• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

Letterboxd - چهار فیلم برتر

ارسال‌ها
3,095
امتیاز
44,888
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ۲
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1401
مدال المپیاد
Physics
دانشگاه
SUT
رشته دانشگاه
Physics
آخرین باری که وصل بودیم یکی از ترندهای اینستاگرم، مصاحبه‌های صفحه‌ی لترباکس بود با بازیگرا و کارگردان‌ها و... که ازشون میخواست ۴ فیلم برتر لیستشون رو نام ببرند.

حالا شما هم ۴ فیلم برتری که دید رو نام ببرید.
و یک توضیح مختصری بدید که چرا این فیلم به نظرتون فوق‌العاده‌ست.
 
@venusi
از شما خانومی عزیز دعوت میکنم شرکت کننده چالش باشین
 
تو اکانت لترباکسدم این چارتا فیلم برترین بودن ، هرچند مداوما متغیره
۱. خانه دوست کجاست از عباس کیارستمی ۱۳۶۵
راستش یکی از شاعرانه ترین فیلم هاییه که دیدم و صحنه اخرش واقعا قلب منو ذوب کرد ، میزان حقیقتی که تو صورت بازیگرا بود شاهکار بود و معصومیتشونو هرگز فراموش نمیکنم
۲. امادئوس از میلوش فورمن ۱۹۸۴
به طرز عجیبی این فیلم رو دوست دارم ، مخصوصا اون مونولوگ اخرش در مورد معمولی ها
۳.اپارتمان از بیلی وایلدر ۱۹۶۰
من سادگی داستان این فیلم در عین حال جذاب بودنشو خیلی دوست دارم ، سینمای تجاری اما جذابی که داستان قشنگی رو روایت میکنه و در نهایت یه درس اخلاقی هم میده ، چیزی که ما تو سینمای امروز ازش فراری ایم ولی چرا که نه؟
۴.جدایی نادر از سیمین از اصغرفرهادی ۲۰۱۱
احتمالا به خاطر ایرانی بودنم بایاس دارم و در نتیجه دوتا فیلم ایرانی تو چهارتا هست ، ولی درامی که جدایی نادر از سیمین ارائه میده و سوالی که مطرح میکنه هنوزم تو ذهنم هست و همین فیلمو درخشان میکنه
 
تو اکانت لترباکسدم این چارتا فیلم برترین بودن ، هرچند مداوما متغیره
۱. خانه دوست کجاست
راستش یکی از شاعرانه ترین فیلم هاییه که دیدم و صحنه اخرش واقعا قلب منو ذوب کرد ، میزان حقیقتی که تو صورت بازیگرا بود شاهکار بود و معصومیتشونو هرگز فراموش نمیکنم
۲. امادئوس
به طرز عجیبی این فیلم رو دوست دارم ، مخصوصا اون مونولوگ اخرش در مورد معمولی ها
۳.اپارتمان
من سادگی داستان این فیلم در عین حال جذاب بودنشو خیلی دوست دارم ، سینمای تجاری اما جذابی که داستان قشنگی رو روایت میکنه و در نهایت یه درس اخلاقی هم میده ، چیزی که ما تو سینمای امروز ازش فراری ایم ولی چرا که نه؟
۴.جدایی نادر از سیمین
احتمالا به خاطر ایرانی بودنم بایاس دارم و در نتیجه دوتا فیلم ایرانی تو چهارتا هست ، ولی درامی که جدایی نادر از سیمین ارائه میده و سوالی که مطرح میکنه هنوزم تو ذهنم هست و همین فیلمو درخشان میکنه
کاش کارگردان و سال ساختم بزنی کنار فیلما ✨
 
  • لایک
امتیازات: A.R.P
۱.synedoche-newyork
تمام فیلم درباره ی مرگه. تو یه داستان چندلایه با زمان بازی میکنه و شخصیت اصلی فیلم کیدن کوتارد، در اتفاقات مختلفی که براش میفته و ارتباطاتی که میسازه به مرور در گذر زمان مواجهه ی مدنظر خودش رو با مرگ پیدا میکنه. بازی فیلیپ سیمور هافمن چنان گیراست که من تا یکی دوسال فیلم دیگه ای ندیدم، همین رو ده پونزده بار نشستم کنار یکی از عزیزانم دیدم.

