• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

هری پاتر

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع sampadcity.com
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : هری پاتر

الان ترجمه ی اسلامیه جلوی رومه ;D چیزی که هری بعد از تعمیر چوبدستیپر ققنوسش به دامبلدور میگه: "ابر چوبدستی رو به سر جای خودش برمیگردونم. همون جا بمونه. اگر منم مثل ایگنوتیوس به مرگ طبیعی بمیرم، قدرتش از بین میره، نه؟ صاحب قبلیشو هیچ کس شکست نمیده. این پایان کارش خواهد بود."
حالا سر جای خودش یعنی چی؟ :-? توی تابوت دامبلدور بود، نه؟ #-o
 
پاسخ : هری پاتر

به نقل از پری ناز :
الان ترجمه ی اسلامیه جلوی رومه ;D چیزی که هری بعد از تعمیر چوبدستیپر ققنوسش به دامبلدور میگه: "ابر چوبدستی رو به سر جای خودش برمیگردونم. همون جا بمونه. اگر منم مثل ایگنوتیوس به مرگ طبیعی بمیرم، قدرتش از بین میره، نه؟ صاحب قبلیشو هیچ کس شکست نمیده. این پایان کارش خواهد بود."
حالا سر جای خودش یعنی چی؟ :-? توی تابوت دامبلدور بود، نه؟ #-o
خب منم الان رفتم دیدم عینا همینو نوشته بود :-"

من بازم میگم احتمالا منظورش همونه ک گفتم...میره میندازه تو جنگل ممنوعه(حالا یا تغییر شکلش میده یا غیبش میکنه!)...وگرنه اینک همینجوری بدون کاری جایی بذاردش بالاخره کسی بش میرسه(شاید صاحبش نشه و ب قدرت کمالش نرسه ولی میتونه بازم قدرتمندترین چوبدستی رو داشته باشه)
پس احتمالا همونه ک گفتم :-"
 
پاسخ : هری پاتر

آخه کجای داستان اشاره شده که چوبدستی ربطی به جنگل ممنوع داره؟ ;D هری سنگو انداخت تو جنگل و همونجا رهاش کرد و گفت دیگه دنبالش نمیرم.
ولی ولدمورت چوبدستی رو با باز کردن تابوت دامبلدور از توش در آورده بود پس منظور هری احتمالا اینه که چوبدستی رو برمیگردونه به تابوت ..
 
  • لایک
امتیازات: N.M
پاسخ : هری پاتر

به نقل از پری ناز :
آخه کجای داستان اشاره شده که چوبدستی ربطی به جنگل ممنوع داره؟ ;D هری سنگو انداخت تو جنگل و همونجا رهاش کرد و گفت دیگه دنبالش نمیرم.
ولی ولدمورت چوبدستی رو با باز کردن تابوت دامبلدور از توش در آورده بود پس منظور هری احتمالا اینه که چوبدستی رو برمیگردونه به تابوت ..
این واقعا ب نظرم مسخرست...چون همه توی هاگوارتز و ب هنگام دوئل هری و ولدمورت شنیدن اون چوبدستی اونجا بوده اول...پس امکانش اصلا کم نیست روزی ی نفر برگرده اونجا تا شاید بتونه پیدا کنه ابرچوبدستی رو و پیدا هم بکنه...
توی کتاب صریحا گفته شده این چوبدستی در صورتی ک وفادار نباشد ب صاحب و در واقع"صاحب را انتخاب نکند"باز هم قویترین چوبدستیست....اما مقصود هری از اینک"قدرتش از بین میره با مرگ طبیعی من"اینه ک اون قدرت"وفاداری و تملک واقعی"چوبدستی رو نخواهد داشت...
هری قصدش اینه ک چوبدستی قدرتمند دست کسی نیفتد...پس احمق نیست ک آن را در تابوت دامبلدور بگذارد...

الان مثلا این قرآنه ک ما داریم تفسیرش میکنیم؟ =)) =))...من عاشق هری پاترم خودم...ولی اینا الان واقعا ثمری داره؟ =)) :-?
 
پاسخ : هری پاتر

منم حس ميكردم پرت كرده تو جنگل! گذاشته تو مقبره آلبوس!؟ ر*ده كه! كافيه كسي در جريان ابرچوبدستي باشه كه بفهمه اون توه. پسر احمق، چرا دو تيكش نكرد؟
احتمالا اون آخرا رولينگ هول بوده زود تموم كنه اينجا رو وا داده.
چرا بحث ميكنيم؟ ابر چوب دستىِ ياس كبوده، شوخى نيست كه! يه فرد كرمو ميتونه با فهميدن اين قضيه يه كتاب بنويسه و حال رولينگو بگيره، ب شخصه ميخرمش تا درس عبرتي باشه واسه رولينگ كه مدل ان قرن بعد نياد ته كتاباش و در و دكون راه بندازه.
 
