• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در گذر ، در گذر ، آسمانی پیدا نیست
احتمالا ، احتمالا ، قهرمانی در کار نیست
 
خاک او را قبول نمی کند زیرا خلق خدا را به عذاب خدا عذاب می کرد و گناهش سنگین است
امام صادق(ع)
 
دورِ فلکی یکسره بر منهجِ عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حافظ
 
گر مَردِ رهی، میانِ خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای به ره درنِه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
عطار
 
اگر جنگیده بودم دست کم حسرت نمی خوردم
ولی من بر شکست بی جدال خویش می گریم
به گردم حلقه میبندند یاران و نمی دانند
که من چون شمع هر شب بر زوال خویش می گریم
نمی گریم برای عمر از کف رفته ام اما
به حال آرزوهای محال خویش می گریم
-فاضل نظری
 
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که ریشه پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من از تو ای شعر گرم درسوزند
آسمان های صاف را مانند که لبالب زبادهٔ روزند
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: PARS
گلِ سرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنـیم دردی که داری
بیا قسمت کنیم بیشش به من ده
که تو کوچک دلی طاقت نداری
- باباطاهر
 
Not all who wanders are lost
 
«و پیامی در راه»
روزی، خواهم آمد
و پیامی خواهم آورد
در رگ‌ها، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد: ای سبد هاتان پر خواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
...
من گره خواهم زد
چشمان را با خورشید
دل ها را با عشق
سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد.
و به هم خواهم پیوست
خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.
بادبادک‌ها، به هوا خواهم برد.
گلدان‌ها، آب خواهم داد.
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان،
علف سبز نوازش خواهم ریخت.
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.


سهراب سپهری (با تلخیص در قسمت "..." دار)
 
آخرین ویرایش:
می‌ بخور منبر بسوزان مر‌دم آزاری مکن
 
اگه درس نخونی و ۱۲ ساعت در روز بخوابی یه روز می‌خوابی بیدار می‌شی اینجا پر نوره میبینی عه پیام نوره.

- استاد شجایی
 
جانا
به غم نشانده ای دل مارا
بیا و دریاب من تنها را
که خسته ام از این زمانه
 
افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و نادامتا که تا چشم زدیم
نابوده‌ به کام خویش نابوده شدیم
 
گفتم مرو رفتی و بد بیراه رفتی
بس تند میرانی نگه کن تا نیفتی
...
اشک روان سایه پیک مهربانیست
از دیده افتادی ولی از دل نرفتی

- ه‍. ا. سایه
 
_غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون می‌زند
 
زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراق
وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق

دریغ مدت عمرم که بر امیدِ وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمانِ فِراق

کنون چه چاره که در بَحرِ غم به گردابی
فُتاد زورقِ صبرم ز بادبانِ فِراق

بسی نَمانْد که کَشتیِ عمر غرقه شود
ز موجِ شوقِ تو در بحرِ بی‌کرانِ فِراق

اگر به دستِ من اُفتَد فِراق را بِکُشَم
که روزِ هجر سیَه باد و خان و مانِ فِراق

ز سوزِ شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خونِ جگر می‌خورم ز خوانِ فِراق

- حافظ
 
Back
بالا