• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

قفل سکوت(گزیده ای از خاطرات و دلنوشته هایم)

  • شروع کننده موضوع
  • #21
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
vks-vnttfbomgl-images_acqb.jpg

هنوزم وقتی به عکس دبیرستان دوره راهنماییم نگاه میکنم، به بودنم توی این مدرسه افتخار میکنم سمت چپ طبقه پایین دفتر معاون پایه نهم و معاون آموزشی بود. دفتری که نزدیک به ۱۰ بار توش توقیف انضباطی شدم. سمت راست طبقه پایین دفتر معاون پرورشی بود، جایی که اصلا توی اون سه سال فقط گذرم یکبار بهش خورد که اونم فقط برای درخواست فرم شناسنامم بود. پنجره های وسطی طبقه بالا، پنجره های سالن امتحانات بود. پنجره ی سمت چپ مال اتاق کارگاه زبانمون بود. کارگاهی که هیچ کدوم از وسیله هاش رو کسی نخریده بود و همشو بچه ها با سلیقه آورده بودن. پنجره سمت راستم مال اتاق معاونای پایه هفتم و هشتم بود. جایی که بازم گذرم توش زیاد خورده بود بخاطر بی انضباطی.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #22
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
نور امید
اوایل کلاس هفتم به مدرسم حس خوبی نداشتم و هیج دوستی هم تقریبا نداشتم. مدرسه راهنمایی من نزدیکای فرودگاه اصفهان بود. اطراف مدرسه ما یه بافت روستایی جالبی داشت و جالب تر اینکه اصطبل نگهداری اسبای میدون شاه هم بغل مدرسه ما بود. اوایل که میخواستم برم داخل حیاط، بوی پِهِن میزد زیر دماغمو نزدیک بود همون دم در مدرسه چند بار بالا بیارم اما بعد یه هفته تقریبا به این بو عادت کردم. مدرسه دوره اولم خیلی بزرگ بود حتی از شهید اژه ای یک هم بزرگتر. سه تا زمین فوتبال بزرگ، دوتا زمین والیبال و یه سوله جدا که نصفش سالن بدمینتون بود و نصفه دیگش هم نمازخونه و سالن اجتماعات. از نظر دبیر هم تقریبا فرقی با دبیرای شهید اژه ای ۲ نداشت. اوایل سال تصمیمرفتم که برای تقویت پایه ریاضیم، کلاس خصوصی ثبت نام کنم. با یکی از دبیرای اژه ای ۲ کلاس برداشتم و شروع کردم به تمرین کردن ریاضی. اوایل برام وحشتناک بود چون هیج چیزی نمیفهمیدم اما کم کم یاد گرفتم که برای مسلط شدن توی ریاضی باید صبر کرد. هیچوقت یادم نمیره که اولین امتحان ریاضی سال هفتمم رو. اولین جرقه علاقه من به ریاضی اونجا خورد. دبیر سال هفتمم رو اوایل فکر میکردم که دبیر خوبی نیست. اسمش رامین محمدی بود. مردی میانسال، به ظاهر خشک و بد اخلاق اما دلسوز و مهربون بود. یه روز اومد و یهویی یه برگه جلوی ما گذاشت و گفت امتحان بدید. بعد چند روز وقتی برگه ها رو تصحیح کرد اومد و نمره ها رو اعلام کرد. من ۱۱ شده بودم اما من با ۱۱ نمره دوم کلاس شده بودم و همه خراب کرده بودن. از اونجا شوق من به خوندن ریاضی چند برابر شد. توی کلاس اضافه هیچوقت نمیتونستم سوال امتیازی حل کنم اما توی تنهایی غوغا میکردم. امتحانای نیمسال اول رو دادم و با معدل ۱۹.۹۳ رتبه دوم شدم و هنوز توی دلم مونده که چرا دبیر عربی هفتمم بهم ۱۹ داد. چون ما توی مدارس تیزهوشان درس نمیخوندیم، مجبور بودیم آزمونی به اسم پیشرفت تحصیلی بدیم. ما برای نیمسال دوم مجبور بودیم یسری درسا رو صد بزنیم تا هم رتبه و اعتبار مدرسه حفظ بشه و هم بتونیم نمره مفتی بگیریم. نیمسال دوم هم با همین روال صعودی گذشت و باز معدلم ۱۹.۹۳ شد. توی امام باقر من خیلی تشویق شدم و کم کم تونستم خودم رو پیدا کنم. دور از استرس، دور از هر فشار رقابتی. دوستایی پیدا کردم که واقعا بامرام بودن. کلاس هفتم وقتی یخم باز شده بود خیلی شیطنت میکردم و این شیطنت ها تا سال نهمم ادامه داشت جوری که من توی سه سال راهنمایی نزدیک ۵۰ بار توی دفتر نگه داشتن و مورد انضباطی برام ثبت کردن. بعد از امتحانای سال هفتم دوباره کلاس ریاضی رو ادامه دادم و تصمیم گرفتم در کنارش والیبال هم یاد بگیرم.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #23
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
استعداد رها شده
