تیشه بشکن فرهاد!
که در این شهر مجازی شلوغ،
همه شیرین شده اند، به فریب و به دروغ،
کله نایک به سر، حسرت لایک به دل،
به ریلیشن سینگل،
تا که مقبول افتند نزد آن خسرو خوبان، شاه شمشادقدان و شه شیرین دهنان!
خسرو خود مشغول است
به ابر اعجازی از فتوشاپ.
کله اش روی تن هرکول است!
با یکی عینک دودی مخوف،
تا ریا را نشود از پس چشمانش دید...
---
تو ولی فارغ از این حوری و غلمان و پری های دغل،
باز هم می پرسی:
«خانه دوست کجاست؟»
---
همبازی! بیا و مرا ببر سر مزار شاد روزهای کودکی، زیر سایه بالنگ، پودم را بدوز به تار شهنواز و شور عالی شهناز. ببرم به روزی که چه سرمست بودیم بس که هیچ نمیفهمیدیم..
نمیفهمیدیم سوختن، پاگذاشتن روی خط سر لیلی بازی نیست؛ سوختن چیز دیگریست.
آن موقع دلم را نه کرشمه ماهور کمانچه ربود نه کینه محبوس سینه تپانچه. کارستان چشم غزالی بود گریخته به دامان صیاد ناشی. تیرم کمانه کرد و دوباره به چله نشست. چلهای چهل ساله کنج دلم... عاشقت شد آنقدر که یادم رفت صید که بود و صیاد که...
- شهر غصه - امیرعلی نبویان