• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اشعار طنز

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع neda.m
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : اشعار طنز

فقط خدا عاشق بنده هاشه
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچکسی ، هیچکسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ، شعاره
این روزا دخترا فراری میشن
بنز نشد ، سوار گاری می شن
دختره تازه اول بلوغه
دلش شبیه ترمینال شلوغه
هرکی براش بوق میزنه ، هول میشه
تمام اعضای تنش شل میشه
اول میگه محل ندم ، رد می شه
بعد میگه محل ندم ، بد میشه
وامیسته زل میزنه توی چشماش
میگه چشاتو در میارم از جاش
خم میشه بند کفششو ببنده
زیر زیرکی نگاش کنه ، بخنده
ور میره و ور میره و ور می ره
حوصله نر خر سر می ره
حوصله شمام داره سر میاد
ولش کنم بابام داره در می آد
بریم به قرن پنج و شیش هجری
یه روزگاری که پر از جنونه
چشای عاشقا دو دبه خونه
به روزگار قیس یک لا قبا
همون که اصلا نمی خوابید شبا
همون که پیغمبر عاشقا بود
تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود
بچه مزلف و زپرتی نبود
اهل ادا اصول و قرتی نبود
نه اهل کافه و عرق سگی بود
نه اهل شلوار مدل بگی بود
زن که می دید چشاشو درویش می کرد
شیطونو از دور خودش کیش می کرد
فقط تو فکر لیلی خودش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود
نه دستخط ساده ای ، نه عکسی
نه تلفنی ، نه نامه ای ، نه فکسی
بباد صبا که رد می شد خل می شد
دو باره دیوونه و منگل می شد
آ لیلی لیلی لیلی لیلی می گفت
آ لیلی لیلی لیلی خیلی میگفت
از اون طرف لیلی صداشو می شنید
صدای ضجه خداشو می شنید
می گن که صبح زود توی مطبخ
نذر سلامتی قیس اخمخ
یه آش نذری پخت با دو دستش
کاسه مجنون رو زدش شکستش
عشق نگفتم آش و کشک و دوغه؟
نگفتم عاشقی همش دو روغه؟
هیچکسی هیچ کسی رو دوست نداره؟
دوست دارم ، عاشقتم ، شعاره؟
بسه دیگه بریم پی کارمون
خدا خودش باشه نگهدارمون
عاشق هر کسی فقط خداشه
فقط خدا عاشق بنده هاشه
 
پاسخ : اشعار طنز

گفت و گوی عاشقانه
مرغکی خوشگل میان بسترش درد دل می کرد شب با شوهرش
غصه ها می گفت از عشق و جنون شکوه ها میکرد ز دنیای درون
گاه از شیرین حکایت می نمود یک زمان می گفت این مجنون که بود
ساعتی می گفت تاجت را برم هیکل مانند کاجت را برم
لحضه می گفت قر بانت شوم ده اجازه تا که دربانت شوم
گاه هم با اشوه ای چون نو عروس چشمکی میزد برای آن خروس
توی کارش آنچنان استاد بود گوییا معشوغه فرهاد بود
الغرض انقدر گفت و گفت و گفت تا که خر گردید شوهر مفت مفت
پس نوک خود برد سوی گوش او گفت ای شوهر کنون با من بگو
از چه هر ساعت به وقت صبح و شام میروی با شوق روی پشت بام؟!
دایما آواز می خوانی چرا؟ چیست از این کار مغصود شما؟!
حتم دارم بین تو با مرغ ها رازکی مخفی بود ای ناقلا!
تو ، به غیرت شهره بودی یک زمان پس چه شد آن غیرتت ای پهلوان؟
بین صد ها مرغ نا محرم چرا؟ سر دهی آواز فورا ، بی حیا!
تا شنیدی قدقد مرغی ز دور عاشق او می شوی آن هم چه جور!
کو عزیزان پلیس صد و ده؟! خیس کردی جای خود را مگه نه؟!
آن خروسک ناله ای زد ناگهان از ته دل عینهو شیر ژیان
نعره که نه قوقولی قوقو نمود مولوی هم کی چنین شعری سرود؟!
گفت بس کن ای عجوز حیله گر عیب خود را هم ببین یک مختصر
من اگر از روی دیوار کسی روز شب ها رفته ام بالا بسی
اولا دارد ثواب این کار من مثل زنگ ساعته ! گفتار من
دوم هنگام خواندن داعماً بسته باشد هر دو چشمان من!
بر سر تو لیک بر پا محشری است ران تو در دست هر نره خری است !
سینه ات را می کند یارو کباب می خورد همراه آن پیکی شراب !
بیت بالا یک کمی گر چیز بود! کاسه صبر طرف لبریز بود !
یا به نزد مرد صاحبخانه مان آن که میدانی بود یک چشم چران
تخم خود را با فشاری از عقب ! میکنی پرتاب بیش از یک وجب
بس کنم یا این که گویم بیش از این جوجه جان لطفا سر جایت بشین !
پس بدون شک مفاسد جای توست توی بند بانوان مأوای توست !
 
