خب من سه تا فیلم دارم. متاسفانه اینترنت نیست و نمیتونم لیست فیلمهام رو نگاه کنم و چهارمی رو هم بیارم. از طرفی چون حدوداً ۲–۳ سال از دیدنشون میگذره، شاید یه چیزایی هم درست نباشه و خوب یادم نمونده باشه (اینترنت هم نیست که بشه چک کرد دوباره). از طرف دیگه هم من چندان از مسائل فنی فیلمسازی سر در نمیارم و معیار فیلم خوب برام احساسی هست که ایجاد میکنه.
با این اوصاف ممکنه بگین خب مگه مجبورت کردن بیای بنویسی؟ که حق دارین، ولی خب خوشم میاد از فیلمهایی که دوست دارم تعریف کنم
فیلم اول: Magnolia 1999
اولین فیلمی که فکر کنم همیشه به ذهنم بیاد موقع گفتن بهترین فیلمی که توی زندگیم دیدم، مگنولیاست.
داستان فیلم روایت چند تا زندگیه که به هم دیگه پیوند میخورن. برای من دو تا خردهداستان از بقیه قابل لمستر بود و فکر میکنم زیبایی فیلم اینه که هرکس خودش رو یه جایی توی اون پیدا میکنه. واقعی، و به معنای واقعی کلمه raw از زندگی روزمرهی آدمهایی که ساده از کنار هم رد میشیم ولی هرکدوم بار نامرئی بزرگی رو به دوش میکشیم.
یکی از این داستانها، داستان دانی اسمیت هست: مردی میانسال و همجنسگرا که تنها دستاورد زندگیش این بوده که در کودکی در یه مسابقهی تلویزیونی اطلاعات عمومی نفر اول شده و همه اونرو بهعنوان «کوییز کید» به یاد میارن. اما اون مسابقه، قله زندگی دانی بوده و بعد از این که والدینش تمام پول جایزهش رو خرج کردن و هیچی براش نذاشتن حالا تمام چیزی که از دانی مونده یه مرد سرخورده و اغلب مست با یک عشق یک طرفه به بارتندر جوانی با دندونهای ارتودونسی شده هست.
وارد بقیه جزئیاتش نمیشم ولی این دیالوگ از دانی رو خیلی دوست دارم:
I have so much love in me, but I don’t know where to put it.
خردهداستان دوم دربارهی دختری به نام کلودیاست، فرزند مجری همون مسابقهی تلویزیونی معروفی که دانی برندهی اون شده بود. دختری که در بزرگسالی حامل تروماهای عمیقی از سمت پدرشه و اونها رو فقط با رفتارهای بیمهابانه و اعتیاد به کوکایین و غیره میتونه سرکوب کنه.
اینجا یه مأمور پلیس با شخصیتی ساده و بیغلوغش، که یه روز به خاطر تماس همسایههای کلودیا بابت صدای بلند موزیک میاد در خونهش، از کلودیا درخواست رفتن به دیت میکنه و کلودیا هم قبول میکنه. موقع دیت دو طرف از شرمها و ناامنیها و شکستهاشون میگن، کلودیا اما در آخر به مامور پلیس میگه که بیا دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم و از هم خبر نگیریم و با یک بوسه اون رو ترک میکنه. البته این پایان داستان این دونفر نیست.
از زیبایی بیست دقیقهی پایانی فیلم هرچیزی بگم کمه. موسیقی فیلم هم یکی دیگه از دلایل تأثیرگذاریشه. آهنگ Wise Up از ایمی مان رو اگه درست زمانی گوش بدین که حس میکنید راه خودتون رو توی زندگی گم کردین، فکر میکنید یکی از روی ذهن شما لیریک رو نوشته.
فیلم دوم: The Secret in Their Eyes (نسخهی اصلی آرژانتینی)
داستان، دربارهی یه مامور فدرال بازنشستهست که تصمیم میگیره memoir خودش رو با محوریت یک پرونده حلنشده که برای سالها قبل بوده، بنویسه. فیلم تصویری از ناتوانی سیستم قضایی ارائه میده، جهانی که در اون عدالت واقعی وجود نداره و قربانی ناچار میشه خودش مجرم رو مجازات کنه.
در نهایت صحنهی آخر فیلم مو رو به تن سیخ میکنه.
فیلم راحتی برای دیدن نیست با توجه به خشونت و صحنهی تجاوز، ولی همچنین یه عاشقانهی زیباست از عشقی که به فرجام نرسیده. طی تلاش بازرس برای حل معمای جنایی داستان، همزمان گره این عشق رو هم باز میکنه و میتونه عبور کنه.
موسیقی متنش هم ۱۰ از ۱۰.
فیلم سوم: The Lives of Others
خب این فکر کنم توی لیست بهترین فیلمهای هر فهرستی باشه، و خب کاملاً هم درسته. از اون فیلمهایی که به نظر من یه زخم تلخ و شیرین روی تو به جا میذاره و شاید یه بررسی روانشناختی روی «انسان بودن».
اینکه چی یه ابزار ماشین سرکوب رو از ماشین بودن و apathy جدا میکنه. فیلم دربارهی مأمور امنیتی آلمان شرقی هست که وظیفه داره از یک نویسنده و معشوقهاش جاسوسی کنه تا پروندهای علیهشون بسازه. اما کمکم درگیر احساسات، عشق و تار و پود زندگی این آدمها میشه و قسمتهایی از وجود خودش که سالها سرکوب شده بودن انگار دوباره به زندگی برمیگردن.
مفاهیمی که توی زندگی ماشینی و بیرحم اون معنایی نداشتن مثل عشق و فداکاری پررنگ میشن. دشمنهایی که در ابتدای فیلم هیچ ارزشی برای شخصیت سرکوبگر ندارن و بهراحتی از روی صفحهی زندگی پاک میشن، حالا براش اونقدر مهم میشن که جان و کار خودش رو حاضر میشه به خطر بندازه تا اونها رو نجات بده.