۲.into the wild(۲۰۰۷)
این یکی در صورتی براتون جذاب خواهد بود که بسیار از آداب و قوانین نوشته و نانوشته ی جامعه زده شده باشید و دلتون بخواد ازش کامل جدا بشید. این فیلم روایت یک جوون شجاعه که هر چیزی داره رو میذاره زمین و از انسان به طبیعت پناه میبره.

۳.arrival
جدای از amy adams محبوبم، این فیلم برای من دوگانه ی توحش/تمدن در بستر زبانه. از یک زبان شناس درخواست میشه در یک پروژه برای فهم زبان آدم فضایی ها و تلاش برای ارتباط باشون کمک کنه.

۴.the peanut butter falcon
این قطعا فیلمی نیست که توی ۱۰ ۲۰ تا فیلم برترم هم باشه اما دوست دارم اینجا بذارمش چون خوشبخت میبودم اگر این فیلم رو تو دبیرستان یا اوایل دانشگاه میدیدم. فیلم درباره ی یک فرد دچار سندروم داونه. برای شمایی که در «تیزهوشان» درس خوندید لحظه به لحظه ی فیلم به چالش کشیدن ایده ی جهان بینی با مرکزیت هوشه. پس فکر میکنم به کار شما هم بیاد.

تا حد امکان سعی کردم اسپویل نکنم. جز این هم فیلم زیاده حالا شاید بعدا تو خلال حرفامون بحثش شد.
 
Nobody knows 2004

Kore-eda Hirokazu

کوریدا رو با shoplifters همه می‌شناسن؛ ولی این فیلم شاید چون اقبال دزدان فروشگاه رو نداشت دیده نشد.
هنر کوریدا در بازی گرفتن از بچه‌ها من رو شگفت‌زده می‌کنه؛ روایت واقعی‌ه و به شدت تکان‌دهنده‌ست. به طور کلی کوریدا کارگردان خوش‌سلیقه‌ایه؛ من همه فیلم‌هاش رو پسندیدم. قصه پر از رنج‌ه ولی آرومه و شما رو مجبور می‌کنه فکر کنید.





Burning 2018

Lee chang-dong

اگر درست یادم باشه سال ۲۰۱۸ کن برد. لی‌ چانگ‌دونگ کارگردان فوق‌العادیه البته اگر درام شرقی مورد پسندتون باشه. قصهٔ اصلی از داستان کوتاهی از موراکامی به اسم «انبار سوزان» عه. اولین بار که ببینید ممکنه خوابتون نبره و دوباره بهش برگردید. هر بار که ببینید به نتیجه مختلفی می‌رسید. قاب‌ها برای من خیلی تمیزن و در نهایت نشانه‌هایی داره که باید بهش دقت کنید. «محبوب‌ترین سکانس برای من سکانس رقصیدن دختر توی مزرعه‌ست»





In the mood for love 2000

Wong kar wai

خیلی سخته یکی از کارهای ونگ کار وای رو انتخاب کردن؛ می‌تونم بهتون بگم کار وای شاعره! عشق رو جوری بهتون نشون می‌ده که شبیه هالیوود دلزده و مایوس نشید؛ حرکت دوربین؛ قاب‌بندی‌ها؛ بازیگرها؛ شیوهٔ روایت و سلیقه‌ش به طور کلی به عنوان کارگردان بی‌همتاست. اما در حال و هوای عشق برای من متفاوته؛ اگر ببینید موزیک متن‌ش تا ابد توی ذهنتون می‌مونه!

توی سه تا از فیلم‌هاش‌ یه قصهٔ قدیمی می‌گه؛ می‌گه در گذشته اگر کسی رازی داشت به کوهستان می‌رفت و توی سوراخی رازش رو به کوهستان می‌گفت و جلوی سوراخ رو می‌بست! این چیزی‌ه که همیشه یادم می‌مونه!







