• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم
تو بر این و من برآنم که دل از تو برندارم
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بی‌قرار منست؟
 
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود
طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود


در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشن، دیدم که جانم می‌رود
 
توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!

پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه‌ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
تاکه بودیم نبودیم کسی
کشت مارا غم بی همنفسی
تاکه رفتیم همه یارشدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بداینم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
 
دل گشودم به خیال تو و جانم رفت
غافل از آن که تو بی‌رحم و ندانم رفت
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه‌ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
 
تاکه بودیم نبودیم کسی
کشت مارا غم بی همنفسی
تاکه رفتیم همه یارشدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بداینم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
تا پر از روسری و سیب شود شهر شما
زیر این خاک غزل‌های مرا دفن کنید
 
تا پر از روسری و سیب شود شهر شما
زیر این خاک غزل‌های مرا دفن کنید
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب
 
Back
بالا