- ارسالها
- 82
- امتیاز
- 317
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- یه جایی
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
تیره روزانه جهان را به چراغی دریابیک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هرزبان که میشنوم نامکرر است
که پس از مرگ تو را شمع مزاری باشند
تیره روزانه جهان را به چراغی دریابیک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هرزبان که میشنوم نامکرر است
دارد به جانم لرز مي افتد رفيق انگار پاييزمتیره روزانه جهان را به چراغی دریاب
که پس از مرگ تو را شمع مزاری باشند
میهمان گرچه عزیز است ولیکن چو نفسدارد به جانم لرز مي افتد رفيق انگار پاييزم
دارم شبيه برگ هاي زرد و خشك از شاخه مي ريزم
دل گشودم به خیال تو و جانم رفتمیهمان گرچه عزیز است ولیکن چو نفس
خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود
صائب
تا کی به تمنای وصال تو یگانهدل گشودم به خیال تو و جانم رفت
غافل از آن که تو بیرحم و ندانم رفت
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشتتا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
درون خلوت ما غیر در نمیگنجدهمه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
آنچه در خواب نرفت، چشم من و یاد تو بود
تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتمدرون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو، که هر که نه یار من است بار من است

دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانمتا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم
آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستدگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم
تو بر این و من برآنم که دل از تو برندارم