3iron 2004

Kim ki duk

این فیلم توی ایران به «خانهٔ خالی» شناخته می‌شه! کیم‌کی‌دوک هم برای من قبل کارگردان بودن فیلسوف یا شاید عارف محسوب می‌شه؛ انگار یه زیرمتن داره و بر اساس اون قصه می‌نویسه؛ حتی روایتی مشابه به یکی از روایت‌های تذکره‌اولیا رو می‌تونید توی یکی از سکانس‌ها ببینید که سواد من نمی‌رسه این به سبب ارتباط نزدیک فرهنگ شرقی‌ه یا شاید یه روزی کیم‌کی‌دوک‌ از عطار قصه‌ای خونده! یه خلاصهٔ ترغیب‌کننده: «پسر جوونی به خونه‌های خالی مردم می‌ره اما نه برای دزدی؛ می‌ره خونه‌های خالی و زندگی می‌کنه؛ لباس‌هاشونو می‌شوره؛ وسایلشونو تعمیر می‌کنه و…»

کارگردانی‌ و فیلم‌برداری‌ش هم بعدها فهمیدم خاص خودش‌ه و خب اگر بهش توجه کنید براتون جذابه.





متاسفم ولی :)) همه فیلم‌های محبوبم شرقی هستن! علتش این نیست که اروپا و آمریکا و ایران رو ندیدم یا دوست ندارم اما سلیقهٔ من شرق‌ه! و‌ خب لیستم بسیار طولانی‌تره؛ پارک‌چان‌ووک و سه‌گانه‌ش نظیر ندارن؛ کوروساوا و کوبایاشی از ژاپن نظیر ندارن ولی باید اهل شرق باشه حال و هواتون!

شرق همیشه یه کارگردان جدید داره که حیرت می‌کنید و من هنوز تمومش نکردم.
 
۱. هشت و نیم ۱۹۶۳ - فدریکو فلینی

من همیشه بین مختصات دنیای درام و دنیای واقعی فرق می‌ذارم ولی یکی از کارگران‌هایی که فیلماش برای من در زندگی هم تاثیرگذاره، فلینیه
این فیلم و نتیجه‌گیری پایانیش برای من یکی از بهترین تفاسیر از کل زندگیه
به علاوه‌ی کارگردانی فوق‌العاده و جزییات فیلم که در این مقال نمی‌گنجد.


۲. پدرخوانده ۱۹۷۲ - فرانسیس فورد کاپولا

فکر نمی‌کنم خیلی نیازی به معرفی داشته باشه. به یه جمله در مورد این فیلم که از یکی از اساتید سینما شنیدم بسنده می‌کنم: «در دنیای درام، سه تا سنگ محک داریم: هملت شکسپیر، ادیپ شهریار سوفکل و پدرخوانده کاپولا»


۳. آنی هال ۱۹۷۲(؟) - وودی آلن

این فیلم معمولا به عنوان یک کمدی معرفی میشه ولی برای من یکی از بهترین‌ رومنس‌های تاریخ سینماست. تقریبا هر سال حوالی پاییز می‌بینمش و همیشه لذت می‌برم و به گمونم کمتر فیلمی رو مثل این فیلم چندباره تماشا کردم.


۴. داگویل ۲۰۰۳(؟) - لارس فون تریه

معمولا وقتی راجع به این فیلم صحبت می‌کنن، از آوانگارد بودن دکوپاژش حرف می‌زنن در حالی که به نظر من دکور این فیلم وجه کوچکی از آوانگارد بودنشه.
توی این فیلم قدرت هنر رو میشه دید به طوری که یک نظام اخلاقی جدید رو برای مخاطب می‌سازه و در انتهای فیلم مخاطب نه تنها از پایان‌بندی تعجب می‌کنه بلکه از انسانی که خودش در پایان فیلم به اون تبدیل شده هم شوکه میشه.
 
خب من سه تا فیلم دارم. متاسفانه اینترنت نیست و نمی‌تونم لیست فیلم‌هام رو نگاه کنم و چهارمی رو هم بیارم. از طرفی چون حدوداً ۲–۳ سال از دیدنشون می‌گذره، شاید یه چیزایی هم درست نباشه و خوب یادم نمونده باشه (اینترنت هم نیست که بشه چک کرد دوباره). از طرف دیگه هم من چندان از مسائل فنی فیلم‌سازی سر در نمیارم و معیار فیلم خوب برام احساسی هست که ایجاد می‌کنه.
با این اوصاف ممکنه بگین خب مگه مجبورت کردن بیای بنویسی؟ که حق دارین، ولی خب خوشم میاد از فیلم‌هایی که دوست دارم تعریف کنم :))

فیلم اول: Magnolia 1999

اولین فیلمی که فکر کنم همیشه به ذهنم بیاد موقع گفتن بهترین فیلمی که توی زندگیم دیدم، مگنولیاست.

