• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

یه چند روز پیش کوییز زیست داشتیم.......این خانوم زیست مون از تو کمپل،فاطمی،خانه زیست شناسی سوال نکته ای درآورده بود.........نمره دو تا از بچه های کلاسمون(از اون بچه هایی که ته کلاس میشینن بعد همش اس بازی میکنن)خییییییلی بد شده بود......... رفتم کنار میز خانوممون بعد دفتر کلاسیو از دبیر گرفتم نمره ایشونارو کشف کنم........یکی از همون ته کلاسی ها گفتش که:اِ........خانوم نذارین نمره هارو ببینه!..منم بهش گفتم میخوام نمره خودمو ببینم :-".......(اسمش تو دفتر کلاسی بعد از منه)........یهو داد میزنه.:نهههههههه!آخه من دقیقاً زیر تواَم!

:D
 
آخرین ویرایش:
پاسخ : سوتی‌ها

نیم ساعت داریم بحث میکنیم تو ناهار خوری با دوستان.هی من میگم خسرو راسته هاشم چپ و مسی ک راسته رو هم قراره هاشم بگیره..
بعد نیم ساعت قاطی کردم گفتم "باو هاشم راسته بیگ زاده چپ دیگه قبول؟"
:))خلاصه بعد اندکی فهمیدم چی بلغور کردم و ریسه!
 
پاسخ : سوتی‌ها

1)خالم اومد خونه بعد من طبقه دومم در حیاط باز کرد متوجه شدم بعد اومدم لب پنجره کسی دیده نمیشد برای ابراز وجود لولی بازی مختصری انجام دادم بعد دیدم اوه همکارشم باهاش بوده فهمید من یه کم خل وضعم ...
2)سیگار در دراز مدت باعث پیری زودرس میشه : | من دیگه حرفی ندارم
 
پاسخ : سوتی‌ها

روزای ۵ شنبه کلا روزای باحالیه چون همه از رده خارجن سر ضب داشتیم تو کلاس ادبیات درس بانگ جرس رو بررسی میکردیم همون بیت اول بودیم برای دوستان کوچک تر بگم که مضرع این بود: دل بر عبور از سنگ خار و خاره بندیم بعد معلممون گفت ک خاره منطور همون سنگ خاره است و اینا...بعد من یک ساعت داشتم با خودم فک میکردم ک ادم چرا باید سنگ خاره رو باخودش ببره سفر......؟؟؟؟؟!!!! وقتی بیان کردم کلا معلم موند ک من داشتم واسه اینا چی میگفتم.................


بعد زنگ دوم حسابان داشتیم معلم اومد و درس داد و زنگ خورد و معلممون داشت از کلاس میرفت بیرون که دم در یکی از بچه ها ازش سوال پرسید معلم عزیز برگشت تو کلاس....یکی از دوستام ک فک میکرد معلم رفته یهو ضدا رو انداخ سرش بلند
گفت:ضلوااااااااااااااااااااات............یهو برگشت دید معلم هنو تو کلاسه......محو شد کلا.....معلممون فقط در این حد خودشو کنترل کرد ک از کلاس بره بیرون.................


و باتوجه به این ک یک بار dg پیش اومده بود ک باز هم حسابان داشتیم و وقتی معلم رفت بیرون ما همه باهم به در حال انجام حرکات کشسانی گفتیم:اخیـــــــــــــــــــش.............بعد یهو معلم برگشت تو کلاس....یه چیزی گفت و رفت بیرون باز ما همان حالت قبلی ک باز برگشت تو کلاس و خلاضه ۳ با این حرکت تکرار شد............


و یک بار dg هم باز هم ما (البته یکی دو سال پیش) داشتیم با چند تا از دوستان پیاده میرفتیم خونه و چون باز هم اخر هفته بود و ایننا ما هم یه امتحان سخت داده بودیم و بارون هم میومد و خلاضه.......زد به سرمون و شرو کردیم شعرای دوران مهد کودک رو خوندن(البته لازم به ذکر است ک هیچ کس تو خیابون نبود و ما هم بلند نمیخوندیم) که دیدیمیکی از معلم هامون پشت سرمون داره راه میره.......!!!! حالا کاش یه چیز ادم وار میخوندیم.............اون شعره بود ک اخرش میگف:قار و قار و قار وقار......دقیقا در همین قسمت شعر بودیم ک معلم رو دیدیم و..........فقط ایشون سریع خداحافطی کرد و رفت............. :-h X_X X_X




یه بار dg نشسته بودیم با دوستان درباره ی برنامه ریزی امتحانای ترم حرف میزدیم ک مدرسه برامون بد برنامه گذاشته و اینا.....یکی از دوستام گف:خوبه ک ترم ۲ مدرسه برنامه رو برامون نمیذاره........یکی از بچه ها:............پس کی برامون برنامه میذاره......؟؟؟؟ما: =)) =))
(لازمه ک ذکر کنم ما امتحان نهایی داریم........ ;D ;D)



