مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من اما تاختی

ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ولی هرگز مرا نشناختی

فاضل نظری
یار اگر یاری کند
وقت گلایه کی شود ؟
رسم عالم بر همین منوال بود
جفای دلبر و خریدار بودن عشاق
حالیا ای دوست گر تو خواهی چون شوی
نمک بر زخم ما
بگذر و لطفی بکن بر حال بیچارهء ما
 
یار اگر یاری کند
وقت گلایه کی شود ؟
رسم عالم بر همین منوال بود
جفای دلبر و خریدار بودن عشاق
حالیا ای دوست گر تو خواهی چون شوی
نمک بر زخم ما
بگذر و لطفی بکن بر حال بیچارهء ما
ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
 
ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
جفای یار خراباتی ام کرده
عزیز دلکشم رهایم کرده

من کجا زمین و زمان کجا
مرا ز معراج زمینی ام کرده
 
جفای یار خراباتی ام کرده
عزیز دلکشم رهایم کرده

من کجا زمین و زمان کجا
مرا ز معراج زمینی ام کرده
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند
 
در دادن جام بلا، گویند خلق افسانه ها
اما هنوزم در عجب، از نقش بند این سرا
آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو!
بسکه دلتنگ تو ام،از سر شب تا حالا
 
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاور
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
در انتظار آن مرغ نشسته ام سال ها
هوای آمدنش در جهانم نیامده است
خوشا خیال آمدنش که موجب حیاتم شده
صدای او پر از خبر لطف دلدار شده
 
در انتظار آن مرغ نشسته ام سال ها
هوای آمدنش در جهانم نیامده است
خوشا خیال آمدنش که موجب حیاتم شده
صدای او پر از خبر لطف دلدار شده
هر که اول بنگرد پایان کار
اندرآخر او نگردد شرمسار
 
رفتم و بار سفر بستم از دیار
خندیدم و گریه در دل به خون نشست
تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
 
تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
یار اگر بود غم کجا سکون میکرد
حال اگر بود این چنین آشوب نبود
 
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

مولوی
 
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

مولوی
با احترام...شعر زیبایی بود ولی از مولانا نیست


چندان که دویدیم، به سامان نرسیدیم
ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم...
 
با احترام...شعر زیبایی بود ولی از مولانا نیست


چندان که دویدیم، به سامان نرسیدیم
ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم...
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم
 
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم
مـرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
 
مـرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
و گر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی
بر افشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
 
تو را ای گل کماکان دوست دارم
به قدر ابر و باران دوست دارم
می فروشی گفت کالایم می است
رونق بازار من ساز و نی است

من خمینی دوست میدارم که او
هم خم است و هم می است و هم نی است
 
Back
بالا