داستان فیلم روایت چند تا زندگیه که به هم دیگه پیوند می‌خورن. برای من دو تا خرده‌داستان از بقیه قابل لمس‌تر بود و فکر می‌کنم زیبایی فیلم اینه که هرکس خودش رو یه جایی توی اون پیدا می‌کنه. واقعی، و به معنای واقعی کلمه raw از زندگی روزمره‌ی آدم‌هایی که ساده از کنار هم رد می‌شیم ولی هرکدوم بار نامرئی بزرگی رو به دوش می‌کشیم.

یکی از این داستان‌ها، داستان دانی اسمیت هست: مردی میانسال و همجنس‌گرا که تنها دستاورد زندگیش این بوده که در کودکی در یه مسابقه‌ی تلویزیونی اطلاعات عمومی نفر اول شده و همه اون‌رو به‌عنوان «کوییز کید» به یاد میارن. اما اون مسابقه، قله زندگی دانی بوده و بعد از این که والدینش تمام پول جایزه‌ش رو خرج کردن و هیچی براش نذاشتن حالا تمام چیزی که از دانی مونده یه مرد سرخورده و اغلب مست با یک عشق یک طرفه به بارتندر جوانی با دندون‌های ارتودونسی شده هست.
وارد بقیه جزئیاتش نمی‌شم ولی این دیالوگ از دانی رو خیلی دوست دارم:

I have so much love in me, but I don’t know where to put it.

خرده‌داستان دوم درباره‌ی دختری به نام کلودیاست، فرزند مجری همون مسابقه‌ی تلویزیونی معروفی که دانی برنده‌ی اون شده بود. دختری که در بزرگسالی حامل تروماهای عمیقی از سمت پدرشه و اون‌ها رو فقط با رفتارهای بی‌مهابانه و اعتیاد به کوکایین و غیره می‌تونه سرکوب کنه.
اینجا یه مأمور پلیس با شخصیتی ساده و بی‌غل‌وغش، که یه روز به خاطر تماس همسایه‌های کلودیا بابت صدای بلند موزیک میاد در خونه‌ش، از کلودیا درخواست رفتن به دیت می‌کنه و کلودیا هم قبول می‌کنه. موقع دیت دو طرف از شرم‌ها و ناامنی‌ها و شکست‌هاشون میگن، کلودیا اما در آخر به مامور پلیس میگه که بیا دیگه هیچ وقت هم‌دیگه رو نبینیم و از هم خبر نگیریم و با یک بوسه اون رو ترک میکنه. البته این پایان داستان این دونفر نیست.
از زیبایی بیست دقیقه‌ی پایانی فیلم هرچیزی بگم کمه. موسیقی فیلم هم یکی دیگه از دلایل تأثیرگذاریشه. آهنگ Wise Up از ایمی مان رو اگه درست زمانی گوش بدین که حس می‌کنید راه خودتون رو توی زندگی گم کردین، فکر می‌کنید یکی از روی ذهن شما لیریک رو نوشته.

فیلم دوم: The Secret in Their Eyes (نسخه‌ی اصلی آرژانتینی)

داستان، درباره‌ی یه مامور فدرال بازنشسته‌ست که تصمیم می‌گیره memoir خودش رو با محوریت یک پرونده حل‌نشده که برای سال‌ها قبل بوده، بنویسه. فیلم تصویری از ناتوانی سیستم قضایی ارائه می‌ده، جهانی که در اون عدالت واقعی وجود نداره و قربانی ناچار میشه خودش مجرم رو مجازات کنه.
در نهایت صحنه‌ی آخر فیلم مو رو به تن سیخ می‌کنه.
فیلم راحتی برای دیدن نیست با توجه به خشونت و صحنه‌ی تجاوز، ولی همچنین یه عاشقانه‌ی زیباست از عشقی که به فرجام نرسیده. طی تلاش بازرس برای حل معمای جنایی داستان، همزمان گره این عشق رو هم باز می‌کنه و می‌تونه عبور کنه.
موسیقی متنش هم ۱۰ از ۱۰.


