• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

به قلم ایموجی :)))

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ayda-kz
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
🍀🌞🌚🌋🦥🐢🍝☕
روزی خورشید در باغی قدم میزد و شبدر هارا میگشت تا بتواند برای ماه خوش شانسی را هدیه بدهد
اما یهو آتشفشانی اون نزدیکی فوران کرد، تنبل به خورشید گفت که بره لاکپشتی که داره ماکارونی میخوره رو نجات بده چون امشب قرار بود باهم قهوه بخورن


🥹💣🤶🆙🪺🏏🏰
 
روزی خورشید در باغی قدم میزد و شبدر هارا میگشت تا بتواند برای ماه خوش شانسی را هدیه بدهد
اما یهو آتشفشانی اون نزدیکی فوران کرد، تنبل به خورشید گفت که بره لاکپشتی که داره ماکارونی میخوره رو نجات بده چون امشب قرار بود باهم قهوه بخورن


🥹💣🤶🆙🪺🏏🏰
یه روز توی قلعه داشتن بازی میکردن (با اون چوب و توپه). پسرک توپ رو زد و توپ رفت بالا. مامانبزرگ که لباس کریسمسی پوشیده بود رفت توپ رو بگیره که توپ توی مسیرش میخوره به لونه پرنده و خرابش میکنه. ولی مامانبزرگ توپ رو میگیره و تا میاد اشکایی که از خوشحالی توی چشمش جمع شده رو پاک کنه، متوجه میشه اون توپ نبوده و یه بمب بوده و بلافاصله توی دستاش منفجر میشه

🛖 🤿 🎸 ♿️ 🎄 🕌
 
یه روز توی قلعه داشتن بازی میکردن (با اون چوب و توپه). پسرک توپ رو زد و توپ رفت بالا. مامانبزرگ که لباس کریسمسی پوشیده بود رفت توپ رو بگیره که توپ توی مسیرش میخوره به لونه پرنده و خرابش میکنه. ولی مامانبزرگ توپ رو میگیره و تا میاد اشکایی که از خوشحالی توی چشمش جمع شده رو پاک کنه، متوجه میشه اون توپ نبوده و یه بمب بوده و بلافاصله توی دستاش منفجر میشه

🛖 🤿 🎸 ♿️ 🎄 🕌
یه غواص یه روزی از خونش بیرون میاد و تصمیم میگیره یه کار خوب کنه و تو مسجد کاج ببره و برای معلولین گیتار بزنه و کریسمس رو تو مسجد جشن بگیره 😮‍💨
🦴👀🛀🏋️‍♀️🧟‍♀️🕳️
 
یه غواص یه روزی از خونش بیرون میاد و تصمیم میگیره یه کار خوب کنه و تو مسجد کاج ببره و برای معلولین گیتار بزنه و کریسمس رو تو مسجد جشن بگیره 😮‍💨
🦴👀🛀🏋️‍♀️🧟‍♀️🕳️
یه روز یه وزنه بردار تو وان خونش بعد از تمرین دراز کشیده بوده که یهو از پنجره حمام میبینه یه زامبی که استخون رونش پیداست از توی یه چاله فاضلاب میاد بیرون
🌜💥🧠🫅🍄🦚
 
یه روز یه وزنه بردار تو وان خونش بعد از تمرین دراز کشیده بوده که یهو از پنجره حمام میبینه یه زامبی که استخون رونش پیداست از توی یه چاله فاضلاب میاد بیرون
🌜💥🧠🫅🍄🦚
توی یه شهر قدیمی، یه دانشمند زندگی می‌کرد که خیلی باهوش بود و مغز خیلی خفنی داشت؛ اما به شدت منفور و شرور بود. یه روز این دانشمند تصمیم گرفت که توی یه نوع قارچ‌های سمی جهش ژنتیکی ایجاد کنه و اونا رو تبدیل به یه سلاح شیمیایی کنه و باهاشون ماه رو منفجر کنه و در نهایت جهان رو تسخیر کنه. اما به طرز عجیبی، نقشه‌اش اشتباه پیش رفت و طی این دستکاری ژنتیکی، قارچ‌های سمی رو تبدیل به طاووس کرد. پادشاه شهر که عاشق طاووس‌ها بود، از این کار خیلی خوشش اومد و تصمیم گرفت به مرد یه پاداش بزرگ بده. دانشمند هم که یه پول گنده گیرش اومده بود، شرارت رو کنار گذاشت و بقیه‌ی عمرش رو صرف تبدیل کردن قارچ‌های سمی به طاووس کرد☝🏻
🐡🎓🐚💫⚓️⛴
 
