• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آدم‌ها سه دسته هستند؛ آن‌ها که مرده‌اند، آن‌ها که زنده‌اند و آن‌ها که هنوز نمرده‌اند!
به خیابان‌ بنگر؛ خیابان‌ها مالامال از آدم‌هایی ا‌ست که هنوز نمرده‌اند.
ـ ساموئل بکت
 
نردبان ميخواست يا انديشه دينار داشت؟
نفع خود ميديد تنها، هركه با ما كار داشت
گر لباس پاره میبينی تنم، از فقر نيست
آستينم را بريدم بس‌كه در خود مار داشت
 
تنگ شد از غم دل جای به من
یک دل و این همه غم، وای به من

-فروغی بسطامی
 
به سان رود که در نشیب کوه رونده باش رونده امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش زنده

#نه به سرچ گوگل وقتی شعر رو درست یادت نیست🤣🤦🏻‍♀️
 
در فیزیک ما قوانینی که خداوند برای طبعیت وضع کرده را پیدا و از آنها اطاعت می کنیم. در ریاضیات ما قوانینی وضع می کنیم که حتی خدا هم باید از آنها اطاعت کند
- یه یاروهه ای، اصلا مگه مهمه؟ هرکی بوده دمش گرم
 
او تو را کشته بود
اما تو جوری بودی که اگر
دسته گلی بر مزارت می‌گذاشت،
او را می‌بخشیدی
 
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟
 
با تکه‌های پیکرمان، با گیسوان دخترمان،
می‌خواستید چکار کنید؟

ما زنده‌ایم مثل امید، این چند روزه را بروید،
بر کشتن افتخار کنید...
 
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی‌کاهم
تو را من چشم در راهم...


- نیما
 
من از دست غمت
عزیزم!
چه مشکل ببرم جان...
 
آخر نفهمیدم که آن شب
اشک من بود،
یا که باران؟
 
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﻧﺸﺴته‌ای ﻛﻨﺎر ﻣﻦ
ﺗﻮ ﻗﺼﻪ ﮔﻔﺘﻪ‌ای ﻣﻦ ﻗﺼﻪ ﺧﻮاﻧﺪه‌ام
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ؛ ﺷﺐ از ﺳﺮ ﮔﺬﺷﺖ و رﻓﺖ
ﺑﻴﺪار ﻣﺎﻧﺪه ای؛ ﺑﻴﺪار ﻣﺎﻧﺪه‌ام
در اﻧﺰوای ﻛﻮﭼﻪ ﻳﻜﻰ ﺳﺎز ﻣﻴﺰﻧﺪ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ آﻏﺎز رﻓﺘﻪ‌اﻳﻢ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﭘﻞ‌ﻫﺎی اﺻﻔﻬﺎن،
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻴﺮاز رﻓﺘﻪ‌اﻳﻢ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﮔﻴﻠﺎن ﺧﺎﻧﻪ‌ات
ﺳﺒﺰ و ﻛﺒﻮد و ﺳﺮخ ﺟﻨﮕﻞ دﻣﻴﺪه اﺳﺖ
در ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎی ﺳﺮد و ﭘﺮﻳﺸﺎن اﻳﻦ دﻳﺎر
دﺳﺘﻰ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻳﺎر اﻣﺸﺐ رﺳﻴﺪه اﺳﺖ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎن ﺷﻬﺮ
دﺳﺘﻰ ﺑﻪ ﺟﺎم ﺑﺎده و دﺳﺘﻰ ﺑﻪ زﻟﻒ ﻳﺎر
ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺳﺮﺧﻮش از آواز ﻛﻮﻟﻴﺎن
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺎم اﺳﺖ اﻳﻦ دﻳﺎر
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ اﻋﺠﺎز ﺷﺎﻋﺮان
ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﺮ رﺳﻴﺪ؛ ﻃﻮﻓﺎن ﻧﺸﺴﺖ و رﻓﺖ
 
می‌روی و گریه می‌آید مرا...
اندکی بنشین!
که باران بگذرد
 
آدم‌هایی یافت می‌شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می‌رویاند.
 
Back
بالا