- ارسالها
- 59
- امتیاز
- 837
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
اَخافُ مِنکَ و اَرجو و اَستَغیثُ و اَدنوطوق قمری سرو بستان را کمند وحدت است
نیست از زنجیر پروا مردم آزاد را
که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی
اَخافُ مِنکَ و اَرجو و اَستَغیثُ و اَدنوطوق قمری سرو بستان را کمند وحدت است
نیست از زنجیر پروا مردم آزاد را
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادنداَخافُ مِنکَ و اَرجو و اَستَغیثُ و اَدنو
که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدنددوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
همه گلهای عالم آزمودمدوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
یا رب آن نو گل خندان که سپردی به منشهمه گلهای عالم آزمودم
ندیدم چون تو و عبرت نمودم
گریان من و او خندان خندان من و او گریانیا رب آن نو گل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
عاشق شدهام بر وی، بر وی شدهام عاشقگریان من و او خندان خندان من و او گریان
لاغر من و او فربه فربه من و او لاغر
او رخ چو قمر دارد دارد چو قمر او رخعاشق شدهام بر وی، بر وی شدهام عاشق
یکسر دل من او برد، برد او دل من یکسر
یاد باد آنکه در صفحهی شطرنج دلتاو رخ چو قمر دارد دارد چو قمر او رخ
عنبر ز قمر رسته رسته ز قمر عنبر
یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغانیاد باد آنکه در صفحهی شطرنج دلت
شاه غم بودم و با کیش رخت مات شدم
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستیاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافتساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهابده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی را
اول دفتر به نام ایزد داناالا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به نام آنکه هستی نام از او یافتاول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار حی توانا
به نام آن کآفرینش در سجودشبه نام آنکه هستی نام از او یافت
فلک جنبش زمین آرام از او یافت
آفرینش همه تنبیه خداوند دل استبه نام آن کآفرینش در سجودش
گواهی مطلق آومد بر وجودش
دلا ز بیداد و جور یار منال که یارآفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
اگر مرگ داد است بیداد چیست؟دلا ز بیداد و جور یار منال که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن داد است
همی نالد از مرگ اسفندیاراگر مرگ داد است بیداد چیست؟
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟
