- ارسالها
- 227
- امتیاز
- 1,699
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- یه جایی
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی امدر نگاه خلق ، از دیوانگان کم نیستم
فکر زخمی دیگرم ،دنبال مرهم نیستم
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی امدر نگاه خلق ، از دیوانگان کم نیستم
فکر زخمی دیگرم ،دنبال مرهم نیستم
نگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما رامن بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشمنگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما را
الا ار دست میگیری بیا کز سر گذشت آبم
مقدار یار همنفس، چون من نداند هیچکسمن بیمایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
اگر بینی که نابینا و چاه استمقدار یار همنفس، چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را
تو هستی من شدی، از آنی همه مناگر بینی که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است

وای بر حالِ منِ بی کس که به سوی تو رومتو هستی من شدی، از آنی همه من
من نیست شدم در تو، از آنم همه تو
تا تو مصور شدی در دل یکتای من،وای بر حالِ منِ بی کس که به سوی تو روم
درِ این خانه ببستی، درِ آن خانه کجاست؟
وحشی بافقی

روزگاری که شد یاران در سفرتا تو مصور شدی در دل یکتای من،
جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
شبیه نوح اگر هیچکس به دینِ تو نیستروزگاری که شد یاران در سفر
مانده ام تنها در این دشت خموش
رودکی

تنها،گناهِ من، این بود که دوستت داشتمشبیه نوح اگر هیچکس به دینِ تو نیست
تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت

دل چو در خدمت تو شاد کنمتنها،گناهِ من، این بود که دوستت داشتم
چرا، جُرمِ عاشقی، این گونه تاوان دارد؟
× تاوان دادم خودم.![]()
من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنهدل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم
همای اوج سعادت به دام ما افتدمن خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر نه!
یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یک بار دگر، بار دگر، بار دگر...نه!
دو صد نفرین به جان باغبانیهمای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
درخت عشق را جز غم ثمر نیستدو صد نفرین به جان باغبانی
که گل ها را ز بلبل ها جدا کرد...
تو نیکویی کن و در دجله اندازدرخت عشق را جز غم ثمر نیست
بر و برگش به جز خون جگر نیست
زنهار تا توانی اهل نظر میازارتو نیکویی کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
هر کسی کو دور ماند از اصل خویشزنهار تا توانی اهل نظر میازار
دنیا وفا ندارد؛ ای نور هر دو دیده
شنیدم کلهای با خاک میگفتهر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