تنها تابستونی که تا به الان توش واقعا استراحت کردم، تابستون سال هفتمم بود. چون میدونستم باز پدرم شروع میکنه به نصیحت کردن که باید سال نهم دوباره امتحان ورودی بدم. به هر حال من والیبال رو با عشق و علاقه بازی میکردم و هر روز والیبال تمرین میکردم. مربی والیبالم، مهدی عطایی بود. یه مرد تپل عینکی و خیلی بد اخلاق. توی والیبال بازیکن چپ دست بودن خصوصا توی خط حمله یه مزیت حساب میشه. وقتی داشتم توی سالن تمرین میکردم، عطایی اومد و شروع کرد به نگاه کردن بازی من. بعد یه چیزی حدود ۱۰ دقیقه نگاه کردن منو از زمین کشید بیرون و شروع کرد به پرسیدن سن و تاریخ تولدم. وقتی موضوع رو با یکی از هم تیمی هام مطرح کردم، دوزاریم افتاد که احتمالا منو برای تیمش میخواد. بعد این قضیه متوجه شدم که یکی از همکلاسیای سال ششم که فوق العاده آدم سق سیاهی بود توی باشگاهی که تمرین میکردم داره تمرین میکنه. یه روز وقتی با هم چاق سلامتی کردیم، به نیم ساعت نکشید که توی تمرین با کمر پهن زمین شدم و یه ماه توی جا خوابیدم. شاید جالب باشه بدونین که بخاطر پوست تیرش، من سَمبو صداش میکردم. خلاصه که تابستون گذشت و من دوست داشتم بازم والیبالمو ادامه بدم اما باز هم نصیحت های پدرانه منو از این کار منع کرد. سال هشتم عاشق دو آتیشه والیبال بودم و همیشه با بچه ها بازی میکردیم. اون زمان من با نیما که هنوزم تا امسال همکلاسی بودیم، پست تخصصیمون سرعتی زن بود. شاید تعجب کنین بگین تو با حدود قد ۱۷۳ تو۱۴ سالگی چجوری توی این پست بازی میکردی؟ جوابش سادست. من و نیما از نظر قدی یکی بودیم و قدمون به سرعتی زن نمی‌خورد اما این ضعفو با پریدن زیاد جبران میکردیم. همیشه با نیما سر امتیاز گرفتن کل کل داشتیم. هنوزم داریم. سال هشتم زیاد اهل درس خوندن نبودم و بیشتر مشغول والیبال بودم که سال هشتمم هم عین برق گذشت. معدل سال هشتمم ۱۹.۸۶ شد و خوشحال که دوباره توی تابستون به برنامه هام برسم. اصلی ترین هدفم تابستون سال هشتمم، جذب شدن توی تیم عطایی بود. چون سال هشتم با خوبای والیبال اصفهان همکلاس بودم و الان که میبینمشون، همشون یا بازیکن سپاهانن، یا مربی شدن. سال نهم دوباره توی باشگاه ثبت نام کردم و این سری دوباره عطایی اومد و شروع کرد به نگاه کردن بازی من. خیلی پیشرفت کرده بودم و با یه پاسور خوب، مچ شده بودم و دائم حمله هام امتیاز میشد. دوباره منو کشید کنار و این بار گفتش که میخوایم برای تیم آتیه سازان بازی کنی. من هم از خدام بود چون راحت میتونستم خودمو ثابت کنم. موضوع رو وقتی با خونواده مطرح کردم دوباره با مخالفت پدر مواجه شدم. حق داشت چون من یه بار توی آزمون تیزهوشان شکست خورده بودم و دیگه پدرم توانایی دادن خرج غیر انتفاعی رو نداشت. شهریور ماه همون تابستون با عطایی بحثم شد و از تیم اخراج شدم چون عطایی بیشتر دنبال پول بیشتر بود تا جذب استعداد والیبال. دو هفته مونده به شروع سال تحصیلی، از برادر بزرگم که گنج تجربه برام بوده و هست، خواستم که بهم یاد بده چجوری رقابتی طور درس بخونم. و همین کافی بود که من به اوج شناخت خودم برسم...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #24
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
وقت مسابقه
سال نهم خیلی مصمم شده بودم که هرجوری شده خودم رو از غیر انتفاعی آزاد کنم چون میدونستم توی سال کنکور مدارس غیر انتفاعی عین کنه می‌چسبن به بچه و ولش نمی‌کنن. برای همین قبولی من توی تیزهوشان خیلی مهم و حیاتی بود. برای همین از سال نهمم شروع کردم محکم درس خوندن و تلاش کردن. یادمه اوایل سال توی امتحان آغازین، اولین شکستم رو توی این مسیر خوردم. نمره ۹ توس درس ریاضی منو خیلی توی فکر فرو برد اما من برای این نمره دلیل داشتم. اوایل سال برنامه امتحان آغازین با برنامه درسی من هماهنگ نبود، برای همین مجبور شدم بین این دوراهی، به برنامم عمل کنم. تقریبا یکماه از سال نهمم گذشته بود و اواسط آبان بود که خبر اعتصاب مردم و راننده ها توی اصفهان پیچید. راننده سرویس ما هم گفت بعد از این که مارو پیاده کرد، میخواد بره توی صف اعتصاب. خلاصه بعد از اینکه مدرسمون تعطیل شد، فهمیدم که اوضاع شهر آروم نیست و بخاطر راه بندون، راننده سرویس ها نمیتونن بچه هارو برسونن. اون روز هیچی غذا نخورده بودم، برای همین یه دایجستیو خریدم و یه چندتاشو خوردم، بلکه رانندمون بیاد. بعد ربع ساعت دیدم آقا عباس(راننده سرویس) با هر زحمتی که بود، خودشو رسوند و مارو سوار کرد. آقا عباس یه پیرمرد ۶۰ ساله و خیلی خوش اخلاق بود که بخاطر مشکل قلبی، گاراژ صافکاریشو ول کرده بود و راننده سرویس شده بود. توی ماشین دوباره چندتا بيسکوئيت خوردم و بقیشو دادم به بچه ها. آقا عباس وقتی دید مسیر اصلی بستست، از کوچه پس کوچه ها انداخت تا مارو بتونه به یه جای مناسبی برسونه. دم فلکه احمد آباد، خیابون کامل قفل شده بود و تا چشم کار میکرد، نیروی ویژه و کامیون امنیت. آقا عباس رو به منو یکی از بچه های نهمی کرد و گفت که باید بچه های سال پایینی رو برسونیم خونشون. از ماشین پیاده شدیم و از اون افتضاح به سلامت رد شدیم. دونه دونه بچه ها رو رسوندیم خونشون و با هزار زحمت رسیدم خونه و از اونجا بود که مدارس دو هفته تعطیل شد.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #25
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
توی این دو هفته برای من فرصت خوبی بود که بتونم ساعت مطالعمو زیاد کنم. دو هفته گذشت و من با اکراه رفتم مدرسه. آسفالت کف خیابون ها سوخته بود، شیشه ها شکسته بود، چراغای راهنمایی کنده شده بودن و اصلا از حالت عادیش خارج شده بود. یادمه بعد این اتفاق دردناک، توی روزی که امتحان فیزیک داشتم، یه برف خیلی سنگین بارید جوری که اصفهان تا اون موقع همچین برفی به خودش ندیده بود. روزها همینجور می‌گذشت و من هر روز، یه قدم به آزمونای ورودی نهمم، نزدیکتر. تقریبا اواخر بهمن ماه سال ۹۸ بود که اتفاقا اون روز، من امتحان جامع علوم داشتم. توی رادیو خبر پیچیده بود که یه ویروسی به اسم کرونا شایع شده و چند نفر هم مردن. اوایل ما جدی نمیگرفتیم تا اینکه آموزش پرورش تصمیم به تعطیلی مدارس گرفت. از اون موقع تا خرداد ماه من خونه نشین شدم. چند ماه همینجور گذشت تا اینکه من باید امتحان خرداد میدادم. همونجور که میدونین، امتحانای کلاس نهمیا برای سیکل، باید حضوری برگزار بشه و ما هم اون سال، مجبور بودیم توی اوج کرونا، بریم امتحان بدیم. خلاصه که من امتحانارو دادم و معدل دو تا نیمسال اول و دومم، ۲۰ شد. دیگه وقت اون رسیده بود که من آزمونای ورودیم رو بدم. یادمه اولین امتحان ورودیم، مال مدرسه سادات بود. همیشه از این مدرسه دل خوشی نداشتم چون ۹۰ درصد بچه هاش، یا بچه بازاری بودن، یا بچه وزیر. اون امتحان رو دادم ولی میدونستم قبول نمیشم چون سوالاش کاملا وقت گیر و مزخرف طراحی شده بود. بعد از کلی سرکوفت شنیدن از پدرم، با معلم علومم آقای واعظ درد دل کردم و اون بهم گفت که از پس آزمونای بعدی به خوبی برمیام. بعد از اینکه با آقای واعظ حرف زدم، به کلی روحیم رو بدست آوردم و خودم رو برای آزمون امام صادق آماده کردم. یادمه روز آزمون امام صادق، خیلی مصمم و خوشحال بودم و هنوزم که هنوزه، چک نویس این ازمونو پیش خودم نگه داشتم. آزمون امام صادق رو دادم و وقتی توی ماشین نشستم، پدرم جویای آزمون شد و من در جواب بهش گفتم که خوب دادم. پدرم باورش نمیشد و مدام من رو قسم میداد که رتبه میشی؟ رتبه برتر میشی توی امام صادق؟ و توی اون لحظه وقتی صورت چروک شده و خندونش رو دیدم، اشک توی چشمام جمع شد که خدایا من باید این مرد رو سربلند نگه دارم. عصر شد و از امام صادق به خونه زنگ زدن و گفتن که فردا بریم برای مصاحبه....
 
  • شروع کننده موضوع
  • #26
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
روز مصاحبه برام عجیب بود. احترام خاصی بهمون میزاشتن و خیلی باهامون مدارا میکردن. توی مصاحبه از من سوالایی پرسیدن که من سعی کردم عقایدم رو بگم و در عین ناباوری به جای اینکه منو اوت کنن، شروع کردن به تشویق کردن من. از اتاق مصاحبه بیرون اومدیم و رفتیم برای پرداخت هزینه، اونجا یخورده صحبت کردیم و مسئول ثبت نام شروع کرد به تیلیت کردن مخ من که اینجا بمون برامون یه پزشکی یا داروسازی بیار( درصورتی که من میخواستم ریاضی بخونم). وقتی حرفاش تموم شد، مادرم از مسئول ثبت نام رتبه من رو پرسید و بعد یه نگاه کردن به لیست قبولی ها گفت که رتبه من توی کل داوطلبای سه رشته، ۱۸ شده. اونجا خیلی خوشحال شدم اما این برای من کافی نبود و باید برای تیزهوشان خودم رو بیش از پیش آماده میکردم چون پدرم توانایی دادن شهریه امام صادق رو نداشت. دوباره شروع به مطالعه سنگین برای آزمون تیزهوشان کردم و مصمم تر از قبل درس میخوندم...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #27
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
ضربه نهایی
قبل از شروع میخوام بگم واقعا داغونم امروز کلا از زمین و آسمون برام بارید.
____________________________________________
تقریبا ۵۰ ساعت در هفته میخوندم تا اینکه هفته آخر مشغول آزمون زدن شدم. اینقدر سوالای مختلف و سخت حل کرده بودم که ذهنم برای هر نوع سوالی آماده شده بود. یادمه اون روز که آزمون داشتم، عید قربان بود و بارون هم میومد( وسط تابستون تو مرداد). خلاصه که من وقتی دفترچه اول رو باز کردم، دیدم یه متن بلند راجب قاسم سلیمانی و نحوه ترورش نوشته و همون اول شوکه شدم. خلاصه که به هر بدبختی که شد آزمون رو دادم و وقتی از صندلیم بلند شدم، دیدم همه داشتن تعداد سوالایی که زده بودن رو میگفتن حین اینکه داشتن با آب و تاب راجب سوالا حرف میزدن، من یهویی نا امید شدم که اینم از دست دادم. خلاصه که یک ماه رو با استرس گذروندم و موقع اعلام نتایج شد. ساعت ۹.۳۰ شب بود. همینطور که داشتم سایت رو دائم رفرش میکردم، دیدم وارد شد. یهو چشمام رو بستم و آروم آروم باز کردم و دیدم قبول شدم. یادمه اینقد خوشحال بودم که نزدیک بود سرم بخوره به سقف خونه.
