- ارسالها
- 134
- امتیاز
- 1,849
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- -
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیستدر رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیستدر رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
تو هستی من شدی، از آنی همه مندلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
و گر به خشم روی صد هزار سال ز منتو هستی من شدی، از آنی همه من
من نیست شدم در تو، از آنم همه تو
مهر تو عکسی بر ما نیفکندو گر به خشم روی صد هزار سال ز من
هم عاقبت به من آیی که منتهات منم
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیممهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا! آه از دلت! آه!
تو مست مست سرخوشیهمچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودیتو مست مست سرخوشی
من مست بیسر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی
من بیدهان خندیدهام
تن را به قضا سپار و با درد بسازمستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصهٔ خیال که آمد، کدام رفت؟
زهر مینوشاند و من شهد میپندارمشتن را به قضا سپار و با درد بساز
کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز
تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرازهر مینوشاند و من شهد میپندارمش
عقل ظاهربین چه تردید عجیبی ساختهست
هنوز در عجب از طاقت دلم که چطورتا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا
دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکنهنوز در عجب از طاقت دلم که چطور
ملال این همه تکرار را تحمل کرد
مَنِه دل بر سرای عمر سعدیدر زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهاممَنِه دل بر سرای عمر سعدی
که بنیادش نه بنیادیست محکم
مگذران روز سلامت به ملامت حافظمن از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منشمگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران میداری؟
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلیا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمیشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا داند حال ما سبکباران ساحل ها
من به گوش خود از دهانش دوشای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
سخت میگیری به من با این همه از دست تومن به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی؟
لب لعلی گزیده ام که مپرس
