• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم : به بابا ی سارینا زنگ بزن بگو من دوست دختر _ تم ....
من : چی بگم ؟؟!! :o
مامانم : چند بار بگم ... به بابا ی سارینا زنگ بزن بگو من دوست دختر _ تم ....
من : :))
.........................................................
کلا صحبته منو صبا پر از ســــــــــــــــــــــــوتی بود :
من : عکسم قشنگه ؟؟
صبا : اره قشنگه ....
من : عکسه توام خیلی شـــــــــــــــــــــــــــــشنگه ...
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم داشت میرفت بیرون.
من:مامان برق رو روشن کن،یخ نکنی!
مامنم: ;D :)) :)) :)) =)) =)) =)) =))
من: ;D ;D ;D :-[ :-[ :-[ :-[ :-" :-" :-" X_X ^#^
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از اقوام اومده میگه رتبت چند شد؟ آقا من :o
بنده خدا فک کرده کانونه ک ساعت 2 کارنامه ها بیاد
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیشب رفته بودیم خونه عموم اینا...شب نشینی
دختر عموم رو دیدم بهش گفتم:سلام خوش اومدی...اونم نیشش وا شد جواب داد:مثه اینکه تو اومدی خونه ی ما اون وقت من خوش اومدم ;D
من: :)) :-"
دخترعموم: :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم داشت آبگوشت بار میذاشت :)
مامانم: وا .. تبسم لپه نداریم !!! (:|
من: اشکال نداره قیمه بزار ;;)
مامانم : تبسم لپه نداریم بعد تو می گی قیمه بزار؟ :-w
من : خودم میدونم خنگ که نیستم :> ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

اونروز با داداشم دعوا شد گفتم بش zip it
بعد 2 ساعت بعدش 2باره دعوام شد بعد کلی فک کرد گف زیپتو ببند
بعد من یه نگا به پایین انداختم دیدم زیپم که بستس
یکم فک کردم بعد گفتم منظورت zip it ــه؟؟ :)) :)) :))
اون :حالا هرچی :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

این آقای حسنی که یکی دیگه از سوتیاشونو اینجا نوشته بودم ، تو سوتی دادن استادن ;D

یه دفه گفته :

«به لطف خدا و همت مسئولین دیگه مشکل مسکن تو کشور حل شده»

ازش پرسیدن چطور ؟

گفته :

«این همشیره ما داشته تو خیابون راه میرفته چندتا جوون بهش گفتن خونه خالی هم داربم»

:)) :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

وای دیشب خیلی سوتی باحالی دادم ! بخونید لطفا!

دیروز بعداز ظهر بعد از کلاس تند تند اومدم خونه که یه لیوان شیر سرد با یه کیک بخورم!

ولی اومدم دیدم که شیر تو اتاق بود و سرد نبود! می دونید که چه جوریه! شیر دمای اتاقی در یک کلام ! بعد منم که بدم میاد از این جور شیر! :-&

خلاصه یه فکر عالی به سرم زد و شیر رو به جای یخچال تو فریزر گذاشتم! تا به قول خودم زودتر سرد شه!!!!!!!! ;D

بعد نمی دونم دیشب یه چیزی خوردم و سیر شدم و شیر همین طور تو فریزر موند! ;D

حالا امروز صبح همه اول صبح ، برای صبحانه دنبال شیر می گشتند دیگه!!!

منم که همیشه یک ساعت بعد از صرف صبحانه بیدار میشم نتونستم کمکشون کنم و صبحانه بدون شیر صرف شد!!!!

حالا جالب در این بود که وقتی خودمم بیدار شدم تا یک ساعت بعد یادم نمی یومد که چه بلایی سر شیر بدبخت آوردم!!!!!!! ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیشب مهمون اومده بود خونه
بابام چون مهمونا زیاده تخت داداشمم آورده اتاق من
دیشب نصف شب ک همه رفتن و خونه رو مرتب کردیم
من و داداشم رفتیم بخوابیم
داشتیم با هم حرف میزدیم
من::عه سامان بس کن دیگه..خوابم میاد..شب بخیر داداشی
سامان:: :( شب بخیر
بعد من لواشکی از زیر پتو رفتم بیرون از اتاقم و رفتم جای یخچال و این دکمه رو درشو برا آب خوردن زدم
صدای آب خوردن رسید ب گوش داداشم
داداشم واد میزنه::
بابا برا منم آب بیار
بابام:: من تو آشپزخونه نیسم..با داداشت برو بخوز
سامان:: بابا صدای آب میاد
بابام هیچکی نیس
بعد آروم آروم رفتم جای اتاق
صدای داداشم ک با پتوم صحبت میکرد::
سحاد بلن شو برو ببین کیه تو آشپزخونه:))
میترسم :))
بعد منم ی دفعه با ی پ.خ وارد اتاق شدم :))
داداشم:: :o :o X-(
ی دادا بلند زد
ینی قلب بچه واستاد فک کنم :))
بعد میگم چقد ترشویی++روانی ک با پتوم میصحبتی
داداشمم اومده طبیعی کنه:: نه..الکی این کارو کردم ک تو خوشحال شی
منم:: آره آره
همون لحظه بابام گف چیشره و اینا
بعد نامرد کل قضیه رو گف
بعد بابام میگع:: تو ک میدونی این ترسوعه چرا باهاش شوخی میکنی؟؟
من:: :>
داداشم :: X-( ترسو نیسم :))
من و بابام: :)) :)) :))
 
Back
بالا