خلاصه که داستان اونهمه سختی با این موفقیت ختم بخیر شد.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #28
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
قهرمان پوشالی
سال دهمم دقیقا افتاده بود وسط کرونا. هیچ جایی نمیتونستیم بریم و عملا زندگیمون با یه زندانی هیچ فرقی نداشت. وقتی کلاس ها مجازی شده بود، بچه ها فرصت خیلی خوبی برای تقلب پیدا کرده بودن اما من اونقدری اعتماد بنفسشو نداشتم که حتی یک درصد احتمال بدم بقیه توی محیط آنلاین اون دوره، تقلب میکنن. همیشه هر وقت امتحان میدادم نمره هام ۱۷، ۱۸ میشد اما خیالم از بابت راحت بود که خودم اون امتحان رو دادم. اما دبیر شیمی احمق ما اینو درک نمی‌کرد و دائم اونایی که ۲۰ میشدن رو تشویق می‌کرد، درحالی که امثال منی که تلا میکردیم، به راحتی نادیده گرفته میشدیم و حتی کار به تماس با اولیا هم می‌کشید. سال دهمم یکی از افتضاح ترین سال های عمرم بود. بخاطر کرونا هم داییم رو از دست دادم، هم بابابزرگامو که یکیشون برام خیلی عزیز و دوست داشتنی بود. جالب اینه که میخواستم قبل از اینکه از این دنیا بره، ببینمش که مرگ این فرصتو ازم گرفت و هنوزم حسرتش به دلم مونده و اشک توی چشام جمع میشه وقتی بهش فکر میکنم. ۵ سال بود ندیده بودمش و بازم ناکام موندم. خلاصه که من با این قضیه تونستم بالاخره کنار بیام و خودمو برای امتحانای خرداد که آنلاین بودن آماده کنم. یادمه من اون موقع با معدل۱۹.۳۶ نفر ۱۶ ام کلاس شده بودم و متوجه شدم همه نابغه ها معدلای بالای۱۹.۵ دارن. جالب تر اینکه برای متقلب ها، جشن تقدیر گرفتن و کلی تشویق شدن درحالی امثال من کودن شناخته میشدیم پیس معاونا. وقتی بنرشون رو توی مدرسه زده بودن، با حس حسرت به عکسا نگاه میکردم و با خودم میگفتم که امسال نوبت منه که حال شما رو بگیرم. تابستون سال دهم من هیچ تفریحی نداشتم و دائم مشغول خوندن برای کنکور بودم. این روند تا هفته آخر شهریور ادامه داشت...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #29
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
انتقام
من تابستون سال دهمم فقط روی دهمم کار کردم چون میدونستم باید اول یه پایه محکم بسازم تا بتونم یازدهم رو خوب ببرم جلو. نمیدونم کی اینقد ذهنم بالغ شده بود که میتونست برنامه های بلند مدت بریزه. از سال نهمم برای کنکورم ایده داشتم. یه جوری که میدونستم قشنگ دارم چیکار میکنم و این خیلی بهم حس خوبی میداد. سال یازدهم برنامه و هدف کلیم این بود که کم کم فشار رو زیاد کنم و شرایط آزمون رو تجربه کنم. برنامم با شروع سال تحصیلی، استارت خورد و من با انگیزه شروع کردم به مطالعه کردن. یادمه تا آبان ماه توی محیط آنلاین آموزش میدیدیم و این شرایط برای من کویت بود چون اصلا رفت و آمدی نداشتم و راحت ناهار میخوردم و بعد یه چرت میرفتم سر درس خوندن. اما یه روز دبیر حسابانمون گفت که باید بیاید امتحان حضوری بدید و این حرفش عین یه توپ صدا کرد و همه بچه ها شروع کردن به مخالفت کردن‌‌. یادمه کلاسا هنوز آماده نبود و ما مجبور بودیم توی نمازخونه با ماسک بریم سر کلاس. هیچوقت یادم نمیره که اولین دیدارم با دبیر حسابانمون مصادف شده بود با اولین امتحان حسابان عمرم. قیافش عین حسین کلاته(قهرمان پرورش اندام) بود. زنگ دوم خورد و بلافاصله با دست پر از برگه اومد تو نمازخونه و شروع کرد به آروم کردن بچه ها برای امتحان. راستش اون روز به هیچ جام نبود و هیچ استرسی نداشتم. امتحان رو دادم و خوشحال اومدم بیرون. وقتی زنگ آخر خورد یادم افتاد که مجبورم پیاده برم تا خونه چون اسنپ گیر نمیومد. برای همین تا خونه رو پیاده رفتم. به سه روز نکشید که ورقه ها رو تصحیح کرد و گفت که دوباره باید بیایم تا ورقه ها رو تحویل بگیریم. دوباره زنگ دوم باهاش کلاس داشتیم، اما این زنگ دوم با بقیه زنگ دوما فرق داشت. مثل سگ استرس داشتم تا زمانی که اسمم رو خوند وبهم گفت: بهت میاد از این درسخونا باشی. بیشتر تلاش کن. بعد این جملش یه نگاه به نمرم انداختم و دیدم که ۱۴ شدم. اینقد حول شده بودم که حتی نمیتونستم بارم رو دوباره جمع بزنم. وقتی ورقم رو دوباره جمع زدم، دیدم نمرم ۱۸ میشه، اما ترسیدم برم پیشش و بهش بگم اشتباه جمع زدی. برای همین ورقم رو دادم دست سه تا از بچه ها که برام جمع بزنن. وقتی مطمئن شدم که نمرم ۱۸ شده خوشحال رفتم پیشش و موضوع رو بهش گفتم. وقتی حرفم تموم شد، فهمیدم که دلش نمی‌خواست من نمره خوبی بگیرم. برای همین با یه حالت عبوس ورقم رو جمع زد و نمره رو درست کرد. باورم نمیشد منی که از ریاضی از متنفر بودم، بشم نمره اول کلاسی که معدل نمره حسابانش توی اون امتحان ۷.۵ شده بود. همین باعث شد چند برابر تلاش کنم و حقم رو از اونایی که سال قبلش با تقلب و با ظلم تشویق شدن رو بگیرم. دست خودم نیست آدم رقابت طلبی بار اومدم...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #30
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
مسابقه ی کنکور
سال یازدهم یه دبیر شیمی داشتم که بر خلاف دبیر مزخرف سال دهمم، خیلی منو به شیمی علاقمند کرد. یادمه همیشه ازش سوالای خطرناک می‌پرسیدم و همیشه از دستم فرار می‌کرد. یه بار سر کلاس ازش یه سوال شیمی پرسیدم و وقتی سوالم تموم شد، برگشت بهم گفت: محمد دست بردار. با این کارا یا منو به گشتن میدی یا خودتو. همیشه درکم می‌کرد و واقعا دلسوز بود اما من اونجوری که باید براش شاگرد خوبی نبودم و همیشه غیبت میکردم سر کلاساش و میشستم به جاش خودم درس میخوندم. سید رضا(دبیر شیمی) همیشه امتحانای خیلی سختی میگرفت و هیچکس معمولا ۲۰ نمیشد امتحاناشو. یه بار نزدیکای اردیبهشت ماه قرار بود امتحان مستمرمون رو بدیم و دیگه بریم پی زندگیمون. یادمه خیلی برای اون امتحان خونده بودم، چون بهش قول داده بودم. روز امتحان ساعت اولش باهاش کلاس داشتم، اما نرفتم. وقتی زنگ خورد، خواستم یواشکی برم تو حیاط که مچمو گرفت و گفت که اگه این امتحاناو بالا نشم حالمو میگیره. خلاصه که زنگ دوم امتحانو دادم و اومدم بیرون. هفته ی بعد با یه حالت عصبانی اومد سر کلاس و کیف سامسونتشو گذاشت روی میز که برگه ها رو پخش کنه. سیدرضا همیشه عادت داشت برگه ها رو به ترتیب نمره مرتب کنه. نمره ها رو شروع کرد از آخر به اول خوندن. من مثل چی استرس گرفته بودم. وقتی اسممو خوند، زیر چشمی یه نگاهی به من کرد و گفت: میکشمت!. رفتم بالا سر برگم و دیدم ۱۷ شدم. وقتی داشتم بارم هارو جمع میکردم، توی گوشم گفت نفر دوم شدی ولی ۱۷ از نظر من نمره خوبی نیست. من که از سرتاپام عروسی بود رفتم نشستم. گذشت و گذشت و امتحانای خردادم دادم. نمره سال یازدهمم،۱۹.۱۶ شد ولی این بار نفر دوم مدرسه شدم. نفر اول یکی به ایم محمدرضا بود. این آقا محمدرضا از وقتی که از شیر گرفتنش، المپیاد شرکت می‌کرد و کتاب حسابانی که من سال دوازدهم زدم رو توی کلاس نهمش زده بود. کلا اعجوبه ای بود این بشر ولی واقعا رفیق و رقیب بامرام و گلی بود. وقتی امتحانای خرداد تموم شد، یک هفته به خودم استراحت دادم و از ۷ تیر شروع کردم برای کنکور خوندن. اونجا بود که باید واقعا امتحانمو پس میدادم...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #31
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
موج اول
مدرسه ما خیر سرش میخواست چس کلاس بزاره و بگه که ما برای بچه ها ارزش قائلیم. اما زر اضافی بیش نبود. از۱۱ تیر باید میرفتیم سر کلاس تابستونه که از اونور تا اسفند درسارو تموم کنن و ما بیشتر فرجه مطالعاتی داشته باشیم. وقتی رفتم سر کلاسا، جز حسابان بقیه تدریسا آشغال بودن. با همون دبیرای سال دوازدهممون، تابستون کلاس داشتیم و جالب این بود که خودشونم نمیفهمیدن چی دارن درس می‌دن. بچه های ما که نصف بیشترشون از این تابستون شروع کرده بودن، خیلی جو برشون داشته بود. جوری که آزمونای تابستونه قلمچی رو که دوزار ارزش نداشت میرفتن میدادن و با تراز ۶۵۰۰ش حال میکردن و میومدن پز میدادن. وقتی همچین صحنه هایی رو میدیدم که داشتن به هم پز درصداشونو میدادن. با خودم گفتم:حالا وایسین تا مهرماه بهتون میگم دنیا دست کیه؟.
گذشت و من طبق روال مشغول اجرای برنامم بودم.یادمه یه دوستی(الان شک دارم به این لقب راجبش) داشتم که مجبور شدم ارتباطمو باهاش قطع کنم چون کنکور برای من یه هدف خیلی خوبی بود و باید تمرکز میکردم روی کارم. سه ماه تابستون عین برق گذشت و من یخورده احساس خستگی میکردم اما قابل کنترل بود. بیشترین چیزی که منو اذیت میکرد این بود که نمیتونستم دوری اون آدمو(همونی که مثلا دوستم بود) تحمل کنم. اولین امتحان قلمچیم، ۷ مهر ماه بود که فوق العاده خراب کردم. فک کنم ۵۷۰۰ شده بودم. خلاصه که اولین ضربه رو خوردم اما من بخاطر شکستایی که قبلا خورده بودم توی آزمونای قلمچی پارسالش، پوست کلفت شده بودم و فقط برام این سیر صعودی ترازم مهم بود نه اون عددش. اما بیشترین چیزی منو اذیت میکرد، پیگیری های زیاد از حد پدرم بود. هر دو هفته یه بار طرفای ساعت ۲ پدرم میومد ببینه که چیکار کردم پدرم یه همکار داره که پسرش دقیقا همسن من و همرشته من بود و همین کافی بود که من تبدیل به یه متر بشم. همیشه بحث سر این بود که من باید پوز پسر این آقا رو میزدم و این مقایسه شدنه خیلی منو داشت اذیت میکرد. برای همین تصمیم گرفتم خیلی مرموز کار کنم و اطلاعات زیادی به کسی راجب خودم ندم. کم کم گذشت و ترازم رشد کرد و به ۶۴۰۰ رسید اما پیگیری های پدر تمومی نداشت. همیشه زودتر من توی سایت قلمچی بود که ببینه اسم من رو توی سایت زدن یا نه. پدره دیگه! همیشه وقتی اسمم توی لیست برترای قلمچی میرفت، ذوق می‌کرد. من میدونستم اینا ارزشی نداره ولی پدر بازم خوشحال میشد. همیشه دنبال یه فرصت میگشتم که توی مدرسه هم درس بخونم چون نخوندن بهم حس عذاب وجدان میداد. یادمه مدرسمون یه سالن اجتماعات داشت که من همیشه قبل خوردن زنگ صبحگاه، میرفتم توش و تست میزدم. وقتش کم بود ولی همینم یه غنیمت بود...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #32
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
زدی به کاهدون!
