- ارسالها
- 350
- امتیاز
- 8,846
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- رفسنجان
- سال فارغ التحصیلی
- 1399
- رشته دانشگاه
- روانشناسی
من خسته شدم
صدای پاهایی را احساس می کند که به اتاقش نزدیک تر میشوند.اشک هایش را سریع پاک کرده و با عجله یک کتاب از زیر تختش بیرون می کشد و جلویش می گذارد.دستگیره در صدا می دهد و بلافاصله در باز میشود .مادرش است،کنارش می نشیند در حالیکه سعی میکند لبخند روی لبش راحفظ کند و می پرسد:
چطوری؟
نگاهش را بالا نمی آورد،سرش پایین و خیره به تصویر پرنده سفید توی کتاب است.
-نتایج آزمونت اومده ،دیدی؟
حتما مادر از کارنامه جاخورده و ناراحت شده ولی بروز نمی دهد.خودش هم بعدا که به حال معمول برگردد احتمالا حسابی حرص درصد هایش را بخورد ولی فعلا حالش را ندارد.
قطره اشک سمج بالاخره قل می خورد و روی بال پرنده سفید توی کتاب می چکد.
-ناراحت نباش!دفعه بعدی بهتر میشی.
کاش افکارش به سادگی تصور مادرش بود و او تنها دلخور آزمونش بود.
-با آقای قربانی که حرف زدم گفت احتمالا از درس خوندن خسته شدی.
از ذهنش گذشت باید عصبانی شود که مادرش سریع به مشاور خبر داده بود ولی عصبانی نبود. حوصله عصبانی شدن را نداشت.
-اوه خودشه !بیا جواب بده.
مادر گفت و موبایل را به سمتش گرفت بعد از اتاق بیرون رفت تا او در تنهایی صحبت کند.
مشاور بی مقدمه شروع می کند:
-ببین عزیزم تو فقط خسته شدی ،همین.
برای اولین بار چشمش به ترک عمیق دیوار در گوشه اتاق می افتد.
حق با آقای قربانی بود.خسته شده بود.او از خودش خسته بود و از دنیایی که حریصانه درون و بیرونش را پر کرده بود.
-تنها لازم داری یکم از این محیط که خسته ات کرده فاصله بگیری و جدا بشی،مثلا فردا رو به خودت مرخصی بدی.
ترک دیوار را دنبال می کند که وحشیانه شاخه شاخه شده بود و عرض دیوار را طی میکرد. کاش میتوانست از خودش مرخصی بگیرد اما هر لحظه به خودش دوخته شده بود.دنیا هم که یکدفعه به داخلش پرت شده بود در خروجی نداشت.او گیر افتاده بود.
مشاور احتمالا لبخند پهنی می زند:
نگران هم نباش چون خیلی زود به حال عادی برمیگردی.
با خود فکر می کند که مدتی طولانی است باری را به دوش میکشد و حالا هم نفسش گرفته و بغل راه نشسته است.در ذهنش صف بی سر و تهی را تصور می کند که از آن جا مانده است.صفی از آدم ها که بدون توقف در راهی با مقصد نامعلوم بار می کشند.به قول آقای قربانی او احتمالا دوباره وضعیت معمولش را می یابد و به صف ملحق میشود،اما هیچ اشتیاقی برای برگشت به این راه کسالت بار ندارد.
در ادامه آقای قربانی یک سخنرانی پر تب و تاب از اهمیت کنکور در مطلوب بودن آینده اش،انتظارات خانواده و اطرافیانش و نحوه عملکرد دانش آموز ایده آل در این شرایط به خوردش می دهد.
..خداحافظی کرد و کنار پنجره رفت جایی که ترک نازک شده خسته و بی رمق ناپدید شده بود.
با صحبتهای آقای قربانی احساساتش برای هجوم کمین کرده بودند اما او خسته تر از آن بود که درگیرشان شود و به طرز شگفت آوری به سادگی توانسته بود آن ها را خاموش کند.
پنجره را باز می کند.بعد از مدت ها، فارغ شده از سنگینی بار می تواند کمر صاف کند و به آسمان نگاه کند.آسمان ابریست اما ابر ها زیبایند.هوس موسیقی کرده بود.
فکر و خیال روح از نفس افتاده اش را خالی گذاشته بود و نوای آواز در فضای آن پیچید:
مشت میکوبم بر در
پنجه میسایم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمدهام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی میگردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
صدای پاهایی را احساس می کند که به اتاقش نزدیک تر میشوند.اشک هایش را سریع پاک کرده و با عجله یک کتاب از زیر تختش بیرون می کشد و جلویش می گذارد.دستگیره در صدا می دهد و بلافاصله در باز میشود .مادرش است،کنارش می نشیند در حالیکه سعی میکند لبخند روی لبش راحفظ کند و می پرسد:
چطوری؟
نگاهش را بالا نمی آورد،سرش پایین و خیره به تصویر پرنده سفید توی کتاب است.
-نتایج آزمونت اومده ،دیدی؟
حتما مادر از کارنامه جاخورده و ناراحت شده ولی بروز نمی دهد.خودش هم بعدا که به حال معمول برگردد احتمالا حسابی حرص درصد هایش را بخورد ولی فعلا حالش را ندارد.
قطره اشک سمج بالاخره قل می خورد و روی بال پرنده سفید توی کتاب می چکد.
-ناراحت نباش!دفعه بعدی بهتر میشی.
کاش افکارش به سادگی تصور مادرش بود و او تنها دلخور آزمونش بود.
-با آقای قربانی که حرف زدم گفت احتمالا از درس خوندن خسته شدی.
از ذهنش گذشت باید عصبانی شود که مادرش سریع به مشاور خبر داده بود ولی عصبانی نبود. حوصله عصبانی شدن را نداشت.
-اوه خودشه !بیا جواب بده.
مادر گفت و موبایل را به سمتش گرفت بعد از اتاق بیرون رفت تا او در تنهایی صحبت کند.
مشاور بی مقدمه شروع می کند:
-ببین عزیزم تو فقط خسته شدی ،همین.
برای اولین بار چشمش به ترک عمیق دیوار در گوشه اتاق می افتد.
حق با آقای قربانی بود.خسته شده بود.او از خودش خسته بود و از دنیایی که حریصانه درون و بیرونش را پر کرده بود.
-تنها لازم داری یکم از این محیط که خسته ات کرده فاصله بگیری و جدا بشی،مثلا فردا رو به خودت مرخصی بدی.
ترک دیوار را دنبال می کند که وحشیانه شاخه شاخه شده بود و عرض دیوار را طی میکرد. کاش میتوانست از خودش مرخصی بگیرد اما هر لحظه به خودش دوخته شده بود.دنیا هم که یکدفعه به داخلش پرت شده بود در خروجی نداشت.او گیر افتاده بود.
مشاور احتمالا لبخند پهنی می زند:
نگران هم نباش چون خیلی زود به حال عادی برمیگردی.
با خود فکر می کند که مدتی طولانی است باری را به دوش میکشد و حالا هم نفسش گرفته و بغل راه نشسته است.در ذهنش صف بی سر و تهی را تصور می کند که از آن جا مانده است.صفی از آدم ها که بدون توقف در راهی با مقصد نامعلوم بار می کشند.به قول آقای قربانی او احتمالا دوباره وضعیت معمولش را می یابد و به صف ملحق میشود،اما هیچ اشتیاقی برای برگشت به این راه کسالت بار ندارد.
در ادامه آقای قربانی یک سخنرانی پر تب و تاب از اهمیت کنکور در مطلوب بودن آینده اش،انتظارات خانواده و اطرافیانش و نحوه عملکرد دانش آموز ایده آل در این شرایط به خوردش می دهد.
..خداحافظی کرد و کنار پنجره رفت جایی که ترک نازک شده خسته و بی رمق ناپدید شده بود.
با صحبتهای آقای قربانی احساساتش برای هجوم کمین کرده بودند اما او خسته تر از آن بود که درگیرشان شود و به طرز شگفت آوری به سادگی توانسته بود آن ها را خاموش کند.
پنجره را باز می کند.بعد از مدت ها، فارغ شده از سنگینی بار می تواند کمر صاف کند و به آسمان نگاه کند.آسمان ابریست اما ابر ها زیبایند.هوس موسیقی کرده بود.
فکر و خیال روح از نفس افتاده اش را خالی گذاشته بود و نوای آواز در فضای آن پیچید:
مشت میکوبم بر در
پنجه میسایم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمدهام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی میگردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آخرین ویرایش:




