- ارسالها
- 912
- امتیاز
- 9,237
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۲
- شهر
- اصفهان
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
- دانشگاه
- MUI
- رشته دانشگاه
- پزشکی
اگر هزار غم است از جفای او بر دلآن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و اهلی من قبلة العذارا
هنوز بنده اویم که غمگسار من است
اگر هزار غم است از جفای او بر دلآن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و اهلی من قبلة العذارا
تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آیداگر هزار غم است از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار من است

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستتو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شبدل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

برو راست خم کرد و چپ کرد راستتو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب
تا زمانی که رسیدن به تو امکان داردبرو راست خم کرد و چپ کرد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست

دلا از دست تنهایی به جونمتا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوستمن نه آنم که ز جور از تو بنالم حاشا
بنده ی معتصم و چاکر دولت خواهم

یارم چوقدح بدست گیرد بازار بتان شکست گیردبه دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

یارب سببی ساز که یارم بسلامتدر همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جا این این گرو باده و دفتر جایی
تا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستمیارب سببی ساز که یارم بسلامت
باز اید و برهاندم از بند ملامت

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استتا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد، نقص همه پیمان ها
دیشب به خواب دیدم آن یار با وفا راآه میترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود

در حلقهی گل و مل خوش خواند دوش بلبلآه میترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود

آیینهی سکندر جام می است بنگردیشب به خواب دیدم آن یار با وفا را
آغوش را گشودم گفتم بیا نگارا
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن استدر حلقهی گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوخ هبوا یا ایها السکارا

ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواستآن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست

هرکه را خوابگه اخر مشتی خاک استای خدایا تو یکی یار جفاکارش ده
دلبری عشوه گر و جاکش و خونخوارش ده![]()
از درد سخن گفتن و از درد شنیدنهرکه را خوابگه اخر مشتی خاک است
گوچه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را
تا توجه میرود از چشم تو روی لبتاز درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه درد است
