- ارسالها
- 190
- امتیاز
- 3,955
- نام مرکز سمپاد
- علامه حلی
- شهر
- کرمان
- سال فارغ التحصیلی
- 93
- دانشگاه
- تهران
- رشته دانشگاه
- فیزیک
بود درد مو و درمونم از دوستسینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
بود وصل مو و هجرونم از دوست
بود درد مو و درمونم از دوستسینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
از دوست به یادگار دردی دارمبود درد مو و درمونم از دوست
بود وصل مو و هجرونم از دوست
هزار نقد به بازار کائنات آرنداز دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم
ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکنهزار نقد به بازار کائنات آرند
یکی به سکه صاحبعیار ما نرسد
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدنای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن
شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشممنم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
ز دست دیده و دل هر دو فریاددیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشم
مردمی کن مشو از دیده خونبار جدا
ای نی چه کشیدی مگر از خلق که هر دمز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بشنو از نی چون حکایت میکندای نی چه کشیدی مگر از خلق که هر دم
ما آه کشیدیم و تو فریاد کشیدی
در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکنبشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بود زورشدر شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن
این قضاوت، انتقام از بی گناهی دیگر است
میسّر نیست خود را یافتن در شورش محشرشرابی تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
برخیز که شور محشر آمدمیسّر نیست خود را یافتن در شورش محشر
سری در جیب تنهایی بکش، خود را بیاب اینجا
مُشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگربرخیز که شور محشر آمد
این قصه ز سوز جگر آمد
شاه منی لایق سودای منمُشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر
لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود
عزت شاه و گدا زیر زمین یکسان استشاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفتعزت شاه و گدا زیر زمین یکسان است
میکند خاک برای همه کس جا خالی..
یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیمدور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
دل به شادی های بی مقدار این عالم مبندیک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم
هر چند در این عهد خریدار ندارد
گشت غمناک دل و جان عقابدل به شادی های بی مقدار این عالم مبند
زنـدگی تنـها فـرازی در نشیـبی سـاختـه است