پاسخ : هری پاتر

به نقل از Silmarillion :
منم حس ميكردم پرت كرده تو جنگل! گذاشته تو مقبره آلبوس!؟ ر*ده كه! كافيه كسي در جريان ابرچوبدستي باشه كه بفهمه اون توه. پسر احمق، چرا دو تيكش نكرد؟
احتمالا اون آخرا رولينگ هول بوده زود تموم كنه اينجا رو وا داده.
چرا بحث ميكنيم؟ ابر چوب دستىِ ياس كبوده، شوخى نيست كه! يه فرد كرمو ميتونه با فهميدن اين قضيه يه كتاب بنويسه و حال رولينگو بگيره، ب شخصه ميخرمش تا درس عبرتي باشه واسه رولينگ كه مدل ان قرن بعد نياد ته كتاباش و در و دكون راه بندازه.
داستان هایی ک روی داستان های دیگه سوار بشن حداقل از نظر من ذره ای ارزش ندارن...
نه دیگه...گاف نداده...صرفا خواسته با بی توجهی خاصی ک نسبت ب قضیه ی"برترین چوبدستی دنیا"اعمال کرده ب خواننده بگه"تویی ک داری مثل رون میفکری!...احمق نباش...همه چیز قدرت نیست"....
واقعا ب نظر من ک این بی توجهیش دلیل موجهی داره...
"و اگه توجه کنید حرف زدیم و فهمیدیم باگ نداشته داستانش!...صرفا توضیح خاصی مبذول نداشته!"

واقعا ب نظرم نمیاد آدمی باشه ک هول کنه و بخواد زود تموم کنه :-? :|
 
پاسخ : هری پاتر

من فک میکنم لمونی اسنیکت حتی خیلی کارش دقیق تر و ظریف تر هست تا رولینگ, علاوه بر اون, هری پاتر کتابی نیست که همچین ریزه کاری ای داشته باشه و اون ریزه کاری هم همچین پندی توش باشه. صرفا یه دیالوگ نوشته برای هری, با توجه به اینکه حرفای هری هیچوقت هوشمندانه نیست نتیجه میگیریم یه چیزی گفته. خود رولینگ عمرا یادش بره که ابر چوب دستی اگر بالفرض مال نویل نباشه بازم خیلی قویِ ولی خب خواسته یجوری ببنده بحشو.

در زمینه داستانی که رو داستان دیگه سوار شده باشه, آره ارزش نداره ولی اگر بشه به هر نحوی یه سوراخ بسته نشده تو هری پاتر پیدا کرد و دنبالش داد, فقط برای اینکه به رولینگ فهموند اثرش با پایان "گذاشتن" روش تک نمیمونه, اون رو من باش موافقم
 
پاسخ : هری پاتر

خب این یه متن برداشتیه ، مگه نه ؟
خب ب شخصه برداشتم این بود ک چون هری ب میل خودش اون چوب رو از خودش دور کرده صاحبش رو کسی شکست نمیده ( ب انتخاب خودش بوده ) !
اتفاقا رولیتگ توانایی بسیار بیشتری از اسنیکت در توانایی توصیف دنیایی دیگه داشته !
اینم بگم من خودم یکی از طرفدارای پروپاقرص اسنیکت هستم !
اما کتاب خوب صرفا 1 دونه نیست
 
پاسخ : هری پاتر

من منظورم از ظرافت خلق دنیای رویایی نبود که، بچه های بد شانس(تنها کتابی که خوندم از اسنیکت) توی دنیای واقعی صورت میگرفت، منظورم از ظرافت یه جملات یا عبارات ریز توی داستان بود که به حدث اتفاقات آتی کمک میکنه. توی هری پاتر هم چنین چیزی داریم ولی اونقد ریز نیست
 
پاسخ : هری پاتر

با اجازتون من یه داستان خنده دار =)) بنویسم که بخندیم! ;D
(داستان از خودم نیست، ولی انصافا خیلی خنده داره!! :)))

هرى‌پاتر و سیفون جادویى
یكى بود، یكى نبود، غیر از خدا هیچ كس نبود، غیر از یه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پیش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خیلى بدجنس بودند، چون همه‌اش خورش اسفناج به خوردش مى‌دادند كه خدایى خیلى چیز ستمیه و كمتر كسی باهاش حال می‌‌كنه! اونم یه روز قاط زد و شیر گاز رو باز كرد و كبریت زد و همه شون رو تركوند، آخه هنوز اجازه نداشت بیرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه.
پلیس هرى پاتر رو گرفت و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همین كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرمیون (كه اسم اصلى‌اش هرمیایونیاى است و ما در ترجمه به‌ش مى گیم هرمیون) سوار یه هیپوگریف سر رسیدن و هیپوگریفه با یه گاز، طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردنش آویزون بود، تا خود هاگوارتز پرواز كرد و به اونجا رسید.
شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصیلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشیدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دوید دستشویى. وقتى خواست سیفون رو بكشه، توالت فرنگیه بهش گفت «خیلى نامردى كه این كار رو با من كردى هرى، من كه یه توالت معمولى نیستم...» هرى هم گفت تو یكی دیگه حرف نزن، توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سیفون رو كشید و رفت.
فرداش بچه ها داشتن تو حیاط مدرسه قدم مى‌زدن كه ییهو دو تا دیوانه‌ساز كه سوار یه جاروبرقى چهارسیلندر بودن، تخت گاز اومدن و كیف هرمیون رو زدن و در رفتن. هرى و رون هم پریدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته یه كوچه بن بست یكى از دیوانه‌سازها پیاده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا یه دونه از اون بوسه‌هاى دیوانه ساز ازت مى كنم تا جونت دربیاد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و یه هورت كشید و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شیش سال یه بار مسواك مى زنه.

