• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

وصیتنامه‌‌ت رو بنویس

حال ندارم وصیت بنویسم
______________________________________
بعد من برای برادرم شما کرم بریزین
تامامم
 
به یاد داشته باش روحم همیشه داره نگاهت میکنه:))

برام دعا کنید

یه قسمتی از قلبم همیشه برای شما میمونه (آبجی و داداشی)

حالا که نیستم میتونید از تمامی وسایل و لباسهام استفاده کنید... حلال است

اومدی سر قبرم برام گل بیار!
یا حداقل به گلهای دور و برش آب بده نزار خشک بشن
 
به "ن" بگین آهنگ‌هایی که نوشتم و براش خوندم رو منتشر کنه. نوشته‌هام هم همین‌طور.
اصلا و ابدا برام گریه نکنین، سعی کنین فراموشم کنین. بدونین که مرگ پایان نیست،یه مرحله‌ی جدیده. من صرفاً الان یه لول ازتون بالاترم. هه. :))
اصلاً دوست نداشتم بمیرم، ولی حالا که مُردم، اشکالی نداره. به‌جاش هر چی که خواهرم برای رسیدن به آرزوهاش خواست براش فراهم کنید. بالاخره زحمتای من از گردنتون ورداشته شده.
این خواهر گوگول مگول من، گوله‌ی استعداده، لطفاً پرورشش بدین. همیشه دلش می‌خواسته موسیقی‌دان بشه، پس به این مهارتای موسیقیش توجه کنید. زبانش رو بگید ادامه بده، درس و مشق خیلی دوست داره، حواستون باشه ول نکنه. بهش بگید اصلاً ناراحت نباشه من از پیشش رفتم. خدا خیلی دوستم داشته که زود منو برده پیش خودش.
حیحی. ;))
 
هر جای دنیا که مردم توی همون شهر یا روستا خاکم کنید .
من رو به زادگاهم بر نگردونید .
به گوشیم هم دست نزنید .
من خوب زندگی کردم و خیلی آرومم . شما هم خوب زندگی کنید و تا میتونید مهر بورزید و بخندید .
 
گوشیم رو منهدم بکنن.
نصیحت هامو با آب طلا بنویسن.
کنار قبرم درخت بکارن.
 
گوشی و لپ تاپمو میگم ب ی بنده خدایی پودر کنه
۲ و خورده ای هم ته حسابمه هر کی برداشت حلالش باشه
 
لبخند بزنین چون یه آدم شاد مرده :)) و دوست نداشت کسی زیاد ناراحت باشه اگر دوستم داشتید منم همینطور آه و اگر نداشتید بازم منم همینطور زیاد مرحوم اهل تظاهر نبود :))
مامانم اگه هستی هنوز متاسفم که زودتر از تو رفتم. بابایی اگر هستی مراقبش باش آه اشکم در اومد :-((
 
سلام!
Up
لزوما وصیت نه.
حتی حرفی که هیچوقت نگفتید و دوست داشتید بگید. یه جایی.
 
ایشالا پولدار شم :
-قالپاق ها رو عوض میکنم رینگ فولادی میندازم.
-برای اولین بار بنزین سوپر میزنم.
-برم اروپا گردی با ماشین 🤭
 
(چه ایده ی نابی.احسنت)

من مردم‌. یادم بود که میمیرم ولی الان که تو اینو میخونی برام دیگه چندان فرقی نمیکنه. منتها وقتی داشتم مینوشتمش فرق میکرد.
پس یادت نره. میمیری.
بقیه شو بهتر یا بدتر از من انجام میدی خودت. فقط برام مهم بود اونو یادت نره.
ضمنا، با صدای خودم نخون اینا رو. من مردم مثلا **خل.
شب به خیر.
جالب. هنوز همونه.
اگه اون بار نخوندی این بار بخون. نخوندی هم نخوندی.
 
دلم میخواست همه ی اون ۳۰ و چند نفر رو ببینم...تقریبا دیگه مثل خانوادم شدن
 
ساعات اولیه‌ی جنگ ۱۲روزه تو خیابون فاطمی، روی تختم نشسته بودم بهت زده و داشتم فکر میکردم باید چیکار کنم الان.
همون لحظه صدای بمب نزدیک و نزدیک و نزدیکترشد
اون چند هزارم ثانیه فقط یک فکر تو ذهنم گشت که چقدر مسخره بود و بی‌ارزش تموم شد.
بعد که ازون معرکه گذشتم و چندروز بعدش عزیزم رو از دست دادم بارها تا همین الان که روز ۳۷ام جنگ اسفندهستیم، به این فکر کردم که چطور باید زندگی کرد و چطور میشه زیست که وقتی اجل رو جلوی چشمات دیدی دیگه نگی مسخره و بی‌ارزش بود.
ولی جواب این سوال رو پیدا نکردم برای زندگی خودم.
شاید هنوز اماده نیستم و برای همین با اینکه اجل رو نزدیک دیدم اما وصیتی آماده نکردم هنوز.


زین پیش که نبودیم و نبود هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
 
Back
بالا