چشم گریان تو نازم ،حال دیگرگون ببین
گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین
بر نتابد این دل نازک غم هجران دوست
یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین
مانده ام با آب چشم و آتش دل،ساقیا
چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین
رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
ای گشوده دست یغمای خزان،اکنون ببین
سایه دیگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه
تیغ هجران است اینجا،موج موج خون ببین
ریاست به دست کسانی خطاست، که از دستشان دست ها بر خداست
.
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی، تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی
.
ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم، مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
.
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران، کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
.