• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﻧﺸﺴته‌ای ﻛﻨﺎر ﻣﻦ
ﺗﻮ ﻗﺼﻪ ﮔﻔﺘﻪ‌ای ﻣﻦ ﻗﺼﻪ ﺧﻮاﻧﺪه‌ام
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ؛ ﺷﺐ از ﺳﺮ ﮔﺬﺷﺖ و رﻓﺖ
ﺑﻴﺪار ﻣﺎﻧﺪه ای؛ ﺑﻴﺪار ﻣﺎﻧﺪه‌ام
در اﻧﺰوای ﻛﻮﭼﻪ ﻳﻜﻰ ﺳﺎز ﻣﻴﺰﻧﺪ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ آﻏﺎز رﻓﺘﻪ‌اﻳﻢ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﭘﻞ‌ﻫﺎی اﺻﻔﻬﺎن،
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻴﺮاز رﻓﺘﻪ‌اﻳﻢ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﮔﻴﻠﺎن ﺧﺎﻧﻪ‌ات
ﺳﺒﺰ و ﻛﺒﻮد و ﺳﺮخ ﺟﻨﮕﻞ دﻣﻴﺪه اﺳﺖ
در ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎی ﺳﺮد و ﭘﺮﻳﺸﺎن اﻳﻦ دﻳﺎر
دﺳﺘﻰ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻳﺎر اﻣﺸﺐ رﺳﻴﺪه اﺳﺖ
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎن ﺷﻬﺮ
دﺳﺘﻰ ﺑﻪ ﺟﺎم ﺑﺎده و دﺳﺘﻰ ﺑﻪ زﻟﻒ ﻳﺎر
ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺳﺮﺧﻮش از آواز ﻛﻮﻟﻴﺎن
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺎم اﺳﺖ اﻳﻦ دﻳﺎر
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻴﺎل ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ اﻋﺠﺎز ﺷﺎﻋﺮان
ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﺮ رﺳﻴﺪ؛ ﻃﻮﻓﺎن ﻧﺸﺴﺖ و رﻓﺖ
 
می‌روی و گریه می‌آید مرا...
اندکی بنشین!
که باران بگذرد
 
آدم‌هایی یافت می‌شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می‌رویاند.
 
img_20260502_134742_xg4s.jpg

بابت خط چپندر چلاقم از شما و شاعر عذرخواهی میکنم اما ازین شعر خوشم اومد
 
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟
که می‌گردم، ولی زلف پریشانی نمی‌بینم...
 
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق T-T
 
جان شرقی! حسرت آمیخته با یادها
ای گلویت کرده از نامردمی فریادها!
گر تو خواهی عاشقان فردا ز ما یادی کنند
یاد کن گاهی تو از شیرین و از فرهادها

جان شرقی سرد شد آتشکده، کو آتشت؟
کو درفش کاویانی؟
کو کمان آرشت؟
 
پنجه‌ی سردِ باد در اندیشه‌ی گزندی نیست
من اما هراسانم:
گویی بانوی سیه‌جامه
فاجعه را
پیشاپیش
بر بامِ خانه می‌گرید.

و پنجه‌ی بی‌خیالِ باد
در این انبانِ خالی
در جُستجوی چیزی‌ست.
شاملو
 
افسوس که شد دلبر و در دیده گریان
تحریر خیال خط او نقش بر آب است...
 
تو زیبا بودی
چون ماهِ کوچه و بازار!
پر رمز و راز
چون آبی که در شب می‌گذرد
در زندگی دیده می‌شدی
چون شاخه‌ای که از آب بیرون می‌زند
در تو انگار چیزی بود که برق می‌زد
و طلا را از مس جدا می‌کرد ...

[غلامرضا بروسان]
 
سلام عزیزم
من آدم خوبی نیستم
من کسی که تو فکر می کنی نیستم
قهرمان نیستم
فداکار نیستم
به فکر تنهایی و غم های جهان نیستم
 
یا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاست
دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست

اِی بر پدرت دنیا،آن باغ جوانم کو؟
دریاچه‌ی آرامم،کوه هیجانم کو؟

بر آینه‌ی خانه جای کف دستم نیست
آن پنجره‌ای را که با توپ شکستم نیست

پشتم به پدر گرم و دنیا خودِ مادر بود
تنها خطرِ ممکن،اطرافِ سماور بود

از معرکه‌ها دور و در مهلکه‌ها ایمن
یک ذهنِ هزار آیا،از چیستی آبستن

یک هستیِ سردستی در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا،مشغول خودم بودم

هرطور دلم می‌خواست آینده جلو می‌رفت
هر شعبده‌ای دستش رو می‌شد و لو می‌رفت

صد مرتبه می‌کشتند،یک‌بار نمی‌مردم
حالم که به هم می‌ریخت جز حرص نمی‌خوردم

آینده‌ی خیلی دور،ماضیِ بعیدی بود
پشت درِ آرامش طوفانِ شدیدی بود

آن خاطره‌های خشک در متنِ عطش مانده
آن نیمه‌ی پُررنگم در کودکی‌اش مانده

اما منِ امروزی،کابوسِ پُر از خواب است
تکلیف شب و روزم با با دکتر اعصاب است

نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟
با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟
 
به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه، دورتر از عمر آرزومند است...

- سایه
 
ارغوان می‌بینی؟
به تماشاگه ویرانی ما آمده‌اند

مانده‌ایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجره‌ی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
آن شب افشاری
با کسایی و قوامی و ادیب
تا قرایی و فرود
وان درآمد از اوج
شجریان، لطفی
چه شبی بود، دریغ
زندگی روی از این غمکده گردانیده است
ارغوان
در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟
 
آخرین ویرایش:
گوئیا باور نمی‌دارند روز داوری
کین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند;)
 
یاد حرفای کتایون کشاورزی افتادم،
راوی همه چیز ماست، راوی نور خود را بر روی ساختار پوسیده اجتماعی می اندازد و راه را به ما نشان می دهد. تمام نیرو های مترقی اجتماعی باید پشت راوی باشند.
ولی متاسفانه اینجا ایرانه
 
شب از جنگل شعله‌ها می‌گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش می‌سوخت گفتم:

"مسوز این چنین گرم در خود، مسوز!
مپیچ این‌چنین تلخ بر خود، مپیچ!
که گر دست بیداد تقدیر کور،
تو را می‌دواند به دنبال باد،
مرا می‌دواند به دنبال هیچ!"
 
Back
بالا