کارگاه نویسندگی

در کارگاه نویسندگی به کدام مورد بپردازیم؟


  • رای‌دهندگان
    50

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
همسر خود را به قتل رسانده اید،اتفاقاتی که در پی آن رخ میدهد.

یه نگاه به خون روی دستم کردم،سرخ بود اما مگه هر چیز سرخی خونه،من نکشتمش،اره زندست،این سس کچابه و اب،هیربد هیربد پاشو دیگه،دیوونه به اندازه کافی ترسیدم،غلط کردم دیگه باهات بحث نمیکنم پاشو،دستامو اروم میبرم جلو تکونش میدم،دستام مثل شهری ک توش زلزله بیاد داشت میلرزید،سرد بود،مثل همون موقع ک مامانم مرد،به سردی تن بی جون مادرم بود،تصویر دوسال اشناییمون از جلو چشمم گذشت،اولین روزی که مثل یه پسر بچه تخس قهوه اشو ریخت روم و حتی عذرخواهی هم نکرد،همه چی مثل فیلمی اشنا گذشت از چشمام،من چیکار کردم خدااااا،سر یه چیز کوچیک چیکار کردم خدا،باید برم،بدن لرزونو رنگ پریدم رو از رو زمین بلد میکنم و به زور خودمو تا اتاق میکشونم و یه لباس ساده میپوشم،قبل از رفتن یه نگاه به کسی ک دیوونش بودم میندازم،چاقوی تو قفسه سینش بدجور تو ذوق میزد.از ساختمون ک پامو میذارم بیرون به خودم میام،اشکام مثل بارون اروم اروم از چشمام سر میخورن و میان رو گونه ام و به مسیرشون ادامه میدن:(بی هدف قدم برمیدارم،بی مقصد میرم جلو،پاهام بی حس شدن،سر و صدا و فضایی اشنا باعث میشه سرمو بیارم بالا،نزدیک حرم بودم،خدایا مرسی که هوامو داری،وارد حرم میشم،زار میزنم،میگم و میگم تا آروم بگیرم،از اقا امام رضا میخوام عشقمو بهم برگردونه،میخوام که هیربدم رو باز بهم پس بده تا نوکریشو کنم،اما نشنیدد صدامو نشنید،گوش نداد به حرفم به جاش گذاشت تا یه چند ساعت مهمون خونش باشم،اما من هیربدم رو میخواستم،من بدون اون دووم نمیوردم،قلب من بین موهای فرفری و شب چشمام گیر افتاده بود،بدون اونا تپیدن براش سخته،اره منم باید برم پیش اون،من نمیتونم بمونم تو دنیایی ک مرد من نفس نمیکشه،چون من نفسشو گرفتم،میرم،اقا جون،اهای ضامن آهو،ممنون ک گذاشتی چند ساعت مهمونت باشم اما دیگه منم باید برم،برم جایی ک عشقم هست،تیغی ک از یکی از خانمهای حرم گرفته بودم رو برمیدارم،اشک گوله گوله از چشمام میریزه،اره اشک شوقه،دارم میرم پیش هیربدم،تیغ رو رو رگم میذارم و چندین بار محکم میکشم،خون فواره میزنه و من خوشحالم،اروم چشمام رو هم میوفته و تماامم.

+مادر جون یه لحظه گوش کنید...

_ به من نگو مادر! من مادر تو نیستم.

+مادربزرگ بچه ای که الان تو شکممه که هستین. حداقل بخاطر این بچه...

_نگران نباش. بچه ات رو که پس انداختی، حکم اجرا میشه.

اشک تو چشمام جمع شد : چطور میتونین؟

_همونطور که تو تونستی پسر دسته گل من یا به قول خودت پدر بچه ات رو راهی قبرستون کنی.

+من دوستش داشتم!

پوزخندی زد و از کنارم رد شد. سرباز من رو به این طرف و اون طرف می کشید. گیج بودم. دقیقا مثل همون موقع که محمد افتاد زمین. من چاقو رو از قلبش بیرون کشیدم و یهو دستاش که توی دستم بودن ، یخ زدن و از حرکت افتادن. آروم زمزمه کردم: من نمی دونستم که نباید چاقو رو بیرون بکشم.