فیلم سوم: The Lives of Others

خب این فکر کنم توی لیست بهترین فیلم‌های هر فهرستی باشه، و خب کاملاً هم درسته. از اون فیلم‌هایی که به نظر من یه زخم تلخ و شیرین روی تو به جا می‌ذاره و شاید یه بررسی روان‌شناختی روی «انسان بودن».

این‌که چی یه ابزار ماشین سرکوب رو از ماشین بودن و apathy جدا می‌کنه. فیلم درباره‌ی مأمور امنیتی‌ آلمان شرقی هست که وظیفه داره از یک نویسنده و معشوقه‌اش جاسوسی کنه تا پرونده‌ای علیه‌شون بسازه. اما کم‌کم درگیر احساسات، عشق و تار و پود زندگی این آدم‌ها میشه و قسمت‌هایی از وجود خودش که سال‌ها سرکوب شده بودن انگار دوباره به زندگی برمیگردن.

مفاهیمی که توی زندگی ماشینی و بی‌رحم اون معنایی نداشتن مثل عشق و فداکاری پررنگ می‌شن. دشمن‌هایی که در ابتدای فیلم هیچ ارزشی برای شخصیت سرکوبگر ندارن و به‌راحتی از روی صفحه‌ی زندگی پاک می‌شن، حالا براش اون‌قدر مهم می‌شن که جان و کار خودش رو حاضر می‌شه به خطر بندازه تا اون‌ها رو نجات بده.
 
فیلم‌هایی که در حال حاضر می‌تونم چندبار ببینمشون و ازشون لذت ببرم:
۱. belle de jour از لوئیس بونوئل ۱۹۶۷
یکی از فیلم‌هایی که هرچند بار ببینمم همچنان نمی‌تونم مرز بین واقعیت و فانتزی و خیالات سورین رو از هم تشخیص بدم! زیبایی معصومانه کاترین دنو و تضادش با امیالی که تو خیال و واقعیت داره دنبالشون می‌گرده فیلم رو برام خاص‌تر کرده.
۲. منهتن از وودی الن ۱۹۷۹
فیلمی که اولین نکته اشتراک من و محبوبم بود :‌)). فکر نمی‌کنم نیاز به معرفی داشته باشه ولی باحال‌ترین چیز راجع به این فیلم اینه که نحوه کوبیده شدن پوچی و تعریف نهیلیسم از زبان وودی الن تو این فیلم من رو سرحال میاره و سبک‌بالم می‌کنه! یه مدت آواتار سمپادیام هم یه سکانسی از منهتن بود :‌))
۳. کلئو ۵ تا ۷ از انیس ورادا ۱۹۶۲
فیلم از این جهت برام خاصه که دقیقا دو ساعت ۵ تا ۷ رو بازیگر همراهیم، ۲ ساعتی از زندگی یک زن که منتظر جواب آزمایش سرطانشه. این نوآوری در اون سال‌ها من رو به وجدم میاره!
۴. ۴۰۰ ضربه از فرانسوا تروفو ۱۹۵۹
این فیلم رو چندین جند بار دیدمش! تنهایی، با سه چهار نفر از دوستام، با برادرم، با پدرمو... داستان پسریه به نام انتوان که به عنوان یه واکنش در مقابل دنیای خشک و خشن بزرگ‌سال‌ها، از ساختارهای اجتماعی فاصله می‌گیره و شروع به نقص قوانین و هنجارها می‌کنه! ساده بودن فیلم از این‌جهت که داره از دنیای یک بچه‌ به دنیای بزرگ‌سال‌ها نگاه می‌کنه رو خیلی می‌پسندم. صحنه‌ای که آنتوان از مرکز اصلاح و تربیت فرار کرده و برای اولین بار به دریا می‌رسه و چهره گریان متعجبش در آخر فیلم هر دفعه احساساتیم کرده.
 
