- ارسالها
- 135
- امتیاز
- 4,650
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگزسعدیا گرچه سخندان و مصالحگویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
خیلی فکر کردم
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگزسعدیا گرچه سخندان و مصالحگویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودسعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
خیلی فکر کردم
گل چو تو را دید به سوسن بگفتهرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
سوسن با صد زبان از تو نشانم ندادگل چو تو را دید به سوسن بگفت
سرو من آمد به گلستان من
مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شومسوسن با صد زبان از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
سوی بالا شد و بالاتر شدمشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
فلک به مردم نادان دهد زمام مرادسوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشتفلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
ما را به دعا کاش فراموش نسازندعیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
نقل هر جور که از خلق کریمت کردندما را به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحرخیز که صاحبنفسانند
من و دل گر فدا شویم چه باکنقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول (صاحب) غرضان است تو آنها نکنی

شد رهزن سلامت؛ زلف تو، وین عجب نیست!من و دل گر فدا شویم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهیدشد رهزن سلامت؛ زلف تو، وین عجب نیست!
گر راهزن تو باشی ، صد کاروان توان زد
گر ماه شوی بر آسمان کم نگرمماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
اشک امانم برید بغض گلویم دریدگر ماه شوی بر آسمان کم نگرم
ور بخت شوی رخت بسویت نبرم
زین بیش اگر بر سر کویت گذرم
فرمای که چون مار بکوبند سرم
سر فرا گوش من آورد به آواز حزیناشک امانم برید بغض گلویم درید
کاش فراوان شوی بر شب باران من
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنویسر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟
نخستین بار گفتش کز کجاییتا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گفتمش پیر خرد تفسیر کن از حال عشقنخستین بار گفتش کز کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استگفتمش پیر خرد تفسیر کن از حال عشق
گفت او در ذات باید، عشق را گفتن چه سود؟
