وقت مسابقه
سال نهم خیلی مصمم شده بودم که هرجوری شده خودم رو از غیر انتفاعی آزاد کنم چون میدونستم توی سال کنکور مدارس غیر انتفاعی عین کنه میچسبن به بچه و ولش نمیکنن. برای همین قبولی من توی تیزهوشان خیلی مهم و حیاتی بود. برای همین از سال نهمم شروع کردم محکم درس خوندن و تلاش کردن. یادمه اوایل سال توی امتحان آغازین، اولین شکستم رو توی این مسیر خوردم. نمره ۹ توس درس ریاضی منو خیلی توی فکر فرو برد اما من برای این نمره دلیل داشتم. اوایل سال برنامه امتحان آغازین با برنامه درسی من هماهنگ نبود، برای همین مجبور شدم بین این دوراهی، به برنامم عمل کنم. تقریبا یکماه از سال نهمم گذشته بود و اواسط آبان بود که خبر اعتصاب مردم و راننده ها توی اصفهان پیچید. راننده سرویس ما هم گفت بعد از این که مارو پیاده کرد، میخواد بره توی صف اعتصاب. خلاصه بعد از اینکه مدرسمون تعطیل شد، فهمیدم که اوضاع شهر آروم نیست و بخاطر راه بندون، راننده سرویس ها نمیتونن بچه هارو برسونن. اون روز هیچی غذا نخورده بودم، برای همین یه دایجستیو خریدم و یه چندتاشو خوردم، بلکه رانندمون بیاد. بعد ربع ساعت دیدم آقا عباس(راننده سرویس) با هر زحمتی که بود، خودشو رسوند و مارو سوار کرد. آقا عباس یه پیرمرد ۶۰ ساله و خیلی خوش اخلاق بود که بخاطر مشکل قلبی، گاراژ صافکاریشو ول کرده بود و راننده سرویس شده بود. توی ماشین دوباره چندتا بيسکوئيت خوردم و بقیشو دادم به بچه ها. آقا عباس وقتی دید مسیر اصلی بستست، از کوچه پس کوچه ها انداخت تا مارو بتونه به یه جای مناسبی برسونه. دم فلکه احمد آباد، خیابون کامل قفل شده بود و تا چشم کار میکرد، نیروی ویژه و کامیون امنیت. آقا عباس رو به منو یکی از بچه های نهمی کرد و گفت که باید بچه های سال پایینی رو برسونیم خونشون. از ماشین پیاده شدیم و از اون افتضاح به سلامت رد شدیم. دونه دونه بچه ها رو رسوندیم خونشون و با هزار زحمت رسیدم خونه و از اونجا بود که مدارس دو هفته تعطیل شد.
روز مصاحبه برام عجیب بود. احترام خاصی بهمون میزاشتن و خیلی باهامون مدارا میکردن. توی مصاحبه از من سوالایی پرسیدن که من سعی کردم عقایدم رو بگم و در عین ناباوری به جای اینکه منو اوت کنن، شروع کردن به تشویق کردن من. از اتاق مصاحبه بیرون اومدیم و رفتیم برای پرداخت هزینه، اونجا یخورده صحبت کردیم و مسئول ثبت نام شروع کرد به تیلیت کردن مخ من که اینجا بمون برامون یه پزشکی یا داروسازی بیار( درصورتی که من میخواستم ریاضی بخونم). وقتی حرفاش تموم شد، مادرم از مسئول ثبت نام رتبه من رو پرسید و بعد یه نگاه کردن به لیست قبولی ها گفت که رتبه من توی کل داوطلبای سه رشته، ۱۸ شده. اونجا خیلی خوشحال شدم اما این برای من کافی نبود و باید برای تیزهوشان خودم رو بیش از پیش آماده میکردم چون پدرم توانایی دادن شهریه امام صادق رو نداشت. دوباره شروع به مطالعه سنگین برای آزمون تیزهوشان کردم و مصمم تر از قبل درس میخوندم...