_متهم در جایگاه بایستد.

سرباز من رو بلند کرد و به اون سمت برد. حرفاشون رو درست متوجه نمی شدم. گنگ بودم. تا اینکه پرسید: همه چی رو تعریف کن.

چی باید می گفتم؟ می گفتم حین میوه خوردن بخاطر یه شوخی مسخره دعوامون شد؟ محمد ظرف میوه رو پرت کرد و داد کشید؟ منم چاقوی میوه خوری رو سمتش پرت کردم و...؟

اون فقط یه چاقوی میوه خوری معمولی بود ولی وقتی روی قلبش نشست، دیگه یه چاقوی ساده نبود. اون ابزار قتل بود و من با بیرون کشیدنش، بیشتر توی گرداب فرو رفتم.

_ حکم: قصاص

و باز کشیده شدم. نور دوربین ها چشمم رو اذیت می کرد. دیگه هیچی برام مهم نبود جز این بچه که چهار ماه دیگه باید بدون پدر و مادر به دنیا می اومد. اینا همش تقصیر منه!

از در که بیرون اومدم، مادرشوهرم جلوم رو گرفت : بچه ی محمدم رو خودم بزرگ می کنم ولی حیف که خون تو هم توی رگاشه.

یه قطره اشک از روی گونه ام سر خورد و باز به طرفی کشیده شدم. خیالم راحت شد. می دونستم که اونا از یادگار پسرشون خوب مراقبت می کنند .

تنها تاریکی متمرکز توی اتاق خوابم سایه‌ی خودم است. نور مهتاب از پنجره باقی اتاق را روشن می‌کند. نور مهتاب... نفس دردناکی تو دادم و به خودم آمدم. این وقت شب من چی کار دارم می‌کنم. و بعد چشمم به تو افتاد. همسر عزیزم، زیبای خفته. اما این بار در خواب نبودی و ملافه سفید نبود. ملافه را عوض کردیم؟ نه این قرمز خون است. خون تو. صحنه‌ی رو به رویم کم کم برایم هضم می‌شود. به سمتت هجوم میارم و در آغوش می‌گیرمت. اشک از چشم‌هایم سرازیر و فریادی بر لبم. کسی که به زندگی یکنواخت نفرت‌انگیزم رنگ بخشید. همه عاشقت بودند. گلوله گلوله کردنت چه توانی می‌خواست. خباثتی ناپایان. چه کسی ‌توانسته زندگی‌ات را از وجودت بیرون کند و اندوه ذره ذره بدنش رو در بر نگیرد؟

انگار که جواب سوالم داده شود حرکتی در گوشه‌ی چشمم می‌بینم. یک نفر در تاریکی کنار دیوار ایستاده اما صورتش دیده نمی‌شود. «بیا جلو خودتو نشون بده پست‌ فطرت.» واکنشی نشون نداد. «چرا اینکارو کردی؟ چطور تونستی؟» فریادم بی‌پاسخ در اتاق ‌پیچید. این بار اسلحه رو به سمتش گرفتم. اسلحه را از کجا آورده بودم؟ الان مهم نیست. الان فقط وقت جواب است. «بهم بگو چرا؟ قبل از اینکه تاوان کارتو بدی باید بدونم چرا؟» همچنان ساکت بود اما تحملم دیگر به پایان رسیده. به سمتش هجوم بردم اما جایی که پیش‌تر در آن ایستاده بود حالا خالی می‌نماید. روی زمین افتادم و ضجه می‌زنم. «کجایی لعنتی؟» تا این که بالاخره چهره‌اش را دیدم. جلویم وایستاده بود و با بهت نگاهم می‌کرد. خنده‌ی تلخی از حلقم بیرون آمد. «باید حدس می‌زدم تو باشی. نقطه‌ی تاریک زندگیم همیشه تو بودی.» مشتی حواله‌اش کردم. آینه شکست. زیر لب زمزمه کردم:«درمیری ها؟ اشکالی نداره. تقاصشو پس میدی» وقت آن رسیده که منشا همه‌ی مشکلاتم را از بین ببرم. اسلحه را به سمت خودم گرفتم و شلیک کردم.
 
