ساعته ! گفتار من
دوم هنگام خواندن داعماً بسته باشد هر دو چشمان من!
بر سر تو لیک بر پا محشری است ران تو در دست هر نره خری است !
سینه ات را می کند یارو کباب می خورد همراه آن پیکی شراب !
بیت بالا یک کمی گر چیز بود! کاسه صبر طرف لبریز بود !
یا به نزد مرد صاحبخانه مان آن که میدانی بود یک چشم چران
تخم خود را با فشاری از عقب ! میکنی پرتاب بیش از یک وجب
بس کنم یا این که گویم بیش از این جوجه جان لطفا سر جایت بشین !
پس بدون شک مفاسد جای توست توی بند بانوان مأوای توست !
در ثنای دانشگاه آزاد:
سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، كه تركش موجب بي مدركي است و به كلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي كه آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سالي دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب...... از جيب و جان كه بر آيد ...... كز عهده خرجش به در آيد
نبرد طنز رستم و آرتور
به یادم بیامد شبی همچنی که گایوس مرا گفت افسانه ای
بگویند در آن ز رستم بسی نمیخواست با او درافتد کسی
قضا جنگ درآن زمان درگرفت بگفت آرتی را پدر کای خرفت!
تو کز کودکی این چنین تنبلی چه طورَت بود تاج شاهنشهی؟
ز هر گونه ای کردمت من ادب بیامد ز دست تو جانم به لب
که ای بچه این گرز و شمشیر کین بگیر و یه روزش ببر تو زمین
همی جنگ می کن اگر تاجگاه بخواهی بگیری تو از بارگاه
که من روزی افتم به روی زمین مکن بعد مرگم همی فینّ وفین
بباشند این دشمنان در کمین بیایند تا از تو جویند کین
چو خواهی کنی تاج شاهی به سر به جنگ تهمتن برو ای پسر!
بسی زور دارد به بازو برش که هر کس ز نامش بچرخد سرش
چو پور جوان دولت این را شنید به گریه به سوی اتاقش دوید
همی جیغ می کرد و می گفت ننه ددی داد هی بر سرم می زنه
یه رحمی بکن ای خدا تو نبرد که دارد بسی تیغ و شمشیر درد
چو مرلین عروعرّ او را شنید شتابان به سوی کتابش دوید
کتابی که بودش پر از ورد و مِرد از آن خواند چرتی چو"ِهستون ِسِنرد"
بگفتا که این باشدش کارساز کند آرتی این چنین راه باز
نباشد دگر رستمی بر جهان نگردد چنین اشک ریتی روان
سه چار پَن دُری خوند و بَد حفظ شد ز بس زور او زد ورق نصف شد!
چو گایوس بیامد ز کارش ستوه ز بدبختیش کرد همی اوهّ و اوه!
بگفتا چه کارت کنم ای خدا! خطر داره مرلین، نکن این کارا!
نکن انقدر داد ای کله خر نباشد یه وقتی اُثر پشت در!
وزان پس برفت او به دشت نبرد "پر اندیشه بودش دل و روی زرد"
همه چیپس ها را بکردند باز بود دیدنی جنگ گاوُ گراز
کنون فیلم اکشن شرو می شود برن بچّه ها که خشن می شود
بسی خین بریزند دو پهلوان زنند همدگر را به گرز گران
برفتند این پهلوانان به رزم "تو گفتی که اندر جهان نیست بزم"
ولی رستم ما بسی پیر بود به گورش تو گفتی که پا گیر بود
چو ریتی بدیدش چنان پیر و گنگ فرو بسته بر بند خفتان یه لنگ
بگفتا زرشکا که رستم تویی؟! مرا گو که فک کردمت قلدری!
"یکی تیغ تیز از میان بر کشید همی خواست از تن سرش را برید"
بگفت آرتی را خجالت بکش رو هم سنّ و سالت تو خنجر بکش
چگونه کنی این چنین خاک و گرد خجل شو تو از این منِ پیرمرد
به رستم بگفتش که" بیشین یَره! تو پیری! اُخی باورم شد اَره!"
خودت را به موش مردگی می زنی شنیدستم از تو ز هر برزنی
که گویی منم رستم پور زال کنم من حریفان خود پال پال!
چنان برکشم من به روی تو تیغ که از دردش افتی تو به جیغ و ویغ!
همی خواست تا با یه گرز گران شود این چنین سوی رستم روان
یهو جنگ سختی میون در گرفت که امرس ازون جنگ قلبش گرفت
چو شمشیر از دست ریتی فتاد همی داشت می داد سر را به باد
که مرلین یهو ورد را خواند زود بران سان که گایوس بفرموده بود
چو این ورد را گفت مرلین ما رسی گفت از درد که" یا خدا"!
وزان وردِ او گشت رستم ولو بگفت آرتی جان به بختش hello !
چو می خواست شمشیر را برکشد به خون رسی بر زمین خط کشد
به رحم آمدش آن دل مهربان چو رستم همی خواست از او امان
گرف دست او را بلندش بکرد تهمتن لپش را یکی بوس کرد!
چو مرلین بدید این چنین صحنه را همی گفت بر آن که "شکرت خدا"!
که هر چند این آرتی خینگ بود ولی در عوض ورد من 20 بود!
یه کم مشکل قافیه داره به بزرگیتون ببخشین! :)