پاسخ : اشعار طنز

لیمو نخور ترش کنی منو فراموش کنی
آدامس بخور باد کنی همیشه منو یاد کنی
 
پاسخ : اشعار طنز


نبرد سهی و رسی! :)
چنین یــــــــاد دارم کـــــــــه گوشم شنید مر اين داستــــان را ز گــــــــــــــردآفرید:



چــو خورشید در آسمـــــان سـر کشید سیه زاغ – خاک تــــو سرش– پر کشید




تهمتـن ســــــــــوی آینــــــــه شــــــد روان پس آنگـــــــــه بپوشید ببــــــــــــــر بیان




دو دوری بچرخیــــــــــــد و خـــــــود را بدید "چه خوشگل شدم" گفت و از جـــا پرید



در آن آینـــــــــــه عکس خـــــــود بوس کرد خودش را برای خــــــــودش لــــوس کرد



سبیــــــــل خودش را بسی شــــــــانه زد بــــــه زیر بغـــــــل نیز افشـــــانه(۱) زد!



نهـــــــــــــاد آن یل نامی و تــــــــاج بخش یکی چـــــــــار پایه بــــــــه نزدیک رخش



ســـــــوارش شـــــــــــــــــد و بعـد ویراژداد بـــــــه جولان هــــــــوای درســاژ(۲) داد




از آنســـــــــــــو شنـــــو حـــال سهراب یل کـــــه در خوشگلي بود ضــــــــرب المثل




در آورد سهــــــــــــــراب تی شرت بــــــزم پس آنگــــــه بپوشید خفتـــــــــــــان رزم



بر آن زلـــــــــــــــف عقــــــــــرب بمالید ژل بزد تیـــــــــر مژگــــــــان خــــــــود را ریمل



دو ســاعت جلــــــــــــو آینـــــــــــه ایستاد به موهــــــــــای زیبـــــــــاش حالت بداد



بگفتا کــــــــه امروز بــــــــا ماست شانس به میدان سپس رفت بـــــــــا یک آژانس




دو خوشگل به نــــــــــــاز و ادا و قمیش به میدان رسیدند بــــــــــــا ایش و ویش



خرامـــــــــــــــان دو یل پیش هم آمدند و با غمـــزه مشغــــــــول کل کل شدند!



چنين گفت سهراب یل : کای خــــــرفت کنـــــــون مــــــــــرگ آمــد خِرت را گرفت



بگـــــــویی اگـــــــــر حـــرف بی تربیت همينجا جــــــــرت می دهم از وسط(!)



تهمتن بشـــد قرمـــــــــــز و گفت : وا! چه حرفــــــــــای زشتی! پنــــا بر خــــدا




چرا گــــــرد و خـــاک اين وسط مي کني؟ منو جر بدي؟؟... تــــــو غِلط مي کني!!




جلـــــــــو رفت رستم ورا کــــــــــــرد : اَخ! دمــــــــــاغ حریفش کمــــــــی گشت پخ!



بزد جیـــــغ : مُردم ! کجــــــــــــــایی ننه؟ بیـــــــــــــا! این هیولا منـــــــــو می زنه!




بــــــرو گمشــــــــــــــــو اکبیری بی کلاس که ایران و توران همــــــــه ش مال ماس!




در این بیــــــــن و در حیص و بیص نبــــرد تهمتــــــن دوبــــــــــــاره یکی حمله کرد




کشیـــد آنزمــــــــــان گیس سهــــــراب را بیـاورد بـــــــــــر چشــــــــــــــــم او آب را



سپس یک لگــــد زد به ســــــــــاق جوان که اشک از دو چشمــــــان او شــد روان



سُهی چونکه این ضربه خــورد از رُسی! بگفت:این تویی یـــا "پائولو روسی"؟!(۳)



جلـــــــــو رفت سهراب یــــل ســـــــوی او گرفت از تهمتـــــــن لُپِ چـــــــــون هلو !




یکی نیشگــــــــون از لُپــــــــــــانش گرفت تـــــــــو گویی کـــــه از درد جانش گرفت



چنین گفت رستم به هـــــول و ولــــــا: عجب ناقلایی تو !شیطــــــــــــــون بلا!!




به ناگــــــــاه خـــــــم شد به روی زمین درآورد کفــــــــش خودش را بــــــــه کین





بزد بــــــــر ملاجش یکی لنگــــــــه کفش که شـــــــد قسمت عمده ی آن بنفش!



بشــــــــد ضربه ی مغــــــــزی آن پور پاک ولـــو گشت حیوونکی روی خـــــــــــــــاک



بگفتـــــــــــا : نشــونت ميدم اي خشن! الهي تو چشمات بره خــــــــاک و شن!!



ز بچه محلهـــــــــــای مــــــــا یک نفـــــــر برد ســـــــوی رستـــــــــم از اینجـــا خبر



که : ای آقـــــــــــــا رستم بیــــا زود بــاش کــه سهرابتــــــــــــــو کرده اند آش ولاش



چو رستم شنید این یهـــــــو جیغ کشید یقـــــــــــــه هفـــــــــت پیراهنش را درید




بزد چنگ بر لپ که : رستــــــــــم منم! الهي خـــــــــدا بشکنــــــــــــــه گردنـــم!




بگفتــــــــا : بابایی! منـــــــم پــــــــــور تو! چـــــــــــرا وا نکردی چش کورتـــــــــــــو!!



پی کشتـــــــــــن پــــــــــور خــــــود آمدی دیگه با تــــــــــــو قهرم ...تو خیلی بدی!



به مـــامـــــانی خــــود نگفتم اگــــــــــــــر یــــــــــــــــــه آشی برایت نپختم(!) اگــر



بزد جیغ رستــــــــــــــم از این فعـــــل بد: ایشالّا (!) خداونــــد مرگــــــــــــــم دهد!





اوا خاک عــــــــــــالم! ...تو هستی بابا؟! بمیرم الهـــــــــی !..نگفتی چــــــــــــرا؟



چو گرييد آن شبـــــه " لي وان کليف"!(۴) کلينکسي آورد بيـــــرون ز کيـــــــــــــف!!



کلينکـــــــــــس را اول از هم گشــــــــــود سپس از دل و جــــــــان يکي فين نمود!



ز فین فین رستــــــــم در آن پهــن دشت "زمين شش شد وآسمان گشت هشت"!



چو " وي جي"(۵) در آغــــــــوش گـــــرم پدر ـ برفت اینچنین جــــــــــان سهـــــــراب ، در!
 
پاسخ : اشعار طنز

ی گله ~~~~~ چش بــــه راه ملــــــــــوان زبله

توی این دریـــــــا عجب جزر و مده

بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده!

*
همه ی برنامـــه ها باد هــــــوا ~~~~~ شده فوتبــــال یه مریض بی نوا
رودلش هزارتـــــــــا درد بی دوا ~~~~~ ما میگیم امّـــــــا کو گوش شنوا

"عادل جونم"! گیر نده ، این کارا بده!
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده!
 
پاسخ : اشعار طنز

در هــــر نهاد شهر، قــــوم و خویــش دارد - ده خانــه ی ناچــیز در تجریش دارد

با زهد و تقوا ارتباطش هــِـی بدک نیست - یــک خانه هم در انزوای کیش دارد

هر جا که برجـی میشود آماده ی ساخت - او نیز ده واحـــد خریــد از پیش دارد

نزدیکِ منـبـر میـنـشــیـنـد در مســـــــاجد - مغــــزی پر از افــکارِ دوراندیش دارد

تا مِلــــــک هایـــش آســــمانـی تر بمانند - از شش جهت بر بامِ آنها دیش دارد

این گرگ را از بنــــده بـهـتـر مـیـشـنـاسید - هرچند یک عالـم لـبـاسِ میش دارد

بـا مـا نـدارد هـیـچ تـوفـیـری بـه ظــــــاهـر - جز آن که قــدری اختلافِ ریش دارد

ناصر فیض :x خیی خوبه >:D<
 
پاسخ : اشعار طنز

یکی از پشت سرناگه ترور شد
یکی چون «ناصرالدین شه» ترور شد

ولی« آغامحمد خان» بدبخت
نمی دانم چرا از ته ترور شد!
 
پاسخ : اشعار طنز

شوخی با خیام :اثر محمد جاوید
آن قصر كه جمشید در او جام گرفت// از بهر خریدنش همش وام گرفت

چون قسط نداد بانک مسکن با زور// آن قصر زجمشید سرانجام گرفت

*********
آنان كه به صحرای علل تاخته اند»// درمرکز شهر برجها ساخته اند

یک واحد از آن به حقه و صد ترفند// با قیمت دوبله به من انداخته اند

*****************
برخیز زخواب تا شرابی بخوریم// صبحانه به جای شیر آبی بخوریم

درحسرت گوشت برّه سرگردانیم// از گوشت خر بیا کبابی بخوریم

*****************
از تن چو برفت جان پاک من و تو// یا کود شد آن زمان که خاک من و تو

سهمیۀ سوخت ما فزون می گردد// لبریز شود دوباره باک من وتو*
 
پاسخ : اشعار طنز

در ثنای دانشگاه آزاد:
سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، كه تركش موجب بي مدركي است و به كلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي كه آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سالي دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب...... از جيب و جان كه بر آيد ...... كز عهده خرجش به در آيد
 
پاسخ : اشعار طنز

نبرد طنز رستم و آرتور
به یادم بیامد شبی همچنی که گایوس مرا گفت افسانه ای
بگویند در آن ز رستم بسی نمیخواست با او درافتد کسی
قضا جنگ درآن زمان درگرفت بگفت آرتی را پدر کای خرفت!
تو کز کودکی این چنین تنبلی چه طورَت بود تاج شاهنشهی؟
ز هر گونه ای کردمت من ادب بیامد ز دست تو جانم به لب
که ای بچه این گرز و شمشیر کین بگیر و یه روزش ببر تو زمین
همی جنگ می کن اگر تاجگاه بخواهی بگیری تو از بارگاه
که من روزی افتم به روی زمین مکن بعد مرگم همی فینّ وفین
بباشند این دشمنان در کمین بیایند تا از تو جویند کین
چو خواهی کنی تاج شاهی به سر به جنگ تهمتن برو ای پسر!
بسی زور دارد به بازو برش که هر کس ز نامش بچرخد سرش
چو پور جوان دولت این را شنید به گریه به سوی اتاقش دوید
همی جیغ می کرد و می گفت ننه ددی داد هی بر سرم می زنه
یه رحمی بکن ای خدا تو نبرد که دارد بسی تیغ و شمشیر درد
چو مرلین عروعرّ او را شنید شتابان به سوی کتابش دوید
کتابی که بودش پر از ورد و مِرد از آن خواند چرتی چو"ِهستون ِسِنرد"
بگفتا که این باشدش کارساز کند آرتی این چنین راه باز
نباشد دگر رستمی بر جهان نگردد چنین اشک ریتی روان
سه چار پَن دُری خوند و بَد حفظ شد ز بس زور او زد ورق نصف شد!
چو گایوس بیامد ز کارش ستوه ز بدبختیش کرد همی اوهّ و اوه!
بگفتا چه کارت کنم ای خدا! خطر داره مرلین، نکن این کارا!
نکن انقدر داد ای کله خر نباشد یه وقتی اُثر پشت در!
وزان پس برفت او به دشت نبرد "پر اندیشه بودش دل و روی زرد"
همه چیپس ها را بکردند باز بود دیدنی جنگ گاوُ گراز
کنون فیلم اکشن شرو می شود برن بچّه ها که خشن می شود
بسی خین بریزند دو پهلوان زنند همدگر را به گرز گران
برفتند این پهلوانان به رزم "تو گفتی که اندر جهان نیست بزم"
ولی رستم ما بسی پیر بود به گورش تو گفتی که پا گیر بود
چو ریتی بدیدش چنان پیر و گنگ فرو بسته بر بند خفتان یه لنگ
بگفتا زرشکا که رستم تویی؟! مرا گو که فک کردمت قلدری!
"یکی تیغ تیز از میان بر کشید همی خواست از تن سرش را برید"
بگفت آرتی را خجالت بکش رو هم سنّ و سالت تو خنجر بکش
چگونه کنی این چنین خاک و گرد خجل شو تو از این منِ پیرمرد
به رستم بگفتش که" بیشین یَره! تو پیری! اُخی باورم شد اَره!"
خودت را به موش مردگی می زنی شنیدستم از تو ز هر برزنی
که گویی منم رستم پور زال کنم من حریفان خود پال پال!
چنان برکشم من به روی تو تیغ که از دردش افتی تو به جیغ و ویغ!
همی خواست تا با یه گرز گران شود این چنین سوی رستم روان
یهو جنگ سختی میون در گرفت که امرس ازون جنگ قلبش گرفت
چو شمشیر از دست ریتی فتاد همی داشت می داد سر را به باد
که مرلین یهو ورد را خواند زود بران سان که گایوس بفرموده بود
چو این ورد را گفت مرلین ما رسی گفت از درد که" یا خدا"!
وزان وردِ او گشت رستم ولو بگفت آرتی جان به بختش hello !
چو می خواست شمشیر را برکشد به خون رسی بر زمین خط کشد
به رحم آمدش آن دل مهربان چو رستم همی خواست از او امان
گرف دست او را بلندش بکرد تهمتن لپش را یکی بوس کرد!
چو مرلین بدید این چنین صحنه را همی گفت بر آن که "شکرت خدا"!
که هر چند این آرتی خینگ بود ولی در عوض ورد من 20 بود!
یه کم مشکل قافیه داره به بزرگیتون ببخشین! :)
 
Back
بالا