• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

امروز دوست داشتم چه کسی باشم؟

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع venusi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خودم تو ۳ ۴ سالگیم
 
خودم وقتی 9 سالم بود
 
دوست دارم اون دخترکی باشم که امروز رفت وسط دانشگاه داد زد سرشون و آهنگ سلام فرمانده‌شون را قطع کرد.
 
خودم در بازه زمانی اون یه سال لعنتی ، کاش قفل میشد
 
یه پرستو
 
امروز دلم میخواست یکی باشم که اصلا تا بحال فانتزی ذهنیم نبوده.
امروز خانومی رو دیدم حوالی دانشگاه که با عجله داشت میرفت.
سبد خرید چرخدار مامان بزرگی دنبالش بود.
حس کردم توی سبدش سبزی و میوه و گوشت چرخ شده ست.
تر تمیز بود و عجله داشت و هوا ابری بود.
احتمالا داشت میرفت خونه که شام بپزه و احتمالا مهمون داشت.
مشخصا خانه دار بود و احتمالا دغدغه این روزهاش این بود که چرا حامله نمیشه یا اگر حامله بود دغدغه ش این بود اگر دختر شد چطور و اگر پسر شد چطور تر.
احتمالا با زن برادر یا خواهر شوهرش سر مسائل مزخرف و سطح پایین درگیری های لفظی داشتن و چون خودش وسط ماجرا بود حس نمیکرد مساله بسیار بیخودی و بی ارزشی اعصاب و تمرکزش رو بهم ریخته.
احتمالا از این مدل زن ها بود که رنگ مو و لاکش رو همسرش انتخاب میکنه
و احتمالا شوهرش بازاری بود اما از این مردایی که میگن طرف "گرگ بیرون و بره خونه ست"
از این مرد ها که به آستانه 50 سالگی که می رسن همه بچه خواهرا و بچه برادرا به عنوان بزرگ فامیل میشناسنش و میزارنش روی سر و حلوا حلواش میکنن.
احتمالا آخر هفته ها میرن لواسون و مابقی تعطیلات میرفتن شمال و جوج میزدن بدون عرق سگی چون اساسا هیچ کدوم از خانواده دو طرف از این کثافت کاری ها خوشش نمیاد.
 
دیدین یه موقع هایی دلت میخواد یکی دیگه باشی؟
هر روزی طبق احوالات اونروزت

بیاین بنویسید امروز دلتون میخواست کی باشین؟

من دلم میخواست امروز یه شف فرانسوی باشم توی پاریس
از اون مدل مردای فرانسوی که آدرین برودی میتونه نقشش رو بازی کنه با یه سیبیل قیطونی و نازک
از این مدل وسواسی های منظم که همه ازش میترسیدن و احتمالا توی سال 1940 توی دهه چهارم زندگیش بود
و کسی نمیدونست توی تنهاییش چه موجود مظلوم و آروم و مهربونیه
و امروز اون روزی بود که یه غذای جدید رو برای اولین بار سرو میکرد و یکم بعد سرو غذا میرفت سراغ مشتری تا نظرشو بدونه
و مشتری هم گند میزد بهش که غذات زیادی چرب بود یا زیادی بی نمک بود و منم سعی میکردم باهاش مهربون باشم چون شبیه اکسم بود!
دوست داشتم مثل این دخترای پدصگ تو فیلم‌ترکی ها باشم
صبح برم شرکت بابام
بعدشم با یه پدصگِ جذاب لج‌ولجبازی کنم اخرم عاشقم شه
 
امروز دلم میخواست در مواجهه با مشکلات مانند پیتر پارکر (مرد عنکبوتی) میبودم ...
شایدم جودی هاپز ( خرگوش زوتوپیا )
یا مرینت ( دختر کفشدوزکی )
یا حتی گوگوجی بودم
یا پاتینگا و قاطینگا که همیشه شاد و خندون بودینگا ...
 
امروز دلم میخواست ماهیگیر بودم
یه شهر یا روستای بسیار آروم و امن
صبح میرفتم با بچم ماهی میگرفتم و میومدم و شب میشد ماهی رو می پختم و می خوردیم و می نشستم کنار زنای همسایه و می نوشیدیم و می کشیدیم و میرفتیم میخوابیدیم و صبح می شد و روز از نو روزی از نو!
 
امروز دوباره دوست داشتم اونی باشم که شاهروده
شاهرود باشمو
دوستام باشن
بهار باشه
شب بشه بزنیم بیرون شهر
هوا خنک بشه و یخ بزنیم و بگیم انگار نه انگار تابستونه
شهر ساکت باشه
خلوت باشه
هی اشنا ببینم لعنت بفرستم
برم جاهای آشنا
برم جاهایی که خاطرات درناک کودکیم رو تجربه کردم
برم از جلوی در خونه مادربزرگم رد شم و مثل شب های دیگه محل سگ ندم به بدی هاشون و بگم دیگه به هیچ کجام نیست
دلم میخواست بزنیم بیرون از شهر
بشینیم کنار یه رود آب
دوتا سگ بیان سمتم بهشون غذا بدم
سرد باشه یخ بزنم سکوت باشه صدای باد لای درخت ها باشه بوی گل های بهاری باشه
دلم میخواست سکون و آرامش و هوای خوب باشه
برای یه هفته
و بعد برگردم به زندگیم
 
Back
بالا