- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,587
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
کوری که زمین خورد و منش دست گرفتمروزی یکی از این همه *مظلوم* در زمین
میافکند به گردن ظالم طناب را
در فکر چراغیست که از من برباید
کوری که زمین خورد و منش دست گرفتمروزی یکی از این همه *مظلوم* در زمین
میافکند به گردن ظالم طناب را
من اگر با من نباشم میشوم تنهاترینکوری که زمین خورد و منش دست گرفتم
در فکر چراغیست که از من برباید
مرا تو راحت جانی و من تو را نگرانمن اگر با من نباشم میشوم تنهاترین
کیست با من، گر شوم من، باشد از من ماترین
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگرانمرا تو راحت جانی و من تو را نگران
گناه کیست که من با توام تو با دگران
روز بگذشته خیال است که از نو آیداز تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر، نگران
فرصتروز بگذشته خیال است که از نو آید
فرصت رفته محال است که سر گردد

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشیفرصت
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

زعیب خویش هنر نیست چشم پوشیدنهنر عشق فراموشی عمر است ولی
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست
رد پایی تازه از پشت صنوبر ها گذشتزعیب خویش هنر نیست چشم پوشیدن
که پرده پوشی عیب کسان هنر باشد
خفته بودم که خیالِ تو ، به دیدار من آمدرد پایی تازه از پشت صنوبر ها گذشت
چشم آهوها هراسان شد گمان کردم تویی
هان ای دل خسته کاروان میگذردخفته بودم که خیالِ تو ، به دیدار من آمد
کاش آن دولتِ بیدارِ مرا بود دوامی
آن کس که تو را شناخت جان را چه کندهان ای دل خسته کاروان میگذرد
بیدار شو آخر که جهان میگذرد
ای جانِ جانِ جانمآن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هردو جهان را چه کند
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هستای جانِ جانِ جانم
تو جانِ جانِ جانی
بیرون ز جان و تن چیست؟
آنی و بیش از آنی...
من از سرمایه عالم همین یک قلب را دارمبیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
آن چنان جای گرفتی تو به چشم و دل منمن از سرمایه عالم همین یک قلب را دارم
اگر چیزی دگر ماندهست آن را هم هدر گردان
نظرآن چنان جای گرفتی تو به چشم و دل من
که به خوبان دو عالم نظری نیست مرا
بی خبراننظر
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

به خواب زلف تو دیدم به بند عشق شدمبی خبران
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی خبران چه جای خواب است مرا
یارب مکن از لطف پریشان ما رابه خواب زلف تو دیدم به بند عشق شدم
به رغم عقل که آن خواب را پریشان گفت
