پاسخ : سوتیها
پريروز اين داداشم هي گير داده بود من بستني ميخوام
با شرايطي كه اون همش جيع و داد ميكرد مامانم گفت ابرومونو ميبره. فاطي تو پاشو برو براش بخر

اين مغازه دو تا خونه با ما فاصله داره. يعني خيلي نزديكه
ما هم زودي ي چادر پوشيديم و رفتيم ديديم درش بسته است.خب چه كاري بهتر از در زدن?
ي كم كه در زدم ديدم يكي ريز ريز مي خنده برگشتم ديدم پسر همسايمونه

-رو آب بخندي
من فك كردم كه شايد ظاهرم ايرادي داشته باشه. نگاهي انداختم ديدم نه بابا خبري ني
ديدم صداي سرفه مياد.لامصب قطع هم نميشدن برگشتم ببينم كيه كه نفسش گرفته .نميره ي بار
ديدم همون پسره از خنده كبود شده
بازم ما چيزي نگفتيم
-ولش كن اين پسره خود در گيري داره.خو بزار بخنده مگه جرمه?
همين جور كه ما در ميزديم ديدم داره سعي ميكنه وسط خنده هاش ي چيزي بگه.ولي نميتونست
اعصاب منم داشت به هم ميريخت. ي نگاه جدي انداختم گفتم
-مشكليه?

ي لحظه منفجر شد از خنده

ي چند لحظه اي گذشت بعد انگار تازه ميتونست نفس بكشه از فرط خنده
من:خب...
پسره:خانوم نمي بينيد اون قفلو?رفتن بيرون نيستن

وقتي نگا كردم ديديم :اوف اوف اوف عجب گندي

حالا جالبه چند دقيقه بعدش كه من تو خونه بودم باز صداي خندش ميومد

خداياااااااااا ضايع نكن بندگانت را اينجوري!!