اون یكى دیوانه‌ساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون دیدن طرف كسى نیست جز «سیوروس اسنیپ». هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى؟!» اسنیپ گفت «خسته نباشى، لا اقل یه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم!» بعد دوتایى چوب دستى هاشونو كشیدن و به طرف هم شلیك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچه‌ی شلوار اسنیپ و دودش كرد. رون گفت «نیگاه كن هرى، زیرشلوارى اسنیپ گل گلیه» ییهو هرى یه چیزى تو سرش جرقه زد و یادش افتاد وقتى تازه دنیا اومده بود، این زیرشلوارى رو پاى باباش دیده، واسه همین شاكى شد و گفت «زیرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنیپ گفت «من دزد نیستم، این زیرشلوارى هم حكایتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خیلى باحاله. اما الآن حیفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپریز شن»بعد یه بشكن زد و ناپدید شد.
هرى كه خیلى بهش فشار عصبى اومده بود، دوید و رفت دستشویى هاگوارتز. دوباره همون مستراح فرنگیه بهش گفت «یه لحظه صبر كن، بابا من جادویى ام... نكن این كارو... مى خوام یه چیزى... پوه!» هرى هم سیفون رو كشید و رفت. فرداش روز مسابقه‌ی بزرگ كوئیدیچ بین تیمهاى گریفندور و اسلیترین بود. اول گروه اسلیترین 258 تا گل به گریفندور زد كه هر كدوم نیم امتیاز داشت، بعد «جى. كى. رولینگ» یواشكى گوى زرین رو رسوند به هرى و گریفندور فرتى پنج هزار امتیاز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداران اسلیترین شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حیا كن، كوئیدیچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه امید پری‌روز مصاحبه كرد و گفت: «قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه، اما از لج بعضى‌ها تا هفتصد جلد دیگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تیم كوئیدیچ مى‌مونه.» طرفداراى اسلیترین هم ریختن تو خیابوناى اطراف ورزشگاه و شیشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همین لحظه ابرهاى سیاهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شدیدى لحظه‌اى همه جا را روشن كرد و آن‌گاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاریه.
شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشیده بودن كه رون گفت مهر هرمیون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا یكى باشه كه روزها، بشینه كنار مامانش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جینى خواهر تو شدم، اما مشكلم اینه كه داداش زاقارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه بامزه، چطوره بریم پیش هاگرید تا اون راهنمایى مون كنه؟» بعد دوتایى شنل نامرئى‌كننده‌ی باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بیرون. همینطور كه داشتن یواشكى از كنار سرایدار رد مى شدن، طرف ییهو برگشت و گفت: «آهاى، بیرون مى‌رین این كیسه آشغالو هم بذارین دم در» هرى گفت: «ببخشید مگه ما نامرئى نیستیم؟» سرایدار گفت: «شما نامرئى هستین بوگندتون كه نامرئى نیست! »
وقتى بچه ها رسیدن به كلبه هاگرید، هاگرید نشسته بود و داشت شیر یه اژدهارو مى دوشید. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگرید هم گفت كه بچه ها خیلى مواظب باشین و فریب احساسات زودگذر رو نخورین. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اینو كه گفت هرى و رون خجالت كشیدن و پشیمون شدن و از هاگرید تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگرید گفت: «هوى یه ساعته چى مى دوشى یارو؟ من نر هستم!»
وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگرید یه سطل شیر اژدها خورده بود دوید دستشویى. توالت فرنگیه باز تا هرى رو دید گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما دیگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سیفون رو كشید و رفت.
فرداش كلاس درس پیشگویى و طالع بینى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تریلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داریم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد یكى یكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگیرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن.
شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گونگال، كارت داره» هرى گفت: «خیلى ضایعى، تو قرار بود آخر داستان بیاى كه هیجانش زیاد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبچس، كسى دیگه اى دم دست نبود كه پیغام خانم مدیر رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدیر، پروفسور مك گونگال پرسید: «چى مى‌خورى هرى؟» هرى گفت: «از همین آب نبات چوبى‌هاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى میز و یه دونه برداشت و دو سه تا مك زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اینا برمى دارم مزه ی آشغال گوشت مى‌ده» پروفسور گفت: «واسه اینه كه اینا آب نبات نیست، گوش پاك‌كن‌هاى مصرف شده‌ی منه. حالا یه دقیقه بشین مى خوام یه چیز خیلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زیر میزش یه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جیغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شیشه؟» پروفسور مك گونگال گفت نه. هری گفت «نیمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه. گفت: «پس چیه؟» پروفسور گفت: «زمین شوره، حالا برو باهاش طویله‌ی هیپو گریف‌ها رو جارو كن» همون موقع زخم پیشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشید «اى نامرد! تو ولدمورتى كه تغییر قیافه داده» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشید و از جا درآورد. اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بیرون، تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده.
شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شادونه و چیزهاى وحشتناك دیگه دید و دستشویى‌اش گرفت. پا شد رفت دستشویى، اونجا دوباره همون توالت فرنگیه گفت: «ببین، یه دقیقه خودتو نگه‌دار بذار من حرفمو بزنم، نمى‌تركى كه...» اما هرى كه داشت مى‌تركید، گوش نكرد و به كارش رسید، این بار همینكه دستش به سیفون خورد یه صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزید و لرزید و بامبى تبدیل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودین؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به این روز نمى‌افتادم. وقتى اسنیپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به این شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بى‌مرام بین چهل تا توالت فرنگى اینجا، هى گیر دادى به من، هى گیر دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتین؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكو!» هرى خیلى معذرت خواست و گفت امیدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشید و گفت: «هرى من باید یه راز بزرگیو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو، هم خواننده‌ها كف مى‌كنین... هری!... من باباتم. »
هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوایم با بچه‌ها بریم كافه‌ی سه دسته جارو» دامبلدور براى این كه ضایع نشه به روى خودش نیاورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جیمز پاتر پدر تو نبود. من و جیمز دوستاى صمیمى بودیم. بعد هر دو عاشق مامانت لى‌لى شدیم. اما لى‌لى فریب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه. همین موقع من بابات رو براى یه مأموریت فرستادم لندن، اون هم ناپدید شد و مدت‌ها گذشت. من با لى‌لى ازدواج كردم یه روز ییهو سروكله‌ی جیمز پیدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها! من كه تازه همین دیروز رفتم لندن» ما هم براى این كه ساكتش كنیم، خواهر كوچیكه‌ی لى‌لى رو دادیم به جیمز كه ثمره‌ی اون ازدواج، تو بودى»
هرى گفت: «خب با این حساب كه تو مى‌شى شوهر خاله‌ام، نه بابام» دامبلدور هم ریشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرین! پنجاه هزار امتیاز به گریفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرمیون دسته گل و شیرینى خریدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن. بعد هم جشن مفصلى گرفتن و همه رو دعوت كردن. ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسید و گفت: «منو ببخشین، من در نادانى به سر مى بردم. اما این یه ماهه نشستم و یكى از این سریال‌هاى سى شبه‌ی سیروس مقدم رو دیدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشیدن و ولدمورت رو بخشیدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه.
فرداش بچه‌ها بالاخره از هاگوارتز فارغ‌التحصیل شدن و رفتن تو صف دیپلمه‌هاى بیكار. دامبلدور هم هرى رو تبدیل به یه توالت عمومى وسط ترمینال جنوب كرد تا از این طریق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم در بیاد. قصه‌ی ما به سر رسید. كلاغه آخرش هم نفهمید قضیه زیرشلوارى گل گلى اسنیپ به كجا رسید!

:)) :)) :)) :)) :)) :))
=)) =)) =)) =)) =))
 
Back
بالا