مسابقه ی کنکور
سال یازدهم یه دبیر شیمی داشتم که بر خلاف دبیر مزخرف سال دهمم، خیلی منو به شیمی علاقمند کرد. یادمه همیشه ازش سوالای خطرناک میپرسیدم و همیشه از دستم فرار میکرد. یه بار سر کلاس ازش یه سوال شیمی پرسیدم و وقتی سوالم تموم شد، برگشت بهم گفت: محمد دست بردار. با این کارا یا منو به گشتن میدی یا خودتو. همیشه درکم میکرد و واقعا دلسوز بود اما من اونجوری که باید براش شاگرد خوبی نبودم و همیشه غیبت میکردم سر کلاساش و میشستم به جاش خودم درس میخوندم. سید رضا(دبیر شیمی) همیشه امتحانای خیلی سختی میگرفت و هیچکس معمولا ۲۰ نمیشد امتحاناشو. یه بار نزدیکای اردیبهشت ماه قرار بود امتحان مستمرمون رو بدیم و دیگه بریم پی زندگیمون. یادمه خیلی برای اون امتحان خونده بودم، چون بهش قول داده بودم. روز امتحان ساعت اولش باهاش کلاس داشتم، اما نرفتم. وقتی زنگ خورد، خواستم یواشکی برم تو حیاط که مچمو گرفت و گفت که اگه این امتحاناو بالا نشم حالمو میگیره. خلاصه که زنگ دوم امتحانو دادم و اومدم بیرون. هفته ی بعد با یه حالت عصبانی اومد سر کلاس و کیف سامسونتشو گذاشت روی میز که برگه ها رو پخش کنه. سیدرضا همیشه عادت داشت برگه ها رو به ترتیب نمره مرتب کنه. نمره ها رو شروع کرد از آخر به اول خوندن. من مثل چی استرس گرفته بودم. وقتی اسممو خوند، زیر چشمی یه نگاهی به من کرد و گفت: میکشمت!. رفتم بالا سر برگم و دیدم ۱۷ شدم. وقتی داشتم بارم هارو جمع میکردم، توی گوشم گفت نفر دوم شدی ولی ۱۷ از نظر من نمره خوبی نیست. من که از سرتاپام عروسی بود رفتم نشستم. گذشت و گذشت و امتحانای خردادم دادم. نمره سال یازدهمم،۱۹.۱۶ شد ولی این بار نفر دوم مدرسه شدم. نفر اول یکی به ایم محمدرضا بود. این آقا محمدرضا از وقتی که از شیر گرفتنش، المپیاد شرکت میکرد و کتاب حسابانی که من سال دوازدهم زدم رو توی کلاس نهمش زده بود. کلا اعجوبه ای بود این بشر ولی واقعا رفیق و رقیب بامرام و گلی بود. وقتی امتحانای خرداد تموم شد، یک هفته به خودم استراحت دادم و از ۷ تیر شروع کردم برای کنکور خوندن. اونجا بود که باید واقعا امتحانمو پس میدادم...
موج اول
مدرسه ما خیر سرش میخواست چس کلاس بزاره و بگه که ما برای بچه ها ارزش قائلیم. اما زر اضافی بیش نبود. از۱۱ تیر باید میرفتیم سر کلاس تابستونه که از اونور تا اسفند درسارو تموم کنن و ما بیشتر فرجه مطالعاتی داشته باشیم. وقتی رفتم سر کلاسا، جز حسابان بقیه تدریسا آشغال بودن. با همون دبیرای سال دوازدهممون، تابستون کلاس داشتیم و جالب این بود که خودشونم نمیفهمیدن چی دارن درس میدن. بچه های ما که نصف بیشترشون از این تابستون شروع کرده بودن، خیلی جو برشون داشته بود. جوری که آزمونای تابستونه قلمچی رو که دوزار ارزش نداشت میرفتن میدادن و با تراز ۶۵۰۰ش حال میکردن و میومدن پز میدادن. وقتی همچین صحنه هایی رو میدیدم که داشتن به هم پز درصداشونو میدادن. با خودم گفتم:حالا وایسین تا مهرماه بهتون میگم دنیا دست کیه؟.
