- ارسالها
- 38
- امتیاز
- 660
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
کاش دست دوستی هرگز نمیدادی به منبشنو از نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
آرزوی وصل از بیم (جدایی) بهتر است
کاش دست دوستی هرگز نمیدادی به منبشنو از نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند

روز وصل دوستداران یاد بادکاش دست دوستی هرگز نمیدادی به من
آرزوی وصل از بیم (جدایی) بهتر است
(یاد) باد آن که نهانت نظری با ما بودروز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد

دارم صنمی چهره برافروختهای(یاد) باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
(عشق) یعنی در میان صد هزاران مثنویدارم صنمی چهره برافروختهای
وز خرمن عشق دیده بردوختهای

بوی جوی مولیان آید همی(عشق) یعنی در میان صد هزاران مثنوی
بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند
ما در پیاله عکس رخ( یار )دیدهایمبوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
با محتسبم عیب مگویید که او نیزما در پیاله عکس رخ( یار )دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
(عیب) رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشتبا محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست(عیب) رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای( زاهد)زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
هر چه که دارم ز تو کاش ز خود داشتمبر تو گر جلوه کند شاهد ما ای( زاهد)
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
من به( قربان) خدا چون که مرا غمگین دیدهر چه که دارم ز تو کاش ز خود داشتم
پیش تو قربان کنم شاهد قربان من
خدا گر ز حکمت ببندد دریمن به( قربان) خدا چون که مرا غمگین دید
بهر خوشحالی من در دلم انداخت تو را
من محو (خدا)یم و خدا آن منستخدا گر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری
جان منست او هی مزنیدشمن محو (خدا)یم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
خون میچکد از دیده در این کنج صبوریجان منست او هی مزنیدش
آن منست او هی مبریدش
:)
صبر کنم بر رخت تا که شروعم رسدخون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن( جان) است
طوفان اگر فرو بنشیند عجیب نیستصبر کنم بر رخت تا که شروعم رسد
رخت ببندم ز خاک اولِ پایان من
من (نشستم) بروی می بخری برگردیطوفان اگر فرو بنشیند عجیب نیست
پایان بی دلیل دویدن، نشستن است
