- ارسالها
- 26
- امتیاز
- 427
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهِ دریا
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستیک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بهر خدایید
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستیک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بهر خدایید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زنداندر طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
میـــتوان در سـن کـــم مـانند یک انســان پیریکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندمیـــتوان در سـن کـــم مـانند یک انســان پیر
قامتی خم؛ دست لرزان؛ درد بسیاری کشید..
دل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن استدوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
ترسم تو را ببیند و شرمندگی کشددل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن است
دل بریدن گاه تنها راه عاشق ماندن است
همای اوج سعادت به دام ما افتدترسم تو را ببیند و شرمندگی کشد
یوسف بگو که هیچ نیامد برون ز چاه
در کارگه کوزهگری رفتم دوشهمای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتاد
شکوهای نیست ز طوفان حوادث ما رادر کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
دارم من از فراقش در دیده صد علامتشکوهای نیست ز طوفان حوادث ما را
دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرددارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیس دموع عینی هذا لنا علامه؟

دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانمهم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
من نیم در خور این مهمانیدگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم
تو بر این و من برآنم که دل از تو برندارم
یک عمر اگر سوختم و کاستمتمن نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدییک عمر اگر سوختم و کاستمت
امروز چنان شدی که می خواستمت
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوارتو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدی
دلبسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم

دائم گل این بستان شاداب نمیماندمعشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
یا رب تو کریمی و کریمی کرم استدائم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

تیره روزان جهان را به چراغی دریابیا رب تو کریمی و کریمی کرم است
عاصی ز چه رو برون ز باغ ارم است
دل فروشی میکنی گویا گمان کردی که بازتیره روزان جهان را به چراغی دریاب
که پس از مرگ تو را شمع مزاری باشد
صائب
