• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
کمتر بکن این ناز و مرا بیش مرنجان
گاهی سخن از وعده و دیدار حلال است

دیشب زده ام فال به حافظ که درآمد:
هر پیک تو از کنج لب یار حلال است :>
 
آدما باهم و تنها
هرکدوم ی جور معما
 
در چشم آفتاب چو شبنم زیادی‌ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی‌ام
بیهوده نیست روی زمینم نهاده‌اند
بارم که روی شانه عالم زیادی‌ام
با شور و شوق می‌رسم و طرد می‌شوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادی‌ام
همچون نفس غریب‌ترین آمدن مراست
تا می‌رسم به سینه همان دم زیادی‌ام
جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ
در برزخ و بهشت و جهنم زیادی‌ام
قرآن به استخاره ورق خورد! کیستم؟!
بین برادران خودم هم زیادی‌ام!
 
نمی‌دونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها
نشستن بی‌بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
 
هیچ چیز روی شاخه اش نبود
چند روز بعد
غنچه ای شکفت
گل که باز شد
برگ های گل سوار باد شد
هیچ چیز روی شاخه نیست
بین این دو "نیست"
یک شروع تازه زندگی‌ست
 
دردی،
در دلم بروید
شادی‌ام بشوید
من تاریخی غمگینم...
 
اگر آن دلبر رعنا به دست آرد دل مارا
به او بخشم ز دیوانم همه شعر و غزلها را

من آن مرد جنوبی ام نشسته بر لب ساحل
که میبخشم به دلدارم تمام آب دریا را

اگر حافظ ببخشد هم بخارا و سمرقندی
من اما میدهم بر او تمام مُلک دنیا را
 
با یار چو آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشیده باشی همه عمر

هم آخر کار رحلتت خواهد بود
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
 
غمش در نهان‌خانه‌ی دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
 
هرکجا تو با منی من خوشدلم
گر بود در قعر چاهی منزلم
 
وقتی که همه مرا به کوبیدن درهایی که می‌بستم می‌شناختند، من برای آرام بسته شدن درِ خانه‌ی تو دستم را لای در گذاشتم.
 
پوپکم آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
 
باور نمی‌کنم دوست داشتن جز با جان و دل باشد، اما روزی می‌رسد که یار از تو جدا می‌شود،
خودمان را به خاطره اش می‌سپاریم و روزها را سپری می کنیم،
خودمان را با واژه ها تسکین می دهیم و چاره ای جز این نداریم؛
روزی قرار است دنیا از بین برود و دوست داشتن رنگ ببازد،
عشق تقدیر ما است و تقدیر ما است که عشق می‌سازد و این معمای اسرار آمیزی است.
 
دلم به حال پروانه ها می سوزد وقتی چراغ را خاموش می کنم... و به حال خفاش ها ، وقتی چراغ را روشن می کنم...

نمی شود قدمی برداشت بدون آنکه کسی نرنجد
 
اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می‌رساندم
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه‌ها می‌کشاندم
*
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

هما میرافشار
 
ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه
کارت همه ناله بود و بارت همه آه
کوتاه کنم قصه که این راه دراز
از چاه به چاله بود و از چاله به چاه‎‌‌‌‌‌‌‌
-قیصر امین پور-
 
تیشه بشکن فرهاد!
که در این شهر مجازی شلوغ،
همه شیرین شده اند، به فریب و به دروغ،
کله نایک به سر، حسرت لایک به دل،
به ریلیشن سینگل،
تا که مقبول افتند نزد آن خسرو خوبان، شاه شمشادقدان و شه شیرین دهنان!

خسرو خود مشغول است
به ابر اعجازی از فتوشاپ.
کله اش روی تن هرکول است!
با یکی عینک دودی مخوف،
تا ریا را نشود از پس چشمانش دید...

---

تو ولی فارغ از این حوری و غلمان و پری های دغل،
باز هم می پرسی:
«خانه دوست کجاست؟»

---

همبازی! بیا و مرا ببر سر مزار شاد روزهای کودکی، زیر سایه بالنگ، پودم را بدوز به تار شهنواز و شور عالی شهناز. ببرم به روزی که چه سرمست بودیم بس که هیچ نمی‌فهمیدیم..
نمی‌فهمیدیم سوختن، پاگذاشتن روی خط سر لی‌لی بازی نیست؛ سوختن چیز دیگریست.
آن موقع دلم را نه کرشمه ماهور کمانچه ربود نه کینه محبوس سینه تپانچه. کارستان چشم غزالی بود گریخته به دامان صیاد ناشی. تیرم کمانه کرد و دوباره به چله نشست. چله‌ای چهل ساله کنج دلم... عاشقت شد آنقدر که یادم رفت صید که بود و صیاد که...


- شهر غصه - امیرعلی نبویان
 
Back
بالا