من لیست لترباکسدم رو هر از چند گاهی بسته به نظر و سلیقۀ جدیدم تغییر میدم، اینی که اینجا می‌نویسم هم قطعاً تغییر می‌کنه، ولی خب گفتم از فرصت استفاده کنم و حداقل فعلاً اینا رو بنویسم.

The Lord of the Rings: The Two Towers - 2002
تالکین کتابش رو بعد از جنگ جهانی دوم و متأثر از تجربه‌های تلخی که شاهدش بود نوشت. اما اتفاقاً به شکل شگفت‌انگیزی، روشن‌ترین قصه‌ای شد که دربارۀ جنگ و سیاهی می‌شه پیدا کرد. فیلم پیتر جکسون پر از حماسه‌ست، هیجان‌انگیزه، تأثیرگذاره و البته امیدبخشه. من با ارباب حلقه‌ها بزرگ شدم واقعاً و اگه قرار باشه فقط از یک دریچه به دنیا نگاه کنم، دوست دارم همین دریچه باشه؛ "درست مثل داستانای معروف آقای فرودو، اونایی که واقعاً مهم بودن!"

Spirited Away - 2001
اولین بار که دیدمش حوالی شیش-هفت سالگیم بود. خیلی اتفاقی دوبلۀ گلوریش رو از سی‌دی‌فروشی گرفته بودم. البته دقیق یادم نیست شاید هم برادرم سی‌دی رو خریده بود. یه جفت سی‌دی سفید رنگ بود که روش با ماژیک آبی نوشته بود "شهر اشباح" :)) اغراق نیست اگه بگم یکی از جادویی‌ترین چیزایی بود که تو زندگیم تجربه کردم. نمی‌دونم چی داره که آدم انقدر راحت توش غرق می‌شه؛ آرت‌استایل شگفت‌انگیز میازاکی و ساوندترکی که هنوز بعد از بیست سال تأثیرش رو می‌ذاره قطعاً بی‌تأثیر نیست، اما شهر اشباح واقعاً فراتر از اینه؛ از همون لحظه‌ای که چیهیرو از اون تونل مرموز رد میشه ما هم باهاش جادو می‌شیم تا وقتی که دوباره از تونل برمی‌گرده و جادو باطل میشه و ما هم به دنیای واقعی برمی‌گردیم. هر از چند گاهی میرم اون دکلمۀ فارسی روی تیتراژ آخرش رو گوش میدم: 02:00:50

Ratatouille - 2007
راتاتویی رو تقریباً همه به اسم موش سرآشپز می‌شناسن. من قبلاً فکر می‌کردم ترجمۀ لغت راتاتویی میشه موش سرآشپز :)) تعداد دفعاتی که تماشاش کردم از دستم در رفته حقیقتاً ولی به هر حال معتقدم که درخشان‌ترین ساختۀ Brad Bird و البته کلاً پیکساره. یه قصۀ جمع‌وجور رنگارنگ و چشم‌نواز و گرم‌ونرم دربارۀ دنبال کردن آرزوها، پاریس و البته غذا.

Memories of Murder - 2003
یه میم معروف از اسکورسزی هست که دست‌هاش رو به نشانۀ تسلیم بالا برده و میگه "Absolute Cinema"؛ خاطرات قتل واسه من دقیق‌ترین مصداق برای این جمله‌ست. فیلم واقعاً روایت بی‌نقصی داره؛ قصه‌ای که میگه و طوری که این قصه رو میگه و شخصیت‌هایی که حین گفتن این قصه معرفی می‌کنه و طوری که این شخصیت‌ها رو توسعه میده و البته پیام‌هایی که می‌رسونه همه و همه به کامل‌ترین شکل ممکن اتفاق می‌افتن. اما چیزی که حتی بیشتر از روایت فیلم من رو جذب می‌کنه، کارگردانی دقیق بونگ جون هو تو این فیلمه. یادمه بار اول که دیدمش می‌خواستم یه توییت راجع بهش بزنم و چند تا اسکرین‌شات ازش لازم داشتم، پس دوباره فیلم رو باز کردم و دیدم که wow، هر سکانسی هزار تا شات شگفت‌انگیز داره،‌ اصلاً آدم نمی‌دونه رو کدوم یکی باید تمرکز کنه. این فیلم یه تجربۀ کامل بصری و سمعی و روایی بود برای من و بعدها هر بار که ری‌واچ کردم دقیقاً به‌اندازۀ بار اول (و شاید حتی بیشتر) از فضاسازی معرکه‌ش لذت بردم.
 
