Uvzst
˖ یُوْهَنّا ˙⋆ 🩶🏳️🌈
- ارسالها
- 271
- امتیاز
- 2,136
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان 2
- شهر
- اهواز
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
- دانشگاه
- چلغوزآبادِ آینده.
تن محنت کشی دیرم خدایازین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دل با غم خوشی دیرم خدایا
تن محنت کشی دیرم خدایازین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
از عشق تاجداران در چرخ او چو بارانتن محنت کشی دیرم خدایا
دل با غم خوشی دیرم خدایا
آمد نفس صبح و سلامت نرسانیداز عشق تاجداران در چرخ او چو باران
آنجا قبا چه باشد ای خوشکمر برقص آ
داغ فراق بین که طربنامه وصالآمد نفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
تو تابلوی حاصل دستان هنرمند خداییداغ فراق بین که طربنامه وصال
ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت
منم ابر و تویی گلبن که میخندی چو میگریمتو تابلوی حاصل دستان هنرمند خدایی
نقاشی بی رنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
یا رب بمانده تا باز گیردمنم ابر و تویی گلبن که میخندی چو میگریم
تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو میآیی
نه نشان آتشی بر قلههای طوریا رب بمانده تا باز گیرد
روی محبان روی حبیبان
هیچ هم زیبا نبودینه نشان آتشی بر قلههای طور
نه جوابی از ورای این در بسته
منوچهر برخاست از تخت عاجهیچ هم زیبا نبودی
من تورا زیبا کشیدم
بی جهت اغراق کردم
دلبر و رعنا کشیدم
جان و جهان دوش کجا بوده ایمنوچهر برخاست از تخت عاج
ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

یارم به یک لا پیراهن خوابیده زیر نسترنجان و جهان دوش کجا بوده ای
نی غلطم در دل ما بوده ای
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانمیارم به یک لا پیراهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند

یک شب آتش در نیستانی فتاددوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟
در هوس خیال او همچو خیال گشته امیک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرودر هوس خیال او همچو خیال گشته ام
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کردمرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظوقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دستدیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود؟

در این آب در این خاک در این مزرعه پاکدامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم، رها نتوان کرد
