_Khan_
عجب
- ارسالها
- 772
- امتیاز
- 3,971
- نام مرکز سمپاد
-
- شهر
-
- سال فارغ التحصیلی
- 1370
از باد صبا در سر زلفش چو خم افتدمن داستان آن گل سرخم که عاقبت
دلسوزی نسیم سرش را به باد داد
صد عاشق دلسوخته در بحر غم افتد
از باد صبا در سر زلفش چو خم افتدمن داستان آن گل سرخم که عاقبت
دلسوزی نسیم سرش را به باد داد
قاصدکهای پریشان را که با خود باد برداز باد صبا در سر زلفش چو خم افتد
صد عاشق دلسوخته در بحر غم افتد
گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آیدقاصدکهای پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میشود از یاد برد
غمش در نهانخانهی دل نشیندگفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو ، گفتا اگر برآید
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسدغمش در نهانخانهی دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
هم به درد این درد را درمان کنمعلاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
آنچه آسان است مردم را ز خود رنجاندن استهم به درد این درد را درمان کنم
هم بهصبر این کار را آسان کنم
خون چو سرچشمه آب حیات استآنچه آسان است مردم را ز خود رنجاندن است
سالها خون خوردهام تا در دلی جا کردهام
بعد مردن به تو معلوم شود رنج حیاتخون چو سرچشمه آب حیات است
پیش خون نقش هر رنگ مات است
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیربعد مردن به تو معلوم شود رنج حیات
رهرو آن لحظه بنالد که به مقصد برسد

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنمهر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
زهی خجسته زمانی که بار باز آیدصنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو نالهی شبگیر کنم
غمگسارزهی خجسته زمانی که بار باز آید
به کام غمزدگان غمگسار باز آید
شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودمغمگسار
چه غریب ماندی ای دل نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمدشب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم
به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم
عاشقی چیست به جز شادی و مهر و غم و قهر؟حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادی ات مبارک باد ای عاشق شیدایی
شادیعاشقی چیست به جز شادی و مهر و غم و قهر؟
نه من از قهر تو غمگین نه تو از مهرم شاد
جهان پیر است و بی بنیاد، از این فرهادکش فریادشادی
از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست/
نشنیده کس آوازهٔ اندوه جهان را
گفت اگر فریاد ممکن نیست تنها آه باشجهان پیر است و بی بنیاد، از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
گفت اگر فریاد ممکن نیست تنها آه باش
قدر آهی ناله مظلوم را همراه باش