از کلاسای مدرسه متنفر بودم. از معاشرت با بچه ها دل خوشی نداشتم چون دائم راجب تراز حرف میزدن و من دوست نداشتم درگیر این چیزا بشم. برای همین زنگهای تفریح میرفتم والیبال میزدم. منو نیما همیشه پایه بودیم توی والیبال و همیشه باهم بازی میکردیم. یه مدت که گذشت دیدم مدرسه واقعا فقط داره وقتمو میگیره. برای همین تصمیم گرفتم دیگه کلاسارو جز حسابان نرم. همه دبیرا باهام اوکی بودن جز یه بیشرفی به اسم مهدی. مهدی دبیر ادبیاتم بود. کسی که به نمره ندادن معروف بود. من با کلاساش حال نمیکردم چون شرو ور زیاد میگفت و درسشو مثل آدم نمی‌داد. اونقدری کلاسش داغون و خشک بود که من میرفتم صندلی آخر و تست فیزیک میزدم سر کلاسش. خلاصه که یه بار روز یکشنبه بعد کلاس هندسه تصمیم گرفتیم با یکی از بچه ها به اسم امیرعباس، جیم شیم. وسایلو جمع کردیم و پیاده رفتیم سمت احمد آباد. وسطای راه امیرعباس توی چهارراه بهم گفت که گوشیمو بهش بدم که کارنامه قلمچیشو نشونم بده. من احمق گوشیمو دادم. وقتی داشت رمزشو میزد، یه موتوری اومد توی پیاده رو و گوشی رو از دست امیرعباس زد. سریع کیفمو انداختم و دویدم سمتش که بگیرمش. دو ترک بودن و من یقه عقبی رو تونستم بگیرم. کوبیدم به یه ماشینی که بتونم گوشیمو ازش بگیرم اما چراغ سبز شد و از دستم لیز خورد. از نفس افتاده بودم که یه پرایدی زد رو ترمز و گفت که سوار شم. رانندش یه خانومی بود که یه بچه کوچیک عقب ماشینش داشت. سوار شدم و افتادیم دنبالش. همینجوری داشتیم تعقیبش میکردیم که یهو زد رو ترمز و من با صورت رفتم تو شیشه و نهایت گمش کردیم. به خانومه گفتم منو برگردونه همونجای اولم. بنده خدا خودش ترسیده بود و دستاش میلرزید. بهش گفتم گوشیشو بده که اولش بهم نداد چون می‌ترسید من خودم خفت گیر باشم. خلاصه که قیافه منو وقتی گمش کردیم دید، گوشیشو در آورد و من زنگ زدم افسر. موقعیت دادم و گفتش که گشت حدود ۲۰ دقیقه دیگه میرسه. پیاده شدم و منتظر افسر موندم. حقیقت انتظارم از مامورای گشت دوتا مامور با یونیفرم سبز و یه سمند پلیس بود که یهو با دیدن یه موتور داغون سی جی۱۲۵ نابود شد. یکیشون فقط توی چشماش ریش نداشت و اون یکیشونم یه آشخور بدون هیچ سلاح و باتومی. خلاصه که شرح وضعیت کردمو گفت که فرداش برم کلانتری برای تشکیل پرونده. خلاصه که مجبور شدم برای اینکه به پدرم زودتر اطلاع بدم و برم سیمکارتو بسوزونم، یه مسیر طولانی رو توی سوز سرمای آبان بدوم. حالم خیلی بد بود. وقتی رسیدم خونه، دیدم آیفون زنگ خورد. به مامانم گفتم بره ببینه کیه که فهمیدیم امیرعباسه. امیرعباس آدرس منو از مدرسه گرفته بود و کیفم رو آورده بود. وقتی دیدم این کارو کرده حقیقت پشمام ریخت. اما با این حال سه روز به دیوار زل میزدم و نمیتونستم درس بخونم...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #33
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
تفنگدار تنها!
گذشت و گذشت و انزوای من روز به روز بیشتر می‌شد. با هیشکی نمیتونستم اصن حرف بزنم. تنهای تنها مجبور بودم تا آخر این راهو برم. ملت یکیو داشتن که بهشون تکیه کنن. یکی تکیه گاهش مشاورش بود، یکی تکیه گاهش کلاسای تست بود، اما من هیچ تکیه گاهی جز خودم نداشتم. تک و تنها بدون هیچ آدمی که بتونم باهاش درد دل کنم و حداقل بتونم ذهنمو سامون بدم. امتحانای دی شروع شد و من توی یه دوراهی وحشتناکی افتاده بودم. معدل دیپلمم یا کنکور دی؟ انتخاب یکی از دوتا منو توی دردسر بزرگی مینداخت و مجبورم میکرد که بهای سنگینی بدم بخاطرش. دودوتا چارتا کردم و تصمیم گرفتم توی بازه دی ماه،۷۰ درصد روی کنکورم تمرکز کنم و فقط۳۰ درصد بزارم روی معدلم. تمام امتحانامو ۱۶،۱۷ میشدم و به هیچ جام نبود چون انتخاب خودم بود. امتحانای ترم اول تموم شد و معدلم ۱۸.۵ شد. یه هفته قبل کنکور دی آزمون جامع قلمچیمو که دادم دیدم ترازم افتضاح شده و بعد اون آزمون موج نا امیدی منو غرق خودش کرده بود. بالاخره روز موعود رسید. شب قبل کنکور اولم خیلی خوب خوابیدم و اونقدر استرسی نداشتم چون میدونستم یه فرصت دیگه برای جبران دارم. حوزه کنکورم دانشگاه صنعتی اصفهان وسط بیابونای خمینی شهر بود. نزدیکای ۵ صبح بیدار شدیم و طرفای ساعت ۶ و ربع زدیم بیرون. ترافیک نزدیکای دانشگاه زیاد شده بود و جریان استرس تازه داخلم داشت غلیان میکرد. طرفای ۷ و ربع رسیدم و رفتم داخل و یک ساعت مارو اسکل خودشون کردن. ۸.۳۰ بود که پلمپ دفترچه ریاضی رو باز کردم و دفترچه رو تا زدم. سوالارو وقتی یه دید کلی زدم، فهمیدم الان مخم اصن کار نمیکنه. برای همین شروع کردم گلچین کردن و همینجوری جواب دادن سوالا. توی هندسه گسسته اینقد اسکل بودم که فک کنم کلا سه تا زدم. تنها یاورم حسابان بود که از ۱۷ تا سوال، ۱۰ تاشو زدم ولی وقتی وقت دفترچه اول تموم شد، حس خوبی نداشتم. یه قل کیکمو به زور آب خوردم و پلمپ دفترچه دومو باز کردم و مشغول حل کردن شدم. فیزیکا ساده تر از اون چیزی بود که انتظار داشتم و وقتی به شیمی رسیدم خرذوق شده بودم چون من حفظیات زیاد کار کرده بودم. خلاصه که وقتی از حوزه اومدم بیرون، حس خوبی به کارم داشتم. ولی واقعا دوس نداشتم کسی راجب کنکورم فضولی کنه. رفتم توی تخمین رتبه ها دیدم حدود رتبم ۷۰۰ ۸۰۰ منطقه میشه و گفتم باید تیر بهتر از این بزنم. برای همیت بعد سه روز استراحت، دوباره استارت زدم ولی این سری با انگیزه تر از قبل...