آخرین ویرایش:

Ss_Zahra

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
414
امتیاز
2,849
نام مرکز سمپاد
فرزانگان۱
شهر
قم
سال فارغ التحصیلی
1401
متن سوم قتل همسر
حس می کنم یارو روان پریشه :))
چه غم انگیز :(

متن اول
چقدر عاشقانه و غمگین:( =((
 

مار

لنگر انداخته
ارسال‌ها
2,578
امتیاز
41,018
نام مرکز سمپاد
فرزانگان زینب:)
شهر
تهر
سال فارغ التحصیلی
95
دانشگاه
علامه طباطبایی
رشته دانشگاه
روان شناسی
حوصله ندارید؟
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
موضوعات هفته‌ی دوم (مثل نویسی)


• این خانه از پای بست ویران است

• عاشقی پيداست از زاری دل / نيست بيماری چو بيماری دل

• عاشقان را همه گر آب برد / خوبرويان همه را خواب برد


پ.ن : سخت نگیرین ،بنویسین
پ.ن ۲: تا چهارشنبه وقت دارید متناتونو بفرستید
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
میفرستین یا به زور متوصل بشم؟:-"
 

A M I N

کاربر خاک‌انجمن‌خورده
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
2,290
امتیاز
20,687
نام مرکز سمپاد
BHT
شهر
LNG
سال فارغ التحصیلی
1397
دانشگاه
SBU
رشته دانشگاه
ARC

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
موضوع بدیم ؟
 

karen._.

کاربر حرفه‌ای
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
453
امتیاز
3,166
نام مرکز سمپاد
2
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1401
نه من می خوام برا هفته دووم بفرستم نکنید...
 

Ss_Zahra

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
414
امتیاز
2,849
نام مرکز سمپاد
فرزانگان۱
شهر
قم
سال فارغ التحصیلی
1401
تاپیک رو بالا می آوریم قربه الی الله

نبود؟؟؟؟
 

Ss_Zahra

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
414
امتیاز
2,849
نام مرکز سمپاد
فرزانگان۱
شهر
قم
سال فارغ التحصیلی
1401
بچه ها یه چیزی
میتونین متن های نوشته شده رو نقد کنین ایراد ها یا پیشنهاداتتون رو بیان کنین
یجورایی ارزشیابی کنین تا نویسنده بهتر و بهتر بشه
میتونین به زهرا بگین تا به طور ناشناس بزارتش و کسی متوجه نشه اگه نگرانین ناراحت بشن

حتی الامکان همه متن ها رو نقد کنین این کار به نویسندگی و خلاقیت خودتون هم کمک میکنه و باعث میشه دست شما و نویسنده ی متن روون تر بشه :)
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
حالا درسته وقتش تا چهارشنبه پیش بود
ولی دیگه بیاین تا فردا شب بفرستین که شنبه موضوع جدید بدیم
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
این خانه از پای بست ویران است

