• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قشنگ‌ترین بیت‌هایی که شنیدید

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع radiowavefm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
«به یاد کسی که در دلش عشق است،
به یاد کسی که در جانش آتش است.»
از فردوسی.
کسی نیس بیاد تو چت؟
 
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غُرّه آید از غُرّه به سلخ

خیام
 
«بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند»

بیت آغازین مثنوی معنوی
از مولانا

میلادی است. او در سال 1207 میلادی در بلخ (امروزه در افغانستان) ( نگید مولانا افغانیه مولانا ایرانیه هرکی بگه افغانیه با من طرفه) به دنیا آمد و در نهایت در قونیه (ترکیه امروزی) فوت کرد.

مولانا به خاطر اشعار عمیق و فلسفی‌اش، به ویژه در مثنوی معنوی و دیوان شمس، معروفه. او به موضوعاتی چون عشق، عرفان، و جستجوی حقیقت پرداخته و تأثیر عمیقی بر ادبیات و عرفان اسلامی گذاشته است. اشعار او به زبان‌های مختلف ترجمه شده و همچنان در سراسر جهان مورد مطالعه و ستایش قرار می‌گیرد.
 
به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق
که بار محنت خود به که بار منت خلق
 
به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق
که بار محنت خود به که بار منت خلق
به نان خشک قناعت کن، ای دل شاد و خرم
که در دلقی ز نازک‌تر، خوش‌تر ز بار غم

به زحمت‌های خلق، دل خود را مشکن
که در سادگی، خوشی است، در دل بی‌کرم

به یاد روزگارانی که در فقر می‌گذشت
خوشا آن روزها، با دل‌های بی‌درد و غم
 
به نان خشک قناعت کن، ای دل شاد و خرم
که در دلقی ز نازک‌تر، خوش‌تر ز بار غم

به زحمت‌های خلق، دل خود را مشکن
که در سادگی، خوشی است، در دل بی‌کرم

به یاد روزگارانی که در فقر می‌گذشت
خوشا آن روزها، با دل‌های بی‌درد و غم
🤩
 
  • لایک
امتیازات: MCKPJ
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
 
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
«بال» وقتی قفس پَر زدن چلچله هاست
 
کاش دست دوستی هرگز نمیدادی به من
آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است
 
زندگی _این تاجر طماع ناخن خشک پیر_
مرگ را هم چون می ناب کم کم میفروخت
 
صبر را عاجز کند دردی که بیش از طاقت است
صایب تبریزی
 
وه که مرگ از زندگی با ننگ به
جام زهرآگین همان بر سنگ به
 
من
با من
به نهایت همه چیز می‌رسم
من
با تو
به بی نهایت ....


عماد سعیدی
 
خوش است با غم هجران دوست سعدی را
که گرچه رنج به جان می‌رسد امید دوا‌ست
 
چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد
 
سراسر رفتن و رفتن
با تردید هنگامه شب
از سنگی میانه رود پریدن
در گوشم نخوان تو《 قصه نرسیدن》
دراز است راه میدانم
 
حافظ غم دل با که بگویم که در این دور
جز جام نشاید که بود محرم رازم
 
کل شعرش قشنگههه
تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی

تو نه بر آنی که منم، من نه بر آنم که تویی

من همه در حکم توام، تو همه در خون منی

گر مه و خورشید شوم، من کم از آنم که تویی

با همه ای رشک پری، چون سوی من برگذری

باش چنین، تیز مران! تا که بدانم که تویی

دوش گذشتی ز درم، بوی نبردم ز تو من

کرد خبر گوش مرا، جان و روانم که تویی

چون همه جان روید و دل، همچو گیا خاک درت

جان و دلی را چه محل، ای دل و جانم که تویی

ای نظرت ناظر ما، ای چو خرد حاضر ما

لیک مرا زهره کجا، تا بجهانم که تویی

چون تو مرا گوش کشان، بردی از آن جا که منم

بر سر آن منظره‌ها، هم بنشانم که تویی

مستم و تو مست ز من، سهو و خطا جست ز من

من نرسم لیک بدان، هم تو رسانم که تویی

زین همه خاموش کنم، صبر و صبَر نوش کنم

عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی
 
Back
بالا