واقعا زیادن و سخته گفتن.
ولی در کل فیلمای مرتبط با جنگ و جنگ جهانی رو بیشتر دوست دارم، مخصوصا اینا:
Life Is Beautiful (1997)
Schindler's List (1993)
The pianist 2002
Judgment.At.Nuremberg.1961.
برای رده پنجم سخته تصمیم گرفتن :)))

فیلمای غیر جنگی محبوبم هم دیوانه از قفس پرید، آخرین سامورایی، سه گانه آپارتمان پولانسکی، نیوه مانگ و زمانی برای مستی اسب ها بهمن قبادی، گلادیاتور1، ارباب حلقه‌ها وای خیلیه :((
چون قبلا گفتم ☝️
 
من 4تارو نمیتونم ولی 3 تارو هستم
!_ (1994) Leon the professional
2_(2012) Detachment
3_Dune (1&2)
فیلم زیاد دیدم ولی اینا تو سرم خیلی بولد بود و به شدت اولی رو پیشنهاد میکنم.
 
1- Cactus flower:
یه فیلمه درامه که به جور پنج ضلعی عشقی تشکیل شده و کمدی هم هست. خیلی فیلم قشنگیه در کل، شخصیت محور هم نیست کلا همه شخصیت ها نقش برابر دارن.
2- Game of thrones
خب دیگه خودتون میدونید چرا
3- friends
خیللییی دوستش دارم با خانواده می‌دیدم باهاش زبان کار میکردم و به زمانی خیلی برام خنده دار بود(الان زیاد نمیخندم)
4- انیمیشن ها: wild robot, bad guys, و کلی انیمیشن دیگه دوست داشتم🙂، کلا انیمیشن دوست دارم
 
اینو بگم که این ۴تا فیلم بدون هیچ ترتیب خاصی قرار گرفتن:

Rear Window 1954
یکی از آثار فوق‌العاده آلفرد هیچکاک با ژانر راز‌آلود جنایی هست. با این که کل فیلم در یک لوکیشن فیلم برداری شده اصلا خسته کننده نیست جوری که هردقیقه که میگذره بیشتر جذب داستان میشید
هنرنمایی و بیان زیبای دیالوگ ها هم غافل نشم از دو ستاره بزرگ هالیوود: جیمز استوارت و گریس کلی

The Shawshank Redemption 1994
این شاهکار که اصلا نیازی به معرفی نداره یادمه اولین باری که دیدمش از کلیت داستان اطلاعی نداشتم و یهویی پلی کردم و لحظه‌ای که تموم شد
امید و حس زندگی رو در خودم حس میکردم.

اندی: «یادت باشه رد، امید چیز خوبیه، شاید بشه گفت بهترین چیزهاست و چیزهای خوب هیچ وقت نمی‌میرند.»

Memories of Murder 2003
به عنوان کسی که ژانر مورد علاقم و انتخاب اولم جنایی-معماییه میتونم بگم بهترین فیلم جنایی از سینمای کره‌ جنوبی به کارگردانی بونگ جون هو هست. فیلمی که اونقدر عالیه حتی میتونه در رقابت با بهترین فیلم های خارج از این ژانر باشه، داستان روایت یک قاتل زنجیره‌ای در دوران معاصر کره است. فیلم طوری پیش میره که کاملا بشه فهمید که چطور یک پرونده جنایی زندگی افراد مربوط و مردم رو تحت تاثیر خودش قرار میده، فراز و نشیبی که حتی رفتار کاراکتر ها تغییر میده
اگر در شاوشانک اوج امید رو حس کنید احتمالا در خاطرات یک قاتل با خلافش رو به رو میشید…

Plein Soleil 1960
فیلم مورد علاقه من از سینمای فرانسه به کارگردانی رنه کلمان و با بازی آلن دلون که داستان در مورد دو دوست هست که نشون میده حسادت و طمع تا کجا پیش میره و حتی ممکنه پایانی نداشته باشه و چه بسا باعث فاجعه و یا فاجعه ها بشه!
 
Back
بالا