متن اول
نمیدانم خشت‌اول را کج گذاشتیم یا در طول تاریخ خوب بنایی اش نکردیم، اما آنچه اکنون میبینم ویرانه‌ای ست از جنازه ی آرزو های بشر.
در تمامی تاریخ این تکیه گاه عظیم و قدرتمند این زمین بزرگ و به اندازه ی کافی فراخ مقتلگاهی برای آدمی بوده است. اولین خشت را جدمان آن پیامبر مطهر میمون نما گذاشت. از عمق جهنم یا از بالاترین طبقه ی بهشت یا از میان انفجاری بزرگ، این بشر از هرکجا که آمده بود قصد داشت در زمین خانه ای امن برای خودش بسازد. اما همین جد بزارگوارمان در حال گاز زدن سیب نگون بختی اش به اشتباه آجر اول را کج نهاد. سرش آنچنان گرم کرشمه های ننه حوا بود و چشم هایش کور از عشق که متوجه خطا اش نشد بالاخره بشر جائز الخطا هم که هست. بی چاره از کجا میدانست حاصل گندکاری اش سیاره به این عظمت را درگیر خواهد کرد.
و حالا ما اینجاییم زیر آوار خانه ی پدریمان. خواهر و برادرانی غریب و دور که کلنگ برداشته ایم هرچه دستمان به آن میرسد سقف و ستون خانه را ویران میکنیم. جنگل ها را آتش میکشیم و کوه ها را میدریم.
چارچوب هایی که زیر این ویرانه برای خود ساخته ایم چیزی جز چهار تیکه چوب پوسیده نیست تمام این اخلاقیات و خوب و بد ها همه و همه پناهگاه هایی هستن پوسیده برای در رفتن از زیر فشار ویرانه ها.
همه ی این روزمرگی ها خنده ها و گریه ها و شادی ها و غم های کذایی سوراخ موش هایی ان تا چند نفس بیشتر بکشیم.
اما در پایان جنازه ی همه ی ما خشتی خواهد شد برای بالاتر رفتن این بنای کج. تا سقوط این برج فلاکت بار
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
متن دوم
میدانید مشکل اساسی ما انسان ها چیست?
هنگامی که ما با انسان هایی مواجه می شویم که ارزش هایی برخلاف ارزش های جامعه دارند و حرکاتی انجام می دهند که مورد پسند عموم نیست و یا بگذارید واضح تر بگویم, کارهایی انجام می دهند که بر خلاف قوانین تعیین شده است; خودمان را بسیار اشفته می کنیم. ساعت بسیاری را به انها اختصاص می دهیم تا اصلاح شوند. اما زمانی که میبینیم تلاش هایمان بی ثمر بوده, حرص می خوریم. به خاطر زمان از دست رفته خودمان و اشفته کردن خویش, خودمان را سرزنش میکنیم. اما فراموش میکنیم که انسان ها را همانگونه که هستند باید بپذیریم.
کسی که باطنی نیک دارد رفتاری نیک و کسی که باطن پلیدی دارد رفتار پلیدانانه نمایان میکند.
در حقیقت زمانی که شما برای ان شخص اختصاص داده اید بیهوده بوده زیرا باطن او همچو خانه ای که از پای بست ویران است, و هر چه ایوانش را بیارایی, بهبود نمییابد.
پس خودت را نرنجان و به خاطر کسانی که باطنشان از پای بست ویران است, ازرده خاطر نکن.
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
متن سوم

روز به روز که چشمهایش به نور هرچند غیرمستقیم خورشید روشن میگشت, لیوانی پر از مایعی سفید رنگ به مثابه شیر تازه به سر میکشید و در میان ساختمان هایی رفیع, در آن مه رنگین حاوی سرب و دیگر ذرات خو گرفته در هوای شهر به سمت کارجا قدم می گذاشت. هر قدم هم داستانی داشت, یکی به تبلیغ آرایشگاه و پیرایشگاه رایگان اما به دست کارآموزها , دیگری کودکانی پر جنب و جوش اما فروشنده, و هزاران قدم دیگر. و در نهایت ساختمانی پر از میز و کارمندهای متعدد به سان ماشین هایی متحرک که هرکدام پردازشی را به عهده داشتند.
هیچوقت نفهمیدم این نظم به چه منظور است و از کجا آمده. هیچوقت نفهمیدم آدمی چطور به این نقطه رسیده و پس کجاست آن رویاهای شبانه ام, از عدم که نیستند... هستند؟

شب به شب که با چشمهایش راه بر نور هرچند غیر مستقیم ماه میبست, به دنیایی دیگر چشم میگشود و لیوانی شیر تازه و گوارا مینوشید. و در میان خانه هایی رنگارنگ, در آن هوای دلنشین و خنکای برخاسته از نسیمی ملایم شهر را به مقصد کارش می پیمود. هر قدم هم داستانی به تصویر میکشید ازمهربانی و صداقت و انسانیت. یکی مردمی نشسته در پشت میزها اما در حال درمان جانداران, دیگری در میانه علف زار اما به قصد محافظت و مراقبت, و هزاران داستان دیگر. و در نهایت عشق و مردمانی که آن را در ذره ذره وجودشان راه داده اند و زندگی را معنا بخشیده اند.
هیچوقت نفهمیدم چرا این تصویر آنقدر دور از ذهن است و غریب. هیچوقت نفهمیدم آدمیان چطور میتوانند همگی به این تصویر برسند!