 
  • شروع کننده موضوع
  • #34
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
به پایان راه نزدیک میشوید!!
همیشه گوشه ذهنم به نتایج کنکور دی فکر میکردم و نهایتا طرفای بهمن نتایج اومد و دیدم تقریبا همونه منتها با یخورده اختلاف با چیزی که انتظارشو داشتم. یه روز پدرم بهم گفت که برم کارای معافیتمو بکنم تا دیر نشده. رفتم مدرسه و منتظر شدم تا مسئول نمراتمون بیاد که ازش فرم معافیتمو بگیرم ببرم پلیس+۱۰ وقتی رفتم تو دفترش و گفتم برگه معرفی میخوام با تعجب یه نگاهی بهم کرد و گفت که چرا اینقد دیر اومدی؟ گفتم که من یک سال عفو رهبری دارم و اوکیه. وقتی اینو گفتم یهو برگشت بهم گفت:مرد مومن همین الانش یه ماه دیر اومدی. میدونی یه ماه اضافه خدمت خوردی؟ وقتی اینو شنیدم یه لحظه زرد کردم. سریع معرفی نامه رو گرفتم و رفتم سمت پلیس+۱۰ یادمه اون روز اینقد اعصابم سر این یکماه اضافه خدمت خوردی بود که حتی امتحان حسابان اون روزمم پیچوندم و رفتم کارای سربازیمو بکنم. وقتی رسیدم دیدم زیاد شلوغ نیست. اما یه زنه ای بود عین این سلیطه ها جیغ میزد. منتظر موندم تا اینکه رفتم تو باجه و برگه معافیتمو گرفتم. وقتی داشتم پیاده سمت مدرسه برمیگشتم، بیخود شروع کردم به سرفه کردن ولش کردم و رفتم برگه معافیتمو تحویل دادم و رفتم خونه. گذشت و گذشت و سرفه هام دست بردار نبودن. تقریبا اواخر اردیبهشت بود که کارام تقریبا تموم شده بود و باید فقط مرور میکردم و عضو سایت شدم. یه روز رفتم که حال دوستم(بظاهر) رو بپرسم ولی دیدم داره خیلی سرد جوابمو میده و انگار داره با یه غریبه حرف میزنه. وقتی این رفتارشو دیدم، دلم گرفت. گذشت تا به امتحانای نهایی رسیدم. امتحانی که عین میدون جنگ باید برای دونه دونه بارم نمره ها میجنگیدی. اون یکماه برام عین کابوس بود. هرروز۶ بلند میشدم و تا ۴ صبح فقط تشریحی میخوندم و اصن وقت تست زدن پیدا نمیکردم. خرداد تموم شد و سرفه هام شدید تر شد تا جایی که مادرم ترسید. قرار شد که بعد کنکور برم پیش متخصص که ببینم چیه. دو سه هفته تا کنکور تیر وقت داشتم و باید هرچی که خونده بودمو جمع میکردم. فشار این اواخر کار خیلی زیاد شده بود اما بازدهیم پایین اومده بود. یادمه قبل نهاییا حدود ۲۳۰ تا ۲۶۰ تا تست روزانه میزدم، اما آخرای کار ذهنم درگیر اون شده بود تا اینکه یه هفته مونده به کنکور با یکی از بچه های شریف آشنا شدم که خیلی گله و اون حکم یه قطب نما رو برام داشته و داره و از همین جا ماچ میفرستم به کلش. هفته آخر تا روز یکشنبش کنکور میزدم و اون سه روز ته مونده رو فقط تورق میکردم و شب کنکور با یه خیال تخت و راحت گرفتم خوابیدم
 
  • شروع کننده موضوع
  • #35
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
روز مسابقه!
روز کنکور نزدیکای ساعت ۴.۳۰ بیدار شدم چون مثل چی استرس افتاده بود تو جونم. یه لقمه نون پنیر گردو خوردم با یخورده چایی شیرین و با پدرم آماده شدیم که بریم. این سری قرار شد که از سمت در شمالی دانشگاه صنعتی بریم که مثل کنکور دی به ترافیک نخوریم اما باز از در جنوبی رفتیم. حوزه کنکورم این سری سگدونی به اسم ساختمان ابوریحان بود. جایی که در حالت عادی هیچ کلاسی حتی توش برگزار نمیشه. وقتی رسیدیم به پدرم گفتم که همونجا که ماشینشو پارک کرده وایسه که مثل سری قبل گم نکنیم همو. رفتم توی صف بازرسی بدنی و بعد حدود یه ده دقیقه نوبت بازرسی من شد. وقتی داشت نگهبانه منو میگشت گفت ساعتتو دربیار ممنوعه و همین جمله برای ریدن تو اعصاب من قبل کنکور کافی بود. بعد کلی بدبختی بهش فهموندم که این ساعته باهاش نمیشه تقلب کرد. رفتم تو ساختمون و مشغول پیدا کردن جام شدم. وقتی جامو پیدا کردم دیدم که امروز واقعا خدا گذاشته تو کاسم! خب من چپ دست بودم و عوامل اجرایی به جای اینکه برام یه صندلی دست چپ بزارن، دوتا صندلی دست راست گذاشته بودن که ارتفاع یکیش حدود ۱۰ سانت با اون یکی فرق داشت. به مراقب حوزه که یکی از بچه های دبیرستان خودمونم بود گفتم و رفت یه صندلی دیگه آورد و جام اوکی شد. نزدیک یکساعت توی گرما داشتیم به درو دیوار نگاه میکردیم. قبل شروع کنکور عین خیالمم نبود و با مراقبا که تقریبا همسن خودم بودن خوش و بش میکردم. تا اینکه سوالا اومد. سرم قبل امتحان داغ کرده بود و اصلا حال کنکور دادن نداشتم و جامم بد بود و سرفه امونمو بریده بود. پلمپ سوالای ریاضیو باز کردمو وقتی اولین سوال که مال دنباله بودو دیدم یه یا ابوالفضل بلند گفتم. نگارش و لحن سوالای حسابان عوض شده بود و همه ی سوالا برام جدید بود. آرامشمو سعی کردم حفظ کنم و یه دور روی دفترچه بزنم. فک کنم سری اول کلا ۳ تا سوال تونستم حل کنم. کلا از آزمون نیم ساعت گذشته بود و باید تصمیم میگرفتم که وقت اضافه رو روی هندسه گسسته بزارم یا روی حسابان؟. بالاخره تصمیم گرفتم برم با سوالای حسابان درگیر بشم و تا آخر وقت تونستم کلا ۱۰ تا تست بزنم. وقتی وقت دفترچه اول تموم شد یه قل کیکمو با آب خوردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و با وحشت به جا مونده از سختی ریاضی پلمپ دفترچه دومو باز کردم و مشغول شدم. داشتم کنترل آزمونو از دست میدادم چون فکر میکردم من فقط ریاضیو کم زدم. اما بعد ۵ دقیقه دیدم نصف سالن خالی شد و این برای من یه اکسیر قدرت و روحیه بود. با انگیزه شروع کردم به حل سوالای فیزیک و شیمی. توی فیزیک دوتا سوالو گذاشتم برای آخر سر و کلا ۲۳ تا فیزیک زدم و رفتم سراغ شیمی. شیمی منو سوپرایز کرد چون از دی سخت تر شده بود و منو داشت اذیت میکرد. چند تا سوالو بخاطر یه عبارت نزدم و همینجور درگیر حل بودم که دیدن کلا ۱۵ ۱۶ تا تست زدم و وقت تموم شد. وقتی از سالن داشتم میومدم بیرون کلا دیدم ۱۰ نفر تا آخر داشتن کنکور میدادن و ۸۰ درصد سالن خالی بود. وقتی قیافه بچه هامونو دیدم یخورده آرامش گرفتم. اما بلوف ملت شروع شد. از حوزه اومدم بیرون و توی راه پارکینگ شروع کردم به آیه یاس خوندن چون ترسیده بودم بخاطر ریاضیم. سوار ماشین شدیم و بخاطر ترافیک سنگین، نزدیک دوساعت طول کشید که رسیدیم خونه. وقتی رسیدم خونه و دیدم دیگه واقعا کنکور تموم شده، هم خوشحال بودم و هم حس پوچی داشتم! اومدم توی سایت که ببینم چخبره و دیدم که بچه ها کلی پیام خوب دادن بهم و همین منو خیلی خرذوق کرد.اما همزمان دوتا اتفاق قرینه هم افتاد. اون روز دیدم اون دوست نیمه راهم حتی به خودش زحمت یه سلام خشک و خالی رو هم نداد و اونجا دوزاریم افتاد که فقط حرف مفت میزد. کسی که خودش پا پیش گذاشته بود کسی که خودش ادعای معرفت میکرد، خودشو کم کم محو کرد. اما دقیقا همون روز با یکی آشنا شدم و خیلی خوب تونستیم باهم اوکی بشیم و من از این بابت خیلی خوشحال بودم و هستم چون از خیلی لحاظ ها شبیه بودیم و همین سرعت جوش خوردنمونو بیشتر کرد و از اون روز برای اولین بار بعد چند سال خوشحال بودم چون یه دوست خیلی خوب پیدا کرده بودم....
 
  • شروع کننده موضوع
  • #36
ارسال‌ها
874
امتیاز
4,305
نام مرکز سمپاد
شهیداژه ای
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1402
دانشگاه
UI
رشته دانشگاه
مهندسی مکانیک
همه چیز داشت عالی پیش می‌رفت. خیلی سریع اتفاقا میوفتاد و من از این بابت خیلی خوشحال بودم. خیلی گرم و صمیمی باهم دوست شدیم و جالب تر اینکه واقعا انگار توی یسری چیزا شباهتای زیادی داشتیم. خلاصه که یه مدت گذشت و من یخورده احساس آرامش کردم و این رویه هنوزم ادامه داره...


من سعی کردم زندگی یه آدم ۱۸ ساله رو از زمان تولد تا حالش براتون به تصویر بکشم و امیدوارم تونسته باشم این کارو خوب انجام داده باشم. توی این داستان آدمای زیادی توی زندگی من اومدن و رفتن. یه عدشون توی قلب من جاودانه خواهند موند و همیشه ازشون به خوبی یاد کردم و میکنم. اما آدم بد هم زیاد توی زندگیم دیدم و باید اعتراف کنم که خودم مقصر بودم و راهشون دادم توی زندگیم. اما این دسته آدما درسای بزرگی بهم دادن و من سعی میکنم به دید مثبت به قضیه نگاه کنم. از این به بعد سعی میکنم توی قفل سکوت خاطره هایی که جا مونده و یادم رفته رو بنویسم و فک میکنم دلنوشته هم برای ادامه این تایپک ایده جالبی باشه.
امیدوارم که لذت برده باشین...

 
بالا