گذشت و من طبق روال مشغول اجرای برنامم بودم.یادمه یه دوستی(الان شک دارم به این لقب راجبش) داشتم که مجبور شدم ارتباطمو باهاش قطع کنم چون کنکور برای من یه هدف خیلی خوبی بود و باید تمرکز میکردم روی کارم. سه ماه تابستون عین برق گذشت و من یخورده احساس خستگی میکردم اما قابل کنترل بود. بیشترین چیزی که منو اذیت میکرد این بود که نمیتونستم دوری اون آدمو(همونی که مثلا دوستم بود) تحمل کنم. اولین امتحان قلمچیم، ۷ مهر ماه بود که فوق العاده خراب کردم. فک کنم ۵۷۰۰ شده بودم. خلاصه که اولین ضربه رو خوردم اما من بخاطر شکستایی که قبلا خورده بودم توی آزمونای قلمچی پارسالش، پوست کلفت شده بودم و فقط برام این سیر صعودی ترازم مهم بود نه اون عددش. اما بیشترین چیزی منو اذیت میکرد، پیگیری های زیاد از حد پدرم بود. هر دو هفته یه بار طرفای ساعت ۲ پدرم میومد ببینه که چیکار کردم پدرم یه همکار داره که پسرش دقیقا همسن من و همرشته من بود و همین کافی بود که من تبدیل به یه متر بشم. همیشه بحث سر این بود که من باید پوز پسر این آقا رو میزدم و این مقایسه شدنه خیلی منو داشت اذیت میکرد. برای همین تصمیم گرفتم خیلی مرموز کار کنم و اطلاعات زیادی به کسی راجب خودم ندم. کم کم گذشت و ترازم رشد کرد و به ۶۴۰۰ رسید اما پیگیری های پدر تمومی نداشت. همیشه زودتر من توی سایت قلمچی بود که ببینه اسم من رو توی سایت زدن یا نه. پدره دیگه! همیشه وقتی اسمم توی لیست برترای قلمچی میرفت، ذوق میکرد. من میدونستم اینا ارزشی نداره ولی پدر بازم خوشحال میشد. همیشه دنبال یه فرصت میگشتم که توی مدرسه هم درس بخونم چون نخوندن بهم حس عذاب وجدان میداد. یادمه مدرسمون یه سالن اجتماعات داشت که من همیشه قبل خوردن زنگ صبحگاه، میرفتم توش و تست میزدم. وقتش کم بود ولی همینم یه غنیمت بود...
زدی به کاهدون!
از کلاسای مدرسه متنفر بودم. از معاشرت با بچه ها دل خوشی نداشتم چون دائم راجب تراز حرف میزدن و من دوست نداشتم درگیر این چیزا بشم. برای همین زنگهای تفریح میرفتم والیبال میزدم. منو نیما همیشه پایه بودیم توی والیبال و همیشه باهم بازی میکردیم. یه مدت که گذشت دیدم مدرسه واقعا فقط داره وقتمو میگیره. برای همین تصمیم گرفتم دیگه کلاسارو جز حسابان نرم. همه دبیرا باهام اوکی بودن جز یه بیشرفی به اسم مهدی. مهدی دبیر ادبیاتم بود. کسی که به نمره ندادن معروف بود. من با کلاساش حال نمیکردم چون شرو ور زیاد میگفت و درسشو مثل آدم نمیداد. اونقدری کلاسش داغون و خشک بود که من میرفتم صندلی آخر و تست فیزیک میزدم سر کلاسش. خلاصه که یه بار روز یکشنبه بعد کلاس هندسه تصمیم گرفتیم با یکی از بچه ها به اسم امیرعباس، جیم شیم. وسایلو جمع کردیم و پیاده رفتیم سمت احمد آباد. وسطای راه امیرعباس توی چهارراه بهم گفت که گوشیمو بهش بدم که کارنامه قلمچیشو نشونم بده. من احمق گوشیمو دادم. وقتی داشت رمزشو میزد، یه موتوری اومد توی پیاده رو و گوشی رو از دست امیرعباس زد. سریع کیفمو انداختم و دویدم سمتش که بگیرمش. دو ترک بودن و من یقه عقبی رو تونستم بگیرم. کوبیدم به یه ماشینی که بتونم گوشیمو ازش بگیرم اما چراغ سبز شد و از دستم لیز خورد. از نفس افتاده بودم که یه پرایدی زد رو ترمز و گفت که سوار شم. رانندش یه خانومی بود که یه بچه کوچیک عقب ماشینش داشت. سوار شدم و افتادیم دنبالش. همینجوری داشتیم تعقیبش میکردیم که یهو زد رو ترمز و من با صورت رفتم تو شیشه و نهایت گمش کردیم. به خانومه گفتم منو برگردونه همونجای اولم. بنده خدا خودش ترسیده بود و دستاش میلرزید. بهش گفتم گوشیشو بده که اولش بهم نداد چون میترسید من خودم خفت گیر باشم. خلاصه که قیافه منو وقتی گمش کردیم دید، گوشیشو در آورد و من زنگ زدم افسر. موقعیت دادم و گفتش که گشت حدود ۲۰ دقیقه دیگه میرسه. پیاده شدم و منتظر افسر موندم. حقیقت انتظارم از مامورای گشت دوتا مامور با یونیفرم سبز و یه سمند پلیس بود که یهو با دیدن یه موتور داغون سی جی۱۲۵ نابود شد. یکیشون فقط توی چشماش ریش نداشت و اون یکیشونم یه آشخور بدون هیچ سلاح و باتومی. خلاصه که شرح وضعیت کردمو گفت که فرداش برم کلانتری برای تشکیل پرونده. خلاصه که مجبور شدم برای اینکه به پدرم زودتر اطلاع بدم و برم سیمکارتو بسوزونم، یه مسیر طولانی رو توی سوز سرمای آبان بدوم. حالم خیلی بد بود. وقتی رسیدم خونه، دیدم آیفون زنگ خورد. به مامانم گفتم بره ببینه کیه که فهمیدیم امیرعباسه. امیرعباس آدرس منو از مدرسه گرفته بود و کیفم رو آورده بود. وقتی دیدم این کارو کرده حقیقت پشمام ریخت. اما با این حال سه روز به دیوار زل میزدم و نمیتونستم درس بخونم...
تفنگدار تنها!