کشتی تفریحی فارغ‌التحصیلان دانشگاه دانشگاه تهران ، در دریای مجاور ساحل صدف لنگر انداخته بود و من در حال تماشا ستارهای دنباله دار بودند که یک دفعه کشتی توسط ماهی های بادکنکی مورد حمله قرار گرفت، شرایط عجیبی بود ، ماهی بادکنکی چجوریدر بیرون از آب حمله میکنه؟ فهمیدن وارد یه انگریفیش شدن(انگیریبرد دریایی) ، بازهم عجیب بود تا اینکه از خواب بیدار شدم
😻🦠🦷👄🤽‍♂️
 
😻🦠🦷👄🤽‍♂️
توی یک روز بارونی، پیرزنی تنها داشت از تلویزیون یه بازی واترپلو رو تماشا می‌کرد که گربه‌ی خونگیش اومد پیشش نشست. این گربه کوچولو که اسمش گارفیلد بود، در نگاه اول، عاشق این ورزش شد. از وسایل پیرزن، یه گلوله کاموا رو به عنوان توپ دزدید تا بره به بقیه‌ی گربه‌ها پیشنهاد بازی توی چاله‌هایی که پر از آب شده بودن بده؛ اما از اونجایی که بقیه‌ی گربه‌ها از بارون و خیس شدن متنفر بودن، هیچکس قبول نکرد؛ بجز گربه‌ی همسایه که با گربه‌ی قصه‌ی ما دشمنی دیرینه داشت. گربه‌ی بدجنس نقشه‌ی شومی داشت. اون با نشونه‌گیری دقیق، گلوله‌ی کاموایی رو طوری پرتاب کرد که محکم بخوره به دهن گارفیلد. نتیجه‌ی ماجراجویی اون روز گارفیلد خیس شدن، مریض شدن و شکستن یکی از دندون‌هاش بود. (چیزیم نیست حوصله‌ام سررفته💔)
🦒🐓🪨⛄️🍉📱
 
توی یک روز بارونی، پیرزنی تنها داشت از تلویزیون یه بازی واترپلو رو تماشا می‌کرد که گربه‌ی خونگیش اومد پیشش نشست. این گربه کوچولو که اسمش گارفیلد بود، در نگاه اول، عاشق این ورزش شد. از وسایل پیرزن، یه گلوله کاموا رو به عنوان توپ دزدید تا بره به بقیه‌ی گربه‌ها پیشنهاد بازی توی چاله‌هایی که پر از آب شده بودن بده؛ اما از اونجایی که بقیه‌ی گربه‌ها از بارون و خیس شدن متنفر بودن، هیچکس قبول نکرد؛ بجز گربه‌ی همسایه که با گربه‌ی قصه‌ی ما دشمنی دیرینه داشت. گربه‌ی بدجنس نقشه‌ی شومی داشت. اون با نشونه‌گیری دقیق، گلوله‌ی کاموایی رو طوری پرتاب کرد که محکم بخوره به دهن گارفیلد. نتیجه‌ی ماجراجویی اون روز گارفیلد خیس شدن، مریض شدن و شکستن یکی از دندون‌هاش بود. (چیزیم نیست حوصله‌ام سررفته💔)
🦒🐓🪨⛄️🍉📱
زرافه داشت از روی درخت هندونه میچید که یهو تلفنش زنگ خورد. خروس بود. بهش گفت بیا نزدیک صخره برف اومده آدم برفی درست کنیم
 
Back
بالا