- ارسالها
- 529
- امتیاز
- 12,672
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۴
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
ای سرو خوش بالای منمی روم چون سایه ای تنها نمیدانم کجا
خویش را گم کرده ام اما نمیدانم کجا
ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من
از من چرا رنجیده ای؟!
ای سرو خوش بالای منمی روم چون سایه ای تنها نمیدانم کجا
خویش را گم کرده ام اما نمیدانم کجا
یاران چه غریبانه رفتند از این خانهای سرو خوش بالای من
ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من
از من چرا رنجیده ای؟!
هر دم از عمر میرود نفسییاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سخوته شمع ما هم سوخته پروانه
یادایام جوانی جگرم خون می کردهر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی
درد عشقی کشیده ام که مپرسیادایام جوانی جگرم خون می کرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
سالیانی رفت و از دردم کسی آگاه نیستدرد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم جرس فریاد میدارد که بربندید محمل هاسالیانی رفت و از دردم کسی آگاه نیست
بس که با لبخند مصنوعی نهانش کرده ام
آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف استمرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم جرس فریاد میدارد که بربندید محمل ها
آرامش دو گیتی هرگز نمیشود جمعآسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
دیـرجـوشـی تو در بوته هجرانم سوختآرامش دو گیتی هرگز نمیشود جمع
آری خدا و خرما در کام کس مگنجند
ای عمر چیستی که به هر حال عاقبتدیـرجـوشـی تو در بوته هجرانم سوخت
سـاخـتـم ایـن هـمـه تـا وارهم از خامیها
تا کی به تمنای وصال تو یگانهای عمر چیستی که به هر حال عاقبت
جز حسرت گذشته به آینده تو نیست
هرچه بی بهانه اس است هر چه جز ترانه استتا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
نام نیکو گر بماند ز آدمیهرچه بی بهانه اس است هر چه جز ترانه است
مانده روی دستم از شما چه پنهان
راز گل کردن من خون جگر خوردن بودنام نیکو گر بماند ز آدمی
به کزو ماند سرای زر نگار
مرگ من روزی فرا خواهد رسیدراز گل کردن من خون جگر خوردن بود
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
فاضل نظری
روسری سر کن و مگذار میان من و بادمرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
دوره سعدی و حافظ صحبت از زلف تو بودروسری سر کن و مگذار میان من و باد
سر آشفتگی موی تو دعوا بشود
یک تار موی او به دو عالم نمیدهنددوره سعدی و حافظ صحبت از زلف تو بود
نوبت دوره ما شد روسری سر کرده ای؟
تا چند منزوی در کنج خلوتی؟یک تار موی او به دو عالم نمیدهند
با عشقش این معامله گفتیم و سرگرفت