گذشت و گذشت و انزوای من روز به روز بیشتر میشد. با هیشکی نمیتونستم اصن حرف بزنم. تنهای تنها مجبور بودم تا آخر این راهو برم. ملت یکیو داشتن که بهشون تکیه کنن. یکی تکیه گاهش مشاورش بود، یکی تکیه گاهش کلاسای تست بود، اما من هیچ تکیه گاهی جز خودم نداشتم. تک و تنها بدون هیچ آدمی که بتونم باهاش درد دل کنم و حداقل بتونم ذهنمو سامون بدم. امتحانای دی شروع شد و من توی یه دوراهی وحشتناکی افتاده بودم. معدل دیپلمم یا کنکور دی؟ انتخاب یکی از دوتا منو توی دردسر بزرگی مینداخت و مجبورم میکرد که بهای سنگینی بدم بخاطرش. دودوتا چارتا کردم و تصمیم گرفتم توی بازه دی ماه،۷۰ درصد روی کنکورم تمرکز کنم و فقط۳۰ درصد بزارم روی معدلم. تمام امتحانامو ۱۶،۱۷ میشدم و به هیچ جام نبود چون انتخاب خودم بود. امتحانای ترم اول تموم شد و معدلم ۱۸.۵ شد. یه هفته قبل کنکور دی آزمون جامع قلمچیمو که دادم دیدم ترازم افتضاح شده و بعد اون آزمون موج نا امیدی منو غرق خودش کرده بود. بالاخره روز موعود رسید. شب قبل کنکور اولم خیلی خوب خوابیدم و اونقدر استرسی نداشتم چون میدونستم یه فرصت دیگه برای جبران دارم. حوزه کنکورم دانشگاه صنعتی اصفهان وسط بیابونای خمینی شهر بود. نزدیکای ۵ صبح بیدار شدیم و طرفای ساعت ۶ و ربع زدیم بیرون. ترافیک نزدیکای دانشگاه زیاد شده بود و جریان استرس تازه داخلم داشت غلیان میکرد. طرفای ۷ و ربع رسیدم و رفتم داخل و یک ساعت مارو اسکل خودشون کردن. ۸.۳۰ بود که پلمپ دفترچه ریاضی رو باز کردم و دفترچه رو تا زدم. سوالارو وقتی یه دید کلی زدم، فهمیدم الان مخم اصن کار نمیکنه. برای همین شروع کردم گلچین کردن و همینجوری جواب دادن سوالا. توی هندسه گسسته اینقد اسکل بودم که فک کنم کلا سه تا زدم. تنها یاورم حسابان بود که از ۱۷ تا سوال، ۱۰ تاشو زدم ولی وقتی وقت دفترچه اول تموم شد، حس خوبی نداشتم. یه قل کیکمو به زور آب خوردم و پلمپ دفترچه دومو باز کردم و مشغول حل کردن شدم. فیزیکا ساده تر از اون چیزی بود که انتظار داشتم و وقتی به شیمی رسیدم خرذوق شده بودم چون من حفظیات زیاد کار کرده بودم. خلاصه که وقتی از حوزه اومدم بیرون، حس خوبی به کارم داشتم. ولی واقعا دوس نداشتم کسی راجب کنکورم فضولی کنه. رفتم توی تخمین رتبه ها دیدم حدود رتبم ۷۰۰ ۸۰۰ منطقه میشه و گفتم باید تیر بهتر از این بزنم. برای همیت بعد سه روز استراحت، دوباره استارت زدم ولی این سری با انگیزه تر از قبل...
به پایان راه نزدیک میشوید!!
همیشه گوشه ذهنم به نتایج کنکور دی فکر میکردم و نهایتا طرفای بهمن نتایج اومد و دیدم تقریبا همونه منتها با یخورده اختلاف با چیزی که انتظارشو داشتم. یه روز پدرم بهم گفت که برم کارای معافیتمو بکنم تا دیر نشده. رفتم مدرسه و منتظر شدم تا مسئول نمراتمون بیاد که ازش فرم معافیتمو بگیرم ببرم پلیس+۱۰ وقتی رفتم تو دفترش و گفتم برگه معرفی میخوام با تعجب یه نگاهی بهم کرد و گفت که چرا اینقد دیر اومدی؟ گفتم که من یک سال عفو رهبری دارم و اوکیه. وقتی اینو گفتم یهو برگشت بهم گفت:مرد مومن همین الانش یه ماه دیر اومدی. میدونی یه ماه اضافه خدمت خوردی؟ وقتی اینو شنیدم یه لحظه زرد کردم. سریع معرفی نامه رو گرفتم و رفتم سمت پلیس+۱۰ یادمه اون روز اینقد اعصابم سر این یکماه اضافه خدمت خوردی بود که حتی امتحان حسابان اون روزمم پیچوندم و رفتم کارای سربازیمو بکنم. وقتی رسیدم دیدم زیاد شلوغ نیست. اما یه زنه ای بود عین این سلیطه ها جیغ میزد. منتظر موندم تا اینکه رفتم تو باجه و برگه معافیتمو گرفتم. وقتی داشتم پیاده سمت مدرسه برمیگشتم، بیخود شروع کردم به سرفه کردن ولش کردم و رفتم برگه معافیتمو تحویل دادم و رفتم خونه. گذشت و گذشت و سرفه هام دست بردار نبودن. تقریبا اواخر اردیبهشت بود که کارام تقریبا تموم شده بود و باید فقط مرور میکردم و عضو سایت شدم. یه روز رفتم که حال دوستم(بظاهر) رو بپرسم ولی دیدم داره خیلی سرد جوابمو میده و انگار داره با یه غریبه حرف میزنه. وقتی این رفتارشو دیدم، دلم گرفت. گذشت تا به امتحانای نهایی رسیدم. امتحانی که عین میدون جنگ باید برای دونه دونه بارم نمره ها میجنگیدی. اون یکماه برام عین کابوس بود. هرروز۶ بلند میشدم و تا ۴ صبح فقط تشریحی میخوندم و اصن وقت تست زدن پیدا نمیکردم. خرداد تموم شد و سرفه هام شدید تر شد تا جایی که مادرم ترسید. قرار شد که بعد کنکور برم پیش متخصص که ببینم چیه. دو سه هفته تا کنکور تیر وقت داشتم و باید هرچی که خونده بودمو جمع میکردم. فشار این اواخر کار خیلی زیاد شده بود اما بازدهیم پایین اومده بود. یادمه قبل نهاییا حدود ۲۳۰ تا ۲۶۰ تا تست روزانه میزدم، اما آخرای کار ذهنم درگیر اون شده بود تا اینکه یه هفته مونده به کنکور با یکی از بچه های شریف آشنا شدم که خیلی گله و اون حکم یه قطب نما رو برام داشته و داره و از همین جا ماچ میفرستم به کلش. هفته آخر تا روز یکشنبش کنکور میزدم و اون سه روز ته مونده رو فقط تورق میکردم و شب کنکور با یه خیال تخت و راحت گرفتم خوابیدم
روز مسابقه!
روز کنکور نزدیکای ساعت ۴.۳۰ بیدار شدم چون مثل چی استرس افتاده بود تو جونم. یه لقمه نون پنیر گردو خوردم با یخورده چایی شیرین و با پدرم آماده شدیم که بریم. این سری قرار شد که از سمت در شمالی دانشگاه صنعتی بریم که مثل کنکور دی به ترافیک نخوریم اما باز از در جنوبی رفتیم. حوزه کنکورم این سری سگدونی به اسم ساختمان ابوریحان بود. جایی که در حالت عادی هیچ کلاسی حتی توش برگزار نمیشه. وقتی رسیدیم به پدرم گفتم که همونجا که ماشینشو پارک کرده وایسه که مثل سری قبل گم نکنیم همو. رفتم توی صف بازرسی بدنی و بعد حدود یه ده دقیقه نوبت بازرسی من شد. وقتی داشت نگهبانه منو میگشت گفت ساعتتو دربیار ممنوعه و همین جمله برای ریدن تو اعصاب من قبل کنکور کافی بود. بعد کلی بدبختی بهش فهموندم که این ساعته باهاش نمیشه تقلب کرد. رفتم تو ساختمون و مشغول پیدا کردن جام شدم. وقتی جامو پیدا کردم دیدم که امروز واقعا خدا گذاشته تو کاسم! خب من چپ دست بودم و عوامل اجرایی به جای اینکه برام یه صندلی دست چپ بزارن، دوتا صندلی دست راست گذاشته بودن که ارتفاع یکیش حدود ۱۰ سانت با اون یکی فرق داشت. به مراقب حوزه که یکی از بچه های دبیرستان خودمونم بود گفتم و رفت یه صندلی دیگه آورد و جام اوکی شد. نزدیک یکساعت توی گرما داشتیم به درو دیوار نگاه میکردیم. قبل شروع کنکور عین خیالمم نبود و با مراقبا که تقریبا همسن خودم بودن خوش و بش میکردم. تا اینکه سوالا اومد. سرم قبل امتحان داغ کرده بود و اصلا حال کنکور دادن نداشتم و جامم بد بود و سرفه امونمو بریده بود. پلمپ سوالای ریاضیو باز کردمو وقتی اولین سوال که مال دنباله بودو دیدم یه یا ابوالفضل بلند گفتم. نگارش و لحن سوالای حسابان عوض شده بود و همه ی سوالا برام جدید بود. آرامشمو سعی کردم حفظ کنم و یه دور روی دفترچه بزنم. فک کنم سری اول کلا ۳ تا سوال تونستم حل کنم. کلا از آزمون نیم ساعت گذشته بود و باید تصمیم میگرفتم که وقت اضافه رو روی هندسه گسسته بزارم یا روی حسابان؟. بالاخره تصمیم گرفتم برم با سوالای حسابان درگیر بشم و تا آخر وقت تونستم کلا ۱۰ تا تست بزنم. وقتی وقت دفترچه اول تموم شد یه قل کیکمو با آب خوردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و با وحشت به جا مونده از سختی ریاضی پلمپ دفترچه دومو باز کردم و مشغول شدم. داشتم کنترل آزمونو از دست میدادم چون فکر میکردم من فقط ریاضیو کم زدم. اما بعد ۵ دقیقه دیدم نصف سالن خالی شد و این برای من یه اکسیر قدرت و روحیه بود. با انگیزه شروع کردم به حل سوالای فیزیک و شیمی. توی فیزیک دوتا سوالو گذاشتم برای آخر سر و کلا ۲۳ تا فیزیک زدم و رفتم سراغ شیمی. شیمی منو سوپرایز کرد چون از دی سخت تر شده بود و منو داشت اذیت میکرد. چند تا سوالو بخاطر یه عبارت نزدم و همینجور درگیر حل بودم که دیدن کلا ۱۵ ۱۶ تا تست زدم و وقت تموم شد. وقتی از سالن داشتم میومدم بیرون کلا دیدم ۱۰ نفر تا آخر داشتن کنکور میدادن و ۸۰ درصد سالن خالی بود. وقتی قیافه بچه هامونو دیدم یخورده آرامش گرفتم. اما بلوف ملت شروع شد. از حوزه اومدم بیرون و توی راه پارکینگ شروع کردم به آیه یاس خوندن چون ترسیده بودم بخاطر ریاضیم. سوار ماشین شدیم و بخاطر ترافیک سنگین، نزدیک دوساعت طول کشید که رسیدیم خونه. وقتی رسیدم خونه و دیدم دیگه واقعا کنکور تموم شده، هم خوشحال بودم و هم حس پوچی داشتم! اومدم توی سایت که ببینم چخبره و دیدم که بچه ها کلی پیام خوب دادن بهم و همین منو خیلی خرذوق کرد.اما همزمان دوتا اتفاق قرینه هم افتاد. اون روز دیدم اون دوست نیمه راهم حتی به خودش زحمت یه سلام خشک و خالی رو هم نداد و اونجا دوزاریم افتاد که فقط حرف مفت میزد. کسی که خودش پا پیش گذاشته بود کسی که خودش ادعای معرفت میکرد، خودشو کم کم محو کرد. اما دقیقا همون روز با یکی آشنا شدم و خیلی خوب تونستیم باهم اوکی بشیم و من از این بابت خیلی خوشحال بودم و هستم چون از خیلی لحاظ ها شبیه بودیم و همین سرعت جوش خوردنمونو بیشتر کرد و از اون روز برای اولین بار بعد چند سال خوشحال بودم چون یه دوست خیلی خوب پیدا کرده بودم....