آنچنان غیر ممکن هم نیست اما چه گویم که خانه از پای بست ویران است.
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
موضاعات هفته سوم

. پادشاه فصلا پاییز - توصیف طبیعت

. زیبا ترین لبخند -داستان کوتاه

پ.ن:تا جمعه
 
آخرین ویرایش:

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
متن دوم
میدانید مشکل اساسی ما انسان ها چیست?
هنگامی که ما با انسان هایی مواجه می شویم که ارزش هایی برخلاف ارزش های جامعه دارند و حرکاتی انجام می دهند که مورد پسند عموم نیست و یا بگذارید واضح تر بگویم, کارهایی انجام می دهند که بر خلاف قوانین تعیین شده است; خودمان را بسیار اشفته می کنیم. ساعت بسیاری را به انها اختصاص می دهیم تا اصلاح شوند. اما زمانی که میبینیم تلاش هایمان بی ثمر بوده, حرص می خوریم. به خاطر زمان از دست رفته خودمان و اشفته کردن خویش, خودمان را سرزنش میکنیم. اما فراموش میکنیم که انسان ها را همانگونه که هستند باید بپذیریم.
کسی که باطنی نیک دارد رفتاری نیک و کسی که باطن پلیدی دارد رفتار پلیدانانه نمایان میکند.
در حقیقت زمانی که شما برای ان شخص اختصاص داده اید بیهوده بوده زیرا باطن او همچو خانه ای که از پای بست ویران است, و هر چه ایوانش را بیارایی, بهبود نمییابد.
پس خودت را نرنجان و به خاطر کسانی که باطنشان از پای بست ویران است, ازرده خاطر نکن.
خب قراره نقد و بررسی هم داشته باشیم تا پیشرفت کنیم...

به نظر من یخورده نیاز به ویرایش داشت نمیدونم احتمالا ویرایشش هم غلطه اگه غلط بود بگین لطفا
یاد میگیریم دیگه

میدانید مشکل اساسی ما انسان ها چیست?
هنگامی که ما با انسان هایی مواجه می شویم که ارزش هایی برخلاف ارزش های جامعه دارند( که ارزش هایی خلاف جامعه دارند) و حرکاتی انجام می دهند که مورد پسند عموم نیست(حرکاتی که مورد پسند عموم نیست انجام میدهند) و یا بگذارید واضح تر بگویم, کارهایی انجام می دهند که بر خلاف قوانین تعیین شده است; خودمان را بسیار اشفته می کنیم(بسیار اشفته میشویم؟). ساعت بسیاری را به انها اختصاص می دهیم تا اصلاح شوند(ساعت های بسیاری را به انها اختصاص میدهیم تا اصلاحشان کنیم). اما زمانی که میبینیم تلاش هایمان بی ثمر بوده, حرص می خوریم(نمیدونم چی جایگزین حرص میخوریم باشه بهتره اما فک نکنم حرص میخوریم مناسب باشه انگار متن رو بی تعادل میکنه) به خاطر زمان از دست رفته خودمان و اشفته کردن خویش, خودمان را سرزنش میکنیم(خودمان را بخاطر زمان از دست رفته و اشفته شدنمان سرزنش میکنیم).اما فراموش میکنیم که انسان ها را همانگونه که هستند باید بپذیریم.(پذیرفته شوند)
کسی که باطنی نیک دارد رفتاری نیک و کسی که باطن پلیدی دارد رفتار پلیدانانه نمایان میکند.
در حقیقت زمانی که شما برای ان شخص اختصاص داده اید بیهوده بوده زیرا باطن او همچو خانه ای که از پای بست ویران است, و هر چه ایوانش را بیارایی, بهبود نمییابد.
پس خودت را نرنجان و به خاطر کسانی که باطنشان از پای بست ویران است, ازرده خاطر نکن.
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
پاییز

متن اول

در خواب عمیقی بودم که ناگاه سوزی وجودم را فرا گرفت. با هر زحمتی که بود پتوی گرمم را کنار زدم و چشمانم را گشودم. پنجره باز بود و نسیم پرده ها را کنار میزد. آه بوی باران می آید و نوید رسیدن خزان،پادشاه فصل ها را می دهد.
خواب از سرم پرید و برفور به کوچه رفتم. طبیعت غرق در رنگ بود و زیبایی، قدم هایم را تند تر کردم تا باد در لابه لای موهایم بپیچد و اشفته شان کند. موسیقی خش خش برگ های پاییزی در سرم مبپیچید .
سینه ام را سراسر مملو از هوای تازه کردم.استشمام رایحه ی دل انگیز خزان و خانه های خشتی خیس خورده، روحم را شاداب کرد... آه آنجا را بنگر ،قاصدک پیام رسان، در دستانم میگیرمش و او می‌شود مخزن اسرار من تا آنهارا به گوش آسمان برساند...
پاییز را دوست دارم با تمام مهربانیتش با تمام دل گرفتگی و تنهایی قدم زدن هایش...
 
آخرین ویرایش:

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
پاییز

دبستانی که بودیم یکی بود به اسم مرجان. خوشگل بود و چشم‌هاش شبیه دو جانوردریایی کوچک در صدف‌هایی بودند که مدام باز و بسته می‌شد. جاذبه‌ای داشت که نمی‌دانم چگونه از پس معصومیت چشم‌هاش بیرون می‌ریخت، قدرتی داشت که نمی‌دانم چطور در اندام کوچکش جا گرفته بود. هر بچه‌ای که با مرجان جفت و جور می‌شد خوش‌اقبال بود و دو سه روز بعد که از تخت پادشاهی کوچک چشم‌های او می‌افتاد، باید گریه می‌کرد. باید!
پاییز شبیه چشم‌های مرجان است؛ زیبای شرور، محبوبه‌ی دیوسرشت. زمستان که بیاید، باید گریه کنیم. باید!
 

zahra_a

کاربر حرفه‌ای
عضو کادر مدیریت
مدیر داخلی
ارسال‌ها
473
امتیاز
3,476
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
اسفراین
سال فارغ التحصیلی
0
زیبا‌ترین لبخند

متن اول

عادت کرده بودم هر روز دقایقی زودتر از خواب بیدار شوم.
هوای خنک صبح و روشنا ای تیره در اطراف آن سیمای گلگون منظره‌ای شگفت‌آور می‌ساخت.
و من غرق در جمال تپه‌های مملو از لاله و رز و یلدا
در کنار آن چشمه‌های رنگین, معنای زندگی را یافته بودم,
چنان که وجب به وجب این سرزمین را می‌شناختم.
برای آدمی, وطن مگر چگونه تعریف می‌شود؟
رویش درختانش مرا به وجد می‌آورد,
و طغیان چشمه‌هایش مرا متلاطم می‌ساخت.
همان دقایق شیرین, کل روزم را دگرگون می‌کرد.
تمام رودها و دره‌ها را همچون گردشگری می‌پیمودم و خستگی بی‌معنا بود.
در شوقی بی پایان این دنیای زیبا را می‌گشتم و می‌گشتم و می‌گشتم,
تا که چشم‌هایش طلوع کنند.
و نوری درخشان زندگی مرا دوباره در خود فرا گیرد.
چشم‌هایش را که می‌گشود و مرا می‌دید... مرا می‌دید...
کلمات هم از توصیف آن لحظه عاجز اند!
تنها یک چیز به ذهنم می‌آید: زیباترین لبخند...!
 
بالا