و باز روزی معلم فیزیک اومد سر کلاس و ما همه پای تخته و دور میز و....روی میز و اضن یه وعضی..........خلاضه معلم درو باز کرد و ما همه با هم هجوم بردوم سمت ضندلی ها ن یکی از رو سر اون یکی و خلاضه............معلم درو بست رفت بیرون.............چند دقیقه بعد اومد تو کلاس................. ;D ;D


و با تمام این احوال و با تمام این سوتی هایی ک تقریبا همه معلم ها از ما ناامید شدم رف....فقط یک معلم، تاکید میکنم یک معلم داشتیم ک هنوز به ما امید داشت و ما هم خداییش خیلی در اون درس خوب بودیم اون هم معلم فیزیکمون بود .......تا روزی ک در حالی ک داشت درس میداد یهو برگشت یکی از بچه هارو ضدا کرد ک.....دفعه اول کسی ج نداد.....دفعه دوم.....باز هم ج نیومد.....دفعه سوم....یهو دوستم انگار ک از خواب یهو بیدارش کرده باشن گف:بله بله...........!!!! و ما اومدیم ماست مالیش کنیم گفتیم خیلی خسته ایم و از این حرفا........
بعد معلممون چند لحطه به ما نگا کرد.......بعد گفت:پس من وقتی میام به شما ها درس میدم شما ها ضداتون درنمیاد سوال نمیپرسین همتون خوابین............ما همه: نـــــــــه......چرا.......خب سوال نداریم........


و اینگونه بود ک تنها معلم امیدوار هم از ما نا امید شد.....:دی
 
پاسخ : سوتی‌ها

کلا سوتی هایی که میدم فوق العاده است ! بگذریم از اونایی که جاش نیست بگم :)) ... اینی که الان میخوام بگم در واقع سوتی هم شاید خیلی محسوب نشه ...
یه روز داشتم میرفتم مدرسه فوق برنامه و اینا حدود ساعت 4 و5 عصر و زمستونم بود .. سوار تاکسی شدم و رفتم به سمت مدرسه . تاکسیه هم یه پیکان بود .. راننده هم سن و سال دار بود تقریبا ... هیچی .. رسیدیم و من کرایه رو حساب کردم .. پا شدم اومدم بیرون .. در رو بستم .. اومدم برم .. که یهو یه چیزی منو کشید عقب ! یه دفعه دیدم بند کاپشنم ( که خیلی درازه ! ) گیر کرده به در تاکسی ! حالا تاکسیه هم همین طوری داره میره منم پشت سرش دارم میدوم ! :)) در همین حال ملت هم دارن هِر هِر میخندن !
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز از یکی پرسیدم مسی میشناسی؟
گفت که نه مس گران میشناسم
مس گران همکارشه ;;) :))
یه نیم ساعتی خندیدیم!

سرکلاس فیزیک دبیرمون داشت یه چیزی رو توضیح میداد یه یه ربعی اخرش گفت خب بنویسید هرگاه ...
منم یهو گفتم تیتر چی بزنیم؟
بعد همه کلاس منفجر شد...
گویا جواب یکی از سوالای برگه ای بوده که بهمون داده تا حل کنیم:( تیتر نمیخواد که:(
من فکرکردم درس جدیده خب:(

از اون روز به بعد هردبیری میگه خب تیتر بزنین سرسطر همه برمیگردن بهم نگاه میکنن میخندن:(
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس زبان فارسی بودیم بعد ما معلممون درسای حفظیو درس نمیده به جاش از خط به خطش سوال درمیاره ما هم مینویسیم
بعد یکی از سوالا این بود نوشته ادبی چیست و مخاطب را به چه واکنشی وادار میکند؟
بعد یهو یکی از بچه ها گفت خاک بر سرم #-o[color=black ;))]هیچی دیگه بعدش کلاس رفت :)) :)) رو هوا فک کنم دیگه معلممون از این به بعد برامون سوال نگه :-ss[/color]
 
پاسخ : سوتی‌ها

دبیر ادبیات :بعضی آ عقــلشون.. :>
دوسم:حتی توش پهــنم نیس...(گـلاب به روتون) :)) :))
دبیر ادبیات: :|
ما: :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از بچه های کلاسمون اسمش هست س مثل نا سوتی :)) :)) :)) :)) ;D ;D ;D :)) :)) :)) :)) :-[ :-[ :لایک
 
  • لایک
امتیازات: fteh
پاسخ : سوتی‌ها

مامانمو منو خواهر کوچیکمو بابام امروز درحالی که یه معلم خصوصی واسه داداشم اومده بود داشت از کنار در جلویی خونه رد می شد بره طبقه بالا شروع کنه به تدریس...

بعد این شیشه های در خونه ما رفلکسه.....همینجور داشتیم نگاش میکردیم آقاهه رو.یهو خواهر کوچیکم از بابام هل خورد رفت خورد به در----->تق توق تاتالاق......هیچی دیگه....

بنده خدا فهمید داریم دید میزنیم.....همگی متواری شدیم....خواهر کوچولوم همونجا داشت گریه میکرد! اصن یه وضی..... ;D
 
Back
بالا