Setaaa
دانش آموخته مکتب هادس
- ارسالها
- 389
- امتیاز
- 4,254
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- کنگان
- سال فارغ التحصیلی
- 1408
میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیزاز دوست به يادگار دردی دارم
كان درد به هزار درمان ندهم
میکنی گاهی فراموشم ولی انکار نه
میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیزاز دوست به يادگار دردی دارم
كان درد به هزار درمان ندهم
هر شب تو را بی جست و جو می یافتم امامیروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز
میکنی گاهی فراموشم ولی انکار نه
به بوی نافه ای کآخر صبا زان طره بگشایدهر شب تو را بی جست و جو می یافتم اما
نگذاشت بیخوابی به دست آرم تو را امشب
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما رابه بوی نافه ای کآخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جغد مشکینش چه خون افتاد در دل ها
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارااگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارااگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزارا
از پای فتادیم چو آمد غم هجراناگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و پا را
تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرااز پای فتادیم چو آمد غم هجران
از درد بمردیم چو از دست دوا رفت
هستی چه بود قصه پر رنج و ملالیتا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا
دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه
یارت شوم یارت شوم هرچند آزارم کنیهستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی آشفته خیالی

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصدیارت شوم یارت شوم هرچند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم گر در جهان خوارم کنی
داور داراشکوه ای آن که تاج آفتابیک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بودداور داراشکوه ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
دوستی در پیرهن دارم که با من دشمن استیاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
دل چو از پیر خرد نقد معانی میجستیاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
دلا دیدی که آن فرزانه فرزنددل چو از پیر خرد نقد معانی میجست
عشق میگفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
این رو توی مقدمه «کمدی الهی» در موضوع ارتباط و نزدیکیحافظ با مضمونش خوندم، خیلی دوسش دارم.
نزدیک ظهر بود غزل اختراع شددلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخننزدیک ظهر بود غزل اختراع شد
وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
دل اگر خوش خبری پیش